تبليغاتX
دکتر پرتقالی

یکشنبه ششم دی 1388

1-2-3 خورشید

1- از روزی که آقای فر... اومد بالا سر تک به تک بچه های کتابخونه و مثل مجرمها با ما برخورد کرد و نا محترمانه پرتمون! کرد بیرون کتابخونه نرفتم و بالطبع ساعات درسی ام بدجوری افت کرده و البته ساعات خواب و بیداریم تقریبا برابر شده....

2- بعد امتحان با یکی از دوستام قراره بریم شیراز و من از همین حالا واسه  قدم زدن تو خیابوناش هیجانزده ام. از اولین و آخرین باری که شیراز بودم 5 سالی گذشته و بیشتر از اینکه از اون کنگره هماتولوژی چیزی یادم مونده باشه لحظات استثنایی شیراز تو خاطرمه و یه پزشک. پزشک که نه یه آدم! خارق العاده که 2سال پیش فوت کرد .آلن لیون ...

3- ما آدما از شخم زدن  گذشته دنبال چی هستیم؟ اگه برگردم به دوره بچگی ام کتاب مکتبهای ادبی رو پیدا می کنم و یه راست می رم سراغ مکتب رومانتیسم و نمایشنامه مانفرد نوشته لرد بایرون که تمام انشاهای ابتدایی و راهنماییم کپی اون نمایشنامه بود و پیدا می کنم و اون جمله مسخره " تا گذشته در میان ظلمت ناپدید است نمی توان به آینده رسید" و خط میزنم تا مثل یه راز با خودم حمل نکنم. چقدر دلم واسه اون دختری که سرشو میزاره رو میز و گریه می کنه و بچه ها می گن 2 سال پیش از همسرش جدا شده و همسرش با پسری که الان 5 سالشه رفته کانادا و اون هنوز دلتنگ بچه وشاید شوهرشه.

4- و چقدر لجم میگیره از یه نفر دیگه! که تا می شینه میگه اگه سال قبل 4 ماه زودتر شروع کرده بودم الان رزیدنت بودم اگه 3 سال پیش طرحمو زودتر شروع می کردم الان قلب رو شاخش بود و تا آدمو می بینه میگه تو که اولین سالته بشین سر جات! تو قبول شی ماها کجا بریم؟...

و این روزها که کتابخونه نمیرویم به لطف گراهان بل ما را مورد عنایت قرار می دهند. سن مورد گفته شده 32 سال است نه 8 سال.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 3:41 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388

سکوت به احترام رفتنت؟!!

سکوت به چشم می اید و نبودنت . کاش می شد توی ذهنمان، هیچ ای کاشی نبود برای نبودنت...

 هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق   ثبت است بر جریده عالم دوام ما

   روحت شاد

پی نوشت :گلی مرحله حاد رو پشت سر گذاشته ،در این روزهای بس سرد! خبر خوبیه.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 4:44 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388

برای دوست خوبم

خوابم. صدای زنگ بی امان تلفن اذیتم می کنه، نگاهی به گوشی میندازم س از تبریزه، اونقدر خوابم میاد که پیش خودم جمع و ضرب می کنم که جوابشو بدم یا نه! که یادم میاد  هفته پیش آنفلونزای سختی گرفته بود و چون جایگزین نبود بهش مرخصی نداده بودن و کل هفته رو شیفت داده و خوب نمیشه نمیشه تو در مانگاه و بیمارستان ،دکتر نباشه که! حالا رو به موت هم که باشه مهم نیست ،مهم اینه که دکتره و می تونه مریض ویزیت کنه.

-سلام س چطوری ؟ بهتر شدی؟

- هی بهتر شدم، اینقدر تو صورتم عطسه شده که الان یه بمب زنده ام .

- ای بیوتروریست خرابکار . حالا صدات چرا از ته چاه در میاد ؟

- هیچی و همه چی

از ۲ سال قبل که از تبریز اومدم این لحن س و تلفن آخر شبش یعنی یه اتفاقی برای یکی از بچه های دانشکده افتاده یکی تصادف کرده یا فوت کرده یا خودکشی کرده،از لحنش استرس می گیرم اما انگار مثل دفعات قبل می خواد اول آرومم کنه و آسمون ریسمون به هم می بافه، بعدش سکوت می کنه و می گه 

- رامین؟

می گم خوب؟

- تو پادگان ایست قلبی کرد و فوت کرد الان از خونشون برمی گردم...

دوباره شروع می کنه به ادامه آسمون ریسمون بافی و من رو که هنوز تو شوک اولم با گفتن اینکه گلی به خاطر خونریزی مغزی توی  ICU بستری شده و می گن حالش خوب نیست بهت زده می کنه ، ناخودآگاه چهره سال اولش به خاطرم میاد با موهای بلند و ابریشمیش و لبخند مونالیزایی همیشگیش،

س گفت الان خسته تر از اونیه که بره بیمارستان اما فردا اول صبح حتما اونجاست و بهم اطلاع میده.

بهم می ریزم خیلی خیلی... می ترسم به دوست صمیمیش زنگ بزنم اینکه این موضوع رو ندونه  اما نمی تونم با خودم کنار بیام با اینکه دیر وقته زنگ می زنم چند بار تا بالاخره گوشی برمیداره،

می گه دیروز توی بخش بوده اما امروز خونریزی مجدد کرده ، می پرسم : پارزی چی؟ و انگار مثل یک قرن گذاشت تا گفت نه دکتر پاشاپور هم خیلی تعجب کرده که چطور همچین خونریزی وسیعی علائم لوکالیزه نداده اما امروز حالش اصلا خوب نبود.... 

 کاش می تونستم برم تبریز ، کاش حال گلی اونقدر خوب باشه که بتونم سر به سرش بزارم و بگم: کجا داشتی کله می کردی می رفتی؟ ها؟ کتاب ارابه خدایان اریک فون دنیکن رو اخر استاجری ازم قرض گرفتی هنوز پس ندادی، مگه من می زارم به همین راحتی کتاب محبوب بچگیمو از چنگم دراری! الانم تا ۸۰ سالگی میزارم پیشت امانت بمونه ،بعدش هم می خوام بدم نوه هامون بخوننش ، پس چی گلی خانم تا اون موقع فکر فرار رو از سرت دور کن.... 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 3:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم آبان 1388

چای و پرتقال

مدتهاست خانم دکتر م رو می شناسم ،توی نگاه همه پزشک موفقیه ،خیلی هم کارش خوبه، امسال شرایطی پیش اومد که بیشتر ببینمش  . خاص بودنش خیلی به چشم میاد ،از 7-8 سال پیش که شناختمش تنها بود و الان با اینکه بخاطر شرایطش مجبوره گاهی اینور اب و گاهی اونور آب باشه اما تو چهره و لحن حرفاش یه آرامش و سکون خاصیه، انگار می خواد بهت بگه آروم آروم همه چیز ردیفه...

شنیدم که یکی دو روزی میشه اومده ،زنگ زدم عصر میام مطب می بینمتون ،گفت: نه خونه منتظرتم .خونه و مطبش توی یه ساختمونه اما این مساله هیچ تداخلی با نظم روزانه اش نداره. سر راهم گل فروشی پیدا نمی کنم یه پاکت پرتقال می خرم.

منو که می بینه با تعجب می گه: وای دختر تو این 3 ماهی که ندیدمت چی خوردی که شبیه پرتقال شدی؟ می گم همه چیز بجز پرتقال!!

3 ماه گذشته چقدر زود، اون زمان داشتم اطفال می خوندم، عجب تقویمی ساخته این امتحان برامون.

از اوضاع درسی می پرسه می گم : هی بدک نیست با اینکه اصل نتیجه امتحانه اما یه جورایی این دوران هم حس بدی نداره چیزی که باید اتفاق بیفته میفته .

میگه: مگه داری پازل بازی می کنی ؟ این فلسفه جیکوبی چیه که یه مدتیه خودتو بستی بهش ؟

  می گم این فلسفه اسمش فلسفه پروترومبینی دکتر! فعلا هم که باید ثبت نام کنم نمی دونم با این سهمیه زنان چه کنم این 8 سال تعهد در برابر 90% نمره یه کم راهو واسه آدم سخت می کنه .

میگه: مگه می خوای بزنی؟ 8 سال می دونی یعنی چی؟ اون زمان صبر و حوصله الان رو نداری و توی اون شرایط تحمل شرایط جدید و متفاوت خیلی سخته ، اصلامی دونی زندگی تو جنوب و غرب یعنی چی؟

میگم: جنوب که نه بین گلستان و سمنان و یزد شاید انتخاب کنم، گلستان رو که اصلا دوست ندارم اما یزد رو شاید تو گزینه اول بزارم .

میگه: می دونی فرق من و تو چیه؟ 20 سال!!  الان تو بلند پروازی و من خونه نشین ،این فرق ماست .20 سال بعد تو شبیه من می شی ،سعی کن از همین حالا زندگیتو ببری رو روال ثابت نه تغییرات غیرقابل کنترل.

میگم: باشه فکرمیکنم به حرفاتون هنوز که تصمیم نگرفتم....

پرتقالهایی که با خودم اوردم رو میاره که بخوریم. رنگشون کمرنگه، برق نمی زنن، بو می کنم حتی بوی پرتقال هم نمیدن، حس خوردن این پرتقال نماهارو ندارم. دلم چای می خواد چای خوابگاهی سال اول دانشگاه با کتاب آناتومی اندام و اطلس زوباتا و استخوان فمور موزه استخوان و افسانه که با هر توضیح یه لیوان چای بخوره و گاهی خیره بشه به تو و بپرسه به نظرت پسرخاله ام هنوز دوستم داره؟
نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 0:47 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم مهر 1388

پشت درهای بسته کتابخانه

اولین بار که دیدمش ظاهر مرتب و کت و شلوار و کراوات و کفش ستی که تنش بود و البته گلدون کاکتوسی که همراهش بود نظرمو جلب کرد یکی ازاون فلور نرمالهای کتابخونه بود که وقتی روی صندلی می نشست جز کتاب و صفحه لپ تاپش چیزی و کسی رو نمی دید فقط گهگاهی نگاهی به کاکتوس روبه روش می کرد. خیلی جوانتر ازاونی بود که بشه حدس زد فلوی یکی از رشته های قلبه و البته بعدها بیشتر از اینکه بچه های کتابخونه تعداد کت و شلوار و کراوات های ستش رو بشمارن از ادب و شخصیتش تعریف می کردن.

 از یکی دوهفته قبل که  کلی اطلاعیه به در و دیوار کتابخونه و راه پله و حیاط! بیمارستان نصب شد که ورود کلیه پزشکان عمومی محترم و نامحترم به کتابخونه بیمارستان اکیدا" ممنوع! می باشد تصمیم گرفتیم به هیچ وجهه سنگر رو ترک نکنیم و با وقاحت تمام توی کتابخونه بمونیم. چند روز قبل هم اعلام کردن از امشب ساعت 8 کتابخونه تعطیل میشه و دیگه شبانه روزی نیست. حول و حوش ساعت8 بیشتر بچه ها بلند شدن و چند نفری بیشتر باقی نموندیم.دکتر جنتلمن هم بی توجه به سر و صدا مشغول مطالعه بود. مسئول کتابخونه چند بار تذکر داد که وقت تمام! بعد هم برق رو خاموش کرد. برای اولین بار ما صدای بلند دکتر رو شنیدیم که این چه حرکت ضد علمی که شما انجام میدین؟ من به عنوان فلوی این بیمارستان تا هر وقت که بخوام اینجا میمونم کسی حق نداره کتابخونه بیمارستان رو تعطیل کنه شما می تونید برید اما حق ندارید در کتابخونه رو ببندید. کتابدار فلو رو تهدید می کرد که این رفتار بی ادبانه اش رو حتما" انتقال میده و ازین حرفها که دکتر گفت: اصلا" ببینم اگه یه نفر ساعت 3 شب مشکل علمی داشت چیکار کنه؟ اگه نتونست برای بیماری که تو اورژانسه تشخیص درستی بزاره از کجا باید منابع بگیره؟ کتابدار اصل" زیر بار نمی رفت و تمام مدت می گفت: عجب اشتباهی کردم اومدم اضافه کارمو تو کتابخونه گرفتم که حالا مجبور بشم با همچین آدمایی ! سر و کله بزنم! دکتر رفت پشت میزش نشست و گفت منتظرم ببینم کی میتونه با حرکت ضد علمی مارو از جایی که باید توش باشیم بلند کنه؟ وقتی دکتر نشست بقیه بچه هایی که مونده بودن هم برگشتن پشت میزهاشون و سعی کردن به روشن و خاموش کردن چراغ  اهمیتی ندن، من و ب که تنها دختراهای اون جمع بودیم تصمیم گرفتیم برگردیم تا اگه بقیه خواستن غیر قانونی! تو کتابخونه درس بخونن مشکل بیشتری نداشته باشن موقع رفتن کتابدار به من و ب گفت: فلو هست که باشه برای خودشه، دیدین چطور حرف می زد؟ اصلا" خانم دکتر آدم مگه ساعت 3 شب مشکل علمی داره؟!!!

پی نوشت: روزی که شنیدم فریدون مشیری فوت کرد سال اول دانشگاه بودم و توی کتابخونه مشغول خوندن آناتومی سر و گردن بودم و اینبار مشغول خوندن اورولوژی بودم که یکی گفت می دونی مشکاتیان هم رفته؟...

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 2:30 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم شهریور 1388

مطالعه کوهورت نیستیم چرا؟

اینروزها دلم تنگ شده برای بیمارستان ،برای دوره اینترنی ،برای راندهای پورزند که همه رو به صف می کرد، برای شرح حالهای 10 صفحه یی بخش غدد، برای درمانگاه های گوارش، خاطرات جنگ وینتام ناصی زاده و صد البته دکتر راد عزیزم و برای اورژانس شلوغ و البته بی در و پیکر که به همت دکتر ک کمی سرو سامان گرفته انگار ...

چقدر عجیبه که دلم برای گذشته اینقدر تنگ شده، شاید هم این روزها تبدیل شده ام به یک مطالعه case ـcontrol که به گذشته فلاش بک می زنم تا کمی به خودم آرامش بدم و چه کسی فکر می کرد روزی فکر کردن به مورنینگ بیلان آدمو سر شوق بیاره؟!!...     

شنیدم یکی ار رزبدنتای جراحی سال ۳ رو بخاطر سو استفاده از روپوش سفیدش اخراج کردن . بر عکس خیلی ها با شنیدن این خبر، خوشحال شدم و از کمیته یی که این تصمیم رو گرفته نهایت تشکر رو دارم که هنوز به پزشکی فراتر از یک شغل نگاه می کنن. 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 2:55 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم شهریور 1388

با اجازه همگی ما فمینیست! نیستیم

فکر می کنم کلمه فمنیست در ایران بد جا افتاده و در هیچ جای دنیا زن مساوی مرد نیست و توقعاتی که جامعه از زن  داره با انتظاراتی که از مرد میره یکسان نیست ، بنا به تعریفی که از فمنیست میشه من هیچ وقت تو زندگیم فمنیست نبودم و با کمال شجاعت می گم در دوران اینترنیم بیشتر از۷۲ ساعت کشیک جنرال و بیشتر از ۲۴ ساعت کشیک اورژانس و جراحی نایستادم توی کشیکای اورژانسم شده بود که خسته بشم و کارامو واگذار کنم به همگروهیم س و خیلی راحت بگم من رفتم بخوابم، سوچور زبون این پسره با تو!! اما تشخیصم بد نبود و تو بخش روانپزشکی و نورولوژی  خدایی می کردم و الانم فکر می کنم توان علمی خوندن رشته ای مثل جراحی رو دارم اما جزو انتخابهای من نخواهد بود چون استحقاق س برای جراح موفق شدن خیلی بیشتر از منه و پافشاری روی این مطلب که من و س یه یک اندازه توانمندیم اصلا منطقی نیست.

 البته هستند زنانی که در مشاغل سخت با مردها برابری می کنن و موفق هم هستن ،در مورد اونها باید گفت که این مسئله بیشتر از اینکه به جنسیت مربوط نیست بلکه به فردیت این زنها برمی گرده وگرنه قرار نیست مسئله کشمکش دو جنس باشه و  فکر می کنم اینکه یک زن با روش کوشش و خطا بخواد خودشو در کاری که مهارت نداره ثابت کنه در نهایت به ضرر خودش و افراد وابسته به اون منجر میشه و کلا با فمینیست منافات داره، پس با اجازه همگی ما فمینیست نیستیم حداقل به اون معنی که در ایران بکار میره نیستیم .

اما در شرایط برابر همیشه از زن دفاع کردم چون زن بودن مساوی با نوعی طرد شدگی اجتماعیه، هر چند این موازنه در سطح کلان تغییر کرده اما در مقیاس کلی زنها هنوز برای اثبات چیزی که هستن و نه اونچیزی که باید باشن در تقابل با اجتماع هستن و البته باید گوش یه زنگ هم باشن تا نکنه خدایی نکرده این رویارویی به چارچوب اجتماع و همسر و فرزند خللی وارد کنه.

پی نوشت مرتبط : سال پبش چند ماه قبل طلاق خانم ش و آقای د توی یک عصر بهاری ش از من خواست کمی با د صحبت کنم که به اون آزادی در حد بقیه زنها بده تا  اونهم نفسی بکشه، ش ازم خواست با مشکل اونهم  فمینیستی! برخورد کنم و از اون دفاع کنم اما من هیچ وقت در مورد اونروز با د حرف نزدم چون فکر می کردم من حق دخالت در جریان زندگی هیچ کسی رو ندارم، چند روز پیش که دیدم د هیچ محدودیتی برای چارچوبهایی که برای ش تعیین کرده بود قائل نیست، فهمیدم نگرش به زن در ایران چقدر جای بحث داره حتی در سطح پزشکان محترم!

پی نوشت۲ : تذکر کتبی می دهیم  که لازم نیست که کسی توی گوش ما بزند که بفهمیم ما هم اشتباه می کنیم.

و یک سوال : دوستان ما زمان رزیدنتی به عروسی دوستان هم نمی رفتند پس چرا ما هنوز ویدئوپروژکتور سرمان روشن است و شبها خواب دهمین سردار را می بینیم؟

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 23:27 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

روزهای بد و خوب

اینروزها من هستم و کتابخانه انستیتو کانسر و ساعتهای درسی که از ۱۰ ساعت در روز تجاوز نکرده و لحظات آنتراکت ۲۰ دقیقه ای و بیماران سرطانی با ظاهری بیمار و غمگین و خانواده ایی که  توی تمام لحظات سخت درمان کنارشون هستن.

 چند روز پیش روی نیمکت حیاط زنی کنارم نشسته بود  که کانسر پیشرفته کولون داشت اما اصلا غمگین نبود می گفت: شوهرش ۵ سال پیش ترکش کرده و سال پیش وقتی فهمیده اون کانسر گرفته پیشش برگشته و معتقد بود درسته خدا سلامتیش رو ازش گرفته اما چیز! مهمتری بهش داده...

اینروزها سعی می کنم چشمانمو ببندم تا چیزی نبینم، اینروزهای سرخوردگی رو....

و اما اینروزها من هستم و یه حس خوب که به آینده امیدوارت می کنه اینکه هنوز کسانی وجود دارن که لازم نیست پیش اونها نقش یه آدم کامل و بی نقص و همه چیز تمام رو بازی کنی، کسانی که حتی به صفر بند شدنت رو به حساب ضعفت نمی زارن بلکه به حساب شرایط می زارن، کسانی که معتقدن از ۳۴۳ تا ۱۱ فقط یه هفته فاصلست،

 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 13:49 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم مرداد 1388

اندکی از خودمان حرف می زنیم!

 

بچه که بودم قدرت دروغگویی! عجیبی داشتم حافظه خوبی هم داشتم و می دونستم یه کی گفتم

 پدر ومادرم مصری هستن و من یه برادرخونده ژاپنی دارم و یه خواهر سوئیسی که مامورین صلح

جهانی هستن و به کی گفتم من عضو گروه سری دفاع از محیط زیستم و برای رد گم کنی اینجا

زندگی می کنم و به چه کسی گفتم بهترین دوستم خرس قهوه ایی که توی زیر زمین قایمش کردم...

۱۰-۱۱ سالم که شد دیگه ازون خیالپردازی های بچگی خبری نبود ولی بخاطر اینکه متفاوت از بقیه

 باشم واسه اشتباهاتم دلایل عجیب می اوردم. هر وقت دیر به مدرسه میرسیدم میگفتم :آبگرمکن

خونه ترکیده بود داشتم درست می کردم یا سقف خونه ریخته بود یا داشتم یه زن کولی دوره گرد رو

 از مرگ نجات می دادم، اصلا فکر نکنید داشتم تلویزیون می دیدما اصلا...

سال پیش دانشگاهی در پی یک تصمیم آنی تغییر رشته دادم و هدفم هم فقط پزشکی بود و  این

 تصمیمی بود که خودم گرفته بودم و احساس مسئولیت عجیبی در مقابلش داشتم و بخاطر اینکه

استرسم رو درمقابل این پرسش متداول بقیه که می گفتند:حتما برای پزشکی تغییر رشته دادی،

 نه؟ کم کنم می گفتم:نچ،من دندانپزشکی می خوام،اونروزها فکر نکرده بودم نمره دندان از

پزشکی بالاتره و فقط میخواستم از خودم و هدفم محافظت کنم فکر می کنم حس رو بازی نکردن!

به دختر ۱۷ ساله ای مثل من خیلی کمک کرد اینکه این دروغ کمکم کرد استرس کمتری زمان کنکور

 داشته باشم و البته راه همفکری و دلسوزی بزرگان! که اگه بری پزشکی حروم میشی توی ریاضی

 موفق تری، پزشکی دردسره و... رو هم بست .

و اما اینروزها نمی دونم چرا نمی تونم همچین دروغهایی بگم ؟ اینکه من با بقیه فرق دارم، یکدور هم

برام کافیه، اصلا جیکوب جزیره خواسته همه چیز به راحتی تموم بشه پس نگران نباش ! نه دیگه

حتی یه کلمه هم نمی تونم دروغ بگم ،شاید حس مسولیت پذیری ام نسبت به زندگی کم شده؟

 یا قدرت خیالپردازی ام تحلیل رفته یا هدفهایم و راه رسیدت به اونها اونقدر مشخصه که جای هیچ

آرتیسیت بازی رو باقی نمیزاره؟ و شاید من خیلی خیلی بزرگتر شدم و دروغگویی برام بار منفی  زیادی داره....؟

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 17:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام تیر 1388

آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

به خاطر نمیارم کجا و از چه کسی شنیدم که آدمای موفق آدمهایی هستن که بدونن چه وقتی توی

 زندگی باید تغییر مسیر بدن اما فکرمی کنم بورس تحصیلی PHd رشته public health  ژاپن ،شاید

 مسیری بود که من باید راهمو به سمتش کج می کردم و به ترس این تغییر مسیر غلبه پیدا می کردم.

 توی چند هفته اخیر سعی کردم تو غالب اون آدم موفق برم و به حواشی تصمیمم زیاد فکر نکنم اما

 الان دلم می خواد اون آدمی رو که از آدم موفق و تغییر مسیر حرف می زد رو پیدا کنم و ازش بپرسم

 در الگوریتم رسیدن به موفقیتش جایی برای سیستم منظم اداری! هم در نظر گرفته؟ می دونسته

 به اندازه مدت طرحت باید در انتظار گرفتن نامه پایان طرحت باشی؟ می دونسته واسه گرفتن پروانه

 دائم کارت 10 روزی باید پشت در وزارنخونه بمونی؟ می دونسته رتبه 257 منطقه 2 کنکور سراسری

واسه همسان سازی با بچه های منطقه 1 باید 100 نفر رو ببینه؟ می دونسته 2 برابر مدت تحصیل

 باید پول واریز کنه؟ واصلا می دونسته اون پرفسور ژاپنی هیچوقت نمی تونه این همه مدت صبر کنه تا مدرکت آماده بشه؟ ....

بعد از سرگردونی چند هفته اخیر دوباره نقطه سر خطیم و حالا ما هستیم و غدد و خون و روماتولوژی تا به بچه های کلاس برسیم.

پی نوشت: تجریه نشون داده تصمیمات دقیقه نود هزینه هارو چند برابر می کنه کاش برای رسیدن به اینده هیجانی نشیم و بزاریم اصلاحات آروم آروم راه خودشو پیدا کنه تا برای رسیدن به فردا متحمل هزینه اضافی نشیم .

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 18:52 |  لینک ثابت   •