سه شنبه بیست و هفتم دی 1390
برگشته از راه نرفته...
دلتنگ دکتر میم میشم که وسط لیبر بغلم کرد و با هم گریه کردیم و من تونستم به اتندم بگم چقدر دوستش داشتم و خواهم داشت. فکر کنم توی جو پادگانی رزیدنتی که دستیار سال یک به چشم اتندا با هیچ برابرند این حس من و دکتر میم به هم معجزه یی بیش نیست.
جاده یی پیش رویم باز است
من درین راه پر از ترس و گریزم
دلم اینجا گیرست. پایم اما
دلش پرواز هر روزه را میطلبد.
دوشنبه دوازدهم دی 1390
مدیریت جودی آبوتی
و شاید از هفته آینده مطمئن شم همینجا می مونم و وقتی کشیکام تموم میشه با خانواده مهربونی بریم بیرون و شبا مهمونی بدیم و گاهی که برف میباره بریم پیست و برف بازی و شبها با الف دیگری سر بازی کل کل کنم.
تازگیا فهمیدم اصلا نمیتونم دیسیپلین مدیریت بودن داشته باشم. تو جلسه رزیدنتا ریس گروهمون گفت یکی رو مسئول اینترنها کنیم و دکتر ش گفت: دکتر پرتقالی خوبه. دکتر میم بلافاصله گفت: نه این پرتقالی از همون اول میره باهاشون دوست میشه دیگه نمیشه کنترلشون کرد. دارم فکر می کنم ممکنه یه روزی برسه که بجای خنده با تحکم با بقیه حرف بزنم؟
پ.ن۱ قرار نیست تغییر رشته بدم. قراره تغییر مکان بدم. همین.
پن ۲. هلندی عزیز دلم برات تنگ شده.
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390
رفتن یا نرفتن برایم معادل ماندن یا نماندن نیست.مسلئه سخت، همین است.
روی لباس سبز لیبر، روپوش گشاد سفیدی می پوشم دکمه هایش را نمیبندم و با دمپایی پلاستیکی میرم مورنینگ، رزیدنت سال بالایی می بینتم و میگه: درسته میگن ما زنانی ها شلخته ایم اما نه تا این حد!!! بی اعتنا به اون و بقیه میرم میشینم ردیف اول ...
حس رفتن یا نرفتن از اینجا باعث پاردوکس رفتاریم شده، نمی دونم از آخرین روزهایی که اینجا هستم لذت ببرم یا بگردم به دنبال خونه حیاط داری که بتونم گل شمعدونی بکارم و گاهی که دلم گرفت توی حیاطش مهمونی بدم و کباب بپزم؟کاش زودتر ذخیره ها رو اعلام کنن چون رفتن من منوط به اعلام ذخیره هاست. ترس از موندن در اینجا گاهی عصبیم می کنه و شاید این پاندول رفتن یا نرفتن.
با یکی قهر می کنم. چون حس دانای مطلق بودنش را اینروزها مثل پتک می کوبد تو سرم و من هر بار که این اتفاق می افتد اعتماد به نفسم کمتر و کمتر میشود. با الف درموردش حرف می زنم به کل شاکی میشود از اینکه چرا این دانای مطلق مهم شده اینروزها؟ و در انتها می گوید درک می کند که همه این تنش ها بخاطر سختی رشته ام است و من حرصم میگره ازین درک شدن!! بی موقع. و در دلم میگویم اگر پوست هم می خوندم باز هم مشغول این مسئله بودم اما مثل کشتی به گل نشسته لنگر می اندازم تا الف به پاورپوینت ژورنال فردایش برسد.
دوشنبه هفتم آذر 1390
اینهم پزشک 2 مملکت من.
انگار پست قبلی کلی منتقد داشته...دوستان خوبم، بحث فقط یک زایمان ، جیغ کشیدن و درک زن بودن اون بیمار جدا از تحصیلاتش نیست. درک درد کشیدن و فلسفه مادر شدن فقط دربین نیست.بحث نگاه به یک زایمان ایمن است .بحث اینکه اگه آموزش ما در مورد زایمان فقط مبتنی بر غرایز و طبیعت باشه نتیجه همین اوضاع نابسامان میزان بالای سزارین الکتیو خواهد بود،انتقاد از خانم دکتر انتقاد به کل سیستمی ست که حتی بانیانش اطلاعات درستی از مدیریت درست یک جریان طبیعی ندارند، اینکه بیشتر زایمان طبیعی درین کشور به علت عدم کفایت مالی پرداخت هزینه هاست و بیشتر بیمارا تحصیلات پایینی دارند خود گویای اینه ما هیچ آموزشی برای زایمان طبیعی نمی دهیم، متاسفانه بیمارا وقتی مراجعه می کنن که در فاز فعال هستند و درهمچین شرایطی نمیشه از تکنیکهای صحیح حرف زد.بیشتر مادران ایرانی از درد زایمان مترادف مرگ یاد می کنن و من دارم فکر می کنم همچین تعریفی در سوئد و نروژ هم رایج هست؟ چرا میزان سزارین الکتیو همکاران پزشک ما اینقدر بالاست و چرا پزشکان به اطرافیان دوست داشتنی شان سزارین رو توصیه می کنن؟من هنوز هم فکر می کنم علیرغم همدلی با خانم دکتر درون شرایط و اینکه بعد زایمان همدیگه رو بغل کردیم و اون بخاطر مادر شدنش گریه کرد اما ناآگاهی خانم دکتر به ساده ترین تکنیکها و آمادگی برای زایمان خیانت در حق صداها زن ایرانی دیگه یی که به اون مراجعه می کنن و در خلال بیماریهای دیگه شون درین مورد هم اطلاعات میگیرن. فکر می کنم ترویج تکنیکهای درست زایمان طبیعی یکی از بزرگترین خدماتیه که یک پزشک زن میتونه به اطرافیانش ارائه بده.
جمعه بیست و هفتم آبان 1390
اینم پزشک مملکت
گاهی! وقتی، کسی رو مدتها می شناسی نمی تونی نقش جدیدشو قبول کنی در نتیجه میشینی مثل دوست دانشگاهی باهاش دردل می کنی انگار داری باهاش تو شهناز قدم میزنی،ازش نظر می خوای که نرفتم و به خودم افتخار می کنم و منتظر تائیدش هستی، بعد میبینی این حرفارو هیچ زنی به هیچ مردی نمی گه...
شنبه بیست و یکم آبان 1390
فکر نمی کنی... عمرا
قصه، قصه یی قدیمی ست، همان شب پادشاهی!!!، ساعت ۳ شب. قرار گرفته ام در فاصله ۳۰ سانتیمتری مردی که چشمهایش از شدت خشم قرمز شده و شب عروسی اش پدر و مادر خودش و عروس خانم را آورده و از من میخواد نوشته یی بدم مبنی براینکه چرا خ و ن ی ندیده. ماما درمانگاه چراغ قوه یی! می دهد به دستم برای معاینه بی گناهی دختر، معاینه لازم نیست از چهره اش می خوانم که بی گناه نیست! دستش را می گیرم و میبرمش پشت پرده ..... با کسی بودی؟ مگه نه؟ زود اعتراف! می کند.... میایم بیرون و باز هم ۳۰ سانتی چشمهای پرخون مرد و چشمان ملتمس دختر و پدر و مادرش . دلم میخواد دخترک برنده شه اما نمیتونم زیاده روی کنم، دوپهلو جواب میدم و به دخترک لبخند می زنم و از اتاق میرم بیرون،فکر نکنم بتونم حدس بزنم فردا در چه حالی هست این دخترک.
پشت استیشن نشستم و دارم اردر مریضای آماده عمل رو می نویسم، رزیدنت سال بالایی میگه: پرتقالی شنیدم دیشب با زبون چرب و نرمت اوضاع رو جور کردی؟!!! لبخند میزنم و فکر میکنم که تو چه میدونی پشت اون پرده دخترک چه ها به من گفت. فکر نکنم بدونی....
شنبه چهاردهم آبان 1390
و مرا می خواند.
و چنان بيتابم، كه دلم ميخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا ميخواند.
پ.ن. امشب الف بهم گفت که س برگشته به زندگی عادی و مثل همه! شده. کاش میشد پیشم بود و بغلش می کردم و میبوسیدمش و برگشتنش رو تبریک میگفتم کاش... اما نمیشه.
جمعه ششم آبان 1390
روزمره نگاری در شب
ـ کشیکا قابل تحمل شدند و تونتستیم با سال بالا!!! ها هماهنگ بشیم.
ـ این مدت چند مورد مریض بدحال داشتیم که من رزیدنت پیگیریشون بودم. خودم پیشنهادشو میدادم فکر کنم معاینه و کارای تکراری خسته ام میکنه و من با هیجان دنبال مشاوره و ویزیت مریضا تو ICU میرفتم.
ـ روزای بعد کشیک خیلی خوش میگذره هرچه قفس تنگتر آزادی شیرینتر،
ـ مهترین لذت زنان اینه که لازم نیست کتاب به دست بگیری و همه چیز بعد از یک مدت روتین وار توی ذهنت میاد.
ـ گاهی از خواب بیدار میشم و به خودم میگم یعنی همه این اتفاقات خوابه؟ من تو این پاویون با بهی چیکار می کنم؟
ـ هوای سرد اینجارو دوست دارم. تو این هوا آدم میتونه عاشق بشه و دستشو بسپاره به دستای گرم یکی دیگه.
- چرا من هیچ شبی نمی تونم قبل ۳ساعت بخوابم وقتی میدونم قراره ۳۶ ساعت آینده بیدار باشم؟
- اگر من آدم بودم حتما حوا خانم با پرتقال منو وسوسه می کرد.
سه شنبه بیست و ششم مهر 1390
ستاره ام برای تو عزیزکم
میزنم بیرون، سعی می کنم بهش فکر نکنم، بحث داغ شب کشیک بود ، وارد بحث نمیشم و بی تفاوت میگذرم.
بعد از ۲۴ ساعت کشیک، میرم اتاق، بچه ها دارن در مورد این دختره حرف میزنن، بهی میگه: تو آخر نفهمیدی جریان چی بود ، میگم: نه نپرسیدم، اصلا حس فضولی درین مورد رو ندارم، بهی میگه: من هم ندارم اما میخوام ببینم واقعا خودش خواسته با مرده رابطه داشته باشه؟ تدی میگه حالا اگه ۴۰ سالش بود حقش بود هر بلایی سرش بیاد اما ۱۸ ساله واقعا گناه داره که اینجوری بشه، دارم با موبایلم بازی میکنم عصبی ام، میگم: اگه ۴۰ سالش هم بودو خودش این رابطه رو میخواست اون پارگیهابازم اسمش تجاوز بود، سن چیزی رو عوض نمی کنه، بهی میگه خدا از سر تقصیراتشون بگذره، فکر کنم اینبار داد میزنم که خدا هم به رابطه ۲ نفر کاری نداره چه ۱۸ سال باشن چه ۴۰ سال.
کلافه ام تا عصرکه میزنم بیرون ، شب که میشه تو راه میشینم و حسابی ستاره هارو نگاه میکنم و ماه که نزدیکه به زمین انگار،دارم دنبال ستاره ام میگردم پررنگترینشو انتخاب میکنم و به دختر تخت ۲۲ تقدیمش میکنم.
شنبه شانزدهم مهر 1390
به دالتونها هم راضییم اما مشتاقیان هرگز!
پ.ن.۱ مشتاقیان اسم مستعار سال بالایی مونه هاااااا
پ.ن.۲ وقتی رزیدنت سال ۱تا ۴ باهم میومدن تو اورژانس ما بهشون میگفتیم گروه دالتونها.
پ.ن.۳ چند درصد فکر میکنی من رزیدنتی هستم که قراره ۳۰ ساعت آینده رو کشیک وایسته درحالیکه تمام شب داشته وبگردی میکرده و الان نگاه ساعت کرده و دیده به چه سپیده دمی شده ؟ آفرین ۱۰۰٪

