تبليغاتX
دکتر پرتقالی

یکشنبه دهم آبان 1388

چای و پرتقال

مدتهاست خانم دکتر م رو می شناسم ،توی نگاه همه پزشک موفقیه ،خیلی هم کارش خوبه، امسال شرایطی پیش اومد که بیشتر ببینمش  . خاص بودنش خیلی به چشم میاد ،از 7-8 سال پیش که شناختمش تنها بود و الان با اینکه بخاطر شرایطش مجبوره گاهی اینور اب و گاهی اونور آب باشه اما تو چهره و لحن حرفاش یه آرامش و سکون خاصیه، انگار می خواد بهت بگه آروم آروم همه چیز ردیفه...

شنیدم که یکی دو روزی میشه اومده ،زنگ زدم عصر میام مطب می بینمتون ،گفت: نه خونه منتظرتم .خونه و مطبش توی یه ساختمونه اما این مساله هیچ تداخلی با نظم روزانه اش نداره. سر راهم گل فروشی پیدا نمی کنم یه پاکت پرتقال می خرم.

منو که می بینه با تعجب می گه: وای دختر تو این 3 ماهی که ندیدمت چی خوردی که شبیه پرتقال شدی؟ می گم همه چیز بجز پرتقال!!

3 ماه گذشته چقدر زود، اون زمان داشتم اطفال می خوندم، عجب تقویمی ساخته این امتحان برامون.

از اوضاع درسی می پرسه می گم : هی بدک نیست با اینکه اصل نتیجه امتحانه اما یه جورایی این دوران هم حس بدی نداره چیزی که باید اتفاق بیفته میفته .

میگه: مگه داری پازل بازی می کنی ؟ این فلسفه جیکوبی چیه که یه مدتیه خودتو بستی بهش ؟

  می گم این فلسفه اسمش فلسفه پروترومبینی دکتر! فعلا هم که باید ثبت نام کنم نمی دونم با این سهمیه زنان چه کنم این 8 سال تعهد در برابر 90% نمره یه کم راهو واسه آدم سخت می کنه .

میگه: مگه می خوای بزنی؟ 8 سال می دونی یعنی چی؟ اون زمان صبر و حوصله الان رو نداری و توی اون شرایط تحمل شرایط جدید و متفاوت خیلی سخته ، اصلامی دونی زندگی تو جنوب و غرب یعنی چی؟

میگم: جنوب که نه بین گلستان و سمنان و یزد شاید انتخاب کنم، گلستان رو که اصلا دوست ندارم اما یزد رو شاید تو گزینه اول بزارم .

میگه: می دونی فرق من و تو چیه؟ 20 سال!!  الان تو بلند پروازی و من خونه نشین ،این فرق ماست .20 سال بعد تو شبیه من می شی ،سعی کن از همین حالا زندگیتو ببری رو روال ثابت نه تغییرات غیرقابل کنترل.

میگم: باشه فکرمیکنم به حرفاتون هنوز که تصمیم نگرفتم....

پرتقالهایی که با خودم اوردم رو میاره که بخوریم. رنگشون کمرنگه، برق نمی زنن، بو می کنم حتی بوی پرتقال هم نمیدن، حس خوردن این پرتقال نماهارو ندارم. دلم چای می خواد چای خوابگاهی سال اول دانشگاه با کتاب آناتومی اندام و اطلس زوباتا و استخوان فمور موزه استخوان و افسانه که با هر توضیح یه لیوان چای بخوره و گاهی خیره بشه به تو و بپرسه به نظرت پسرخاله ام هنوز دوستم داره؟
نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 0:47 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم مهر 1388

پشت درهای بسته کتابخانه

اولین بار که دیدمش ظاهر مرتب و کت و شلوار و کراوات و کفش ستی که تنش بود و البته گلدون کاکتوسی که همراهش بود نظرمو جلب کرد یکی ازاون فلور نرمالهای کتابخونه بود که وقتی روی صندلی می نشست جز کتاب و صفحه لپ تاپش چیزی و کسی رو نمی دید فقط گهگاهی نگاهی به کاکتوس روبه روش می کرد. خیلی جوانتر ازاونی بود که بشه حدس زد فلوی یکی از رشته های قلبه و البته بعدها بیشتر از اینکه بچه های کتابخونه تعداد کت و شلوار و کراوات های ستش رو بشمارن از ادب و شخصیتش تعریف می کردن.

 از یکی دوهفته قبل که  کلی اطلاعیه به در و دیوار کتابخونه و راه پله و حیاط! بیمارستان نصب شد که ورود کلیه پزشکان عمومی محترم و نامحترم به کتابخونه بیمارستان اکیدا" ممنوع! می باشد تصمیم گرفتیم به هیچ وجهه سنگر رو ترک نکنیم و با وقاحت تمام توی کتابخونه بمونیم. چند روز قبل هم اعلام کردن از امشب ساعت 8 کتابخونه تعطیل میشه و دیگه شبانه روزی نیست. حول و حوش ساعت8 بیشتر بچه ها بلند شدن و چند نفری بیشتر باقی نموندیم.دکتر جنتلمن هم بی توجه به سر و صدا مشغول مطالعه بود. مسئول کتابخونه چند بار تذکر داد که وقت تمام! بعد هم برق رو خاموش کرد. برای اولین بار ما صدای بلند دکتر رو شنیدیم که این چه حرکت ضد علمی که شما انجام میدین؟ من به عنوان فلوی این بیمارستان تا هر وقت که بخوام اینجا میمونم کسی حق نداره کتابخونه بیمارستان رو تعطیل کنه شما می تونید برید اما حق ندارید در کتابخونه رو ببندید. کتابدار فلو رو تهدید می کرد که این رفتار بی ادبانه اش رو حتما" انتقال میده و ازین حرفها که دکتر گفت: اصلا" ببینم اگه یه نفر ساعت 3 شب مشکل علمی داشت چیکار کنه؟ اگه نتونست برای بیماری که تو اورژانسه تشخیص درستی بزاره از کجا باید منابع بگیره؟ کتابدار اصل" زیر بار نمی رفت و تمام مدت می گفت: عجب اشتباهی کردم اومدم اضافه کارمو تو کتابخونه گرفتم که حالا مجبور بشم با همچین آدمایی ! سر و کله بزنم! دکتر رفت پشت میزش نشست و گفت منتظرم ببینم کی میتونه با حرکت ضد علمی مارو از جایی که باید توش باشیم بلند کنه؟ وقتی دکتر نشست بقیه بچه هایی که مونده بودن هم برگشتن پشت میزهاشون و سعی کردن به روشن و خاموش کردن چراغ  اهمیتی ندن، من و ب که تنها دختراهای اون جمع بودیم تصمیم گرفتیم برگردیم تا اگه بقیه خواستن غیر قانونی! تو کتابخونه درس بخونن مشکل بیشتری نداشته باشن موقع رفتن کتابدار به من و ب گفت: فلو هست که باشه برای خودشه، دیدین چطور حرف می زد؟ اصلا" خانم دکتر آدم مگه ساعت 3 شب مشکل علمی داره؟!!!

پی نوشت: روزی که شنیدم فریدون مشیری فوت کرد سال اول دانشگاه بودم و توی کتابخونه مشغول خوندن آناتومی سر و گردن بودم و اینبار مشغول خوندن اورولوژی بودم که یکی گفت می دونی مشکاتیان هم رفته؟...

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 2:30 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم شهریور 1388

مطالعه کوهورت نیستیم چرا؟

اینروزها دلم تنگ شده برای بیمارستان ،برای دوره اینترنی ،برای راندهای پورزند که همه رو به صف می کرد، برای شرح حالهای 10 صفحه یی بخش غدد، برای درمانگاه های گوارش، خاطرات جنگ وینتام ناصی زاده و صد البته دکتر راد عزیزم و برای اورژانس شلوغ و البته بی در و پیکر که به همت دکتر ک کمی سرو سامان گرفته انگار ...

چقدر عجیبه که دلم برای گذشته اینقدر تنگ شده، شاید هم این روزها تبدیل شده ام به یک مطالعه case ـcontrol که به گذشته فلاش بک می زنم تا کمی به خودم آرامش بدم و چه کسی فکر می کرد روزی فکر کردن به مورنینگ بیلان آدمو سر شوق بیاره؟!!...     

شنیدم یکی ار رزبدنتای جراحی سال ۳ رو بخاطر سو استفاده از روپوش سفیدش اخراج کردن . بر عکس خیلی ها با شنیدن این خبر، خوشحال شدم و از کمیته یی که این تصمیم رو گرفته نهایت تشکر رو دارم که هنوز به پزشکی فراتر از یک شغل نگاه می کنن. 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 2:55 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم شهریور 1388

با اجازه همگی ما فمینیست! نیستیم

فکر می کنم کلمه فمنیست در ایران بد جا افتاده و در هیچ جای دنیا زن مساوی مرد نیست و توقعاتی که جامعه از زن  داره با انتظاراتی که از مرد میره یکسان نیست ، بنا به تعریفی که از فمنیست میشه من هیچ وقت تو زندگیم فمنیست نبودم و با کمال شجاعت می گم در دوران اینترنیم بیشتر از۷۲ ساعت کشیک جنرال و بیشتر از ۲۴ ساعت کشیک اورژانس و جراحی نایستادم توی کشیکای اورژانسم شده بود که خسته بشم و کارامو واگذار کنم به همگروهیم س و خیلی راحت بگم من رفتم بخوابم، سوچور زبون این پسره با تو!! اما تشخیصم بد نبود و تو بخش روانپزشکی و نورولوژی  خدایی می کردم و الانم فکر می کنم توان علمی خوندن رشته ای مثل جراحی رو دارم اما جزو انتخابهای من نخواهد بود چون استحقاق س برای جراح موفق شدن خیلی بیشتر از منه و پافشاری روی این مطلب که من و س یه یک اندازه توانمندیم اصلا منطقی نیست.

 البته هستند زنانی که در مشاغل سخت با مردها برابری می کنن و موفق هم هستن ،در مورد اونها باید گفت که این مسئله بیشتر از اینکه به جنسیت مربوط نیست بلکه به فردیت این زنها برمی گرده وگرنه قرار نیست مسئله کشمکش دو جنس باشه و  فکر می کنم اینکه یک زن با روش کوشش و خطا بخواد خودشو در کاری که مهارت نداره ثابت کنه در نهایت به ضرر خودش و افراد وابسته به اون منجر میشه و کلا با فمینیست منافات داره، پس با اجازه همگی ما فمینیست نیستیم حداقل به اون معنی که در ایران بکار میره نیستیم .

اما در شرایط برابر همیشه از زن دفاع کردم چون زن بودن مساوی با نوعی طرد شدگی اجتماعیه، هر چند این موازنه در سطح کلان تغییر کرده اما در مقیاس کلی زنها هنوز برای اثبات چیزی که هستن و نه اونچیزی که باید باشن در تقابل با اجتماع هستن و البته باید گوش یه زنگ هم باشن تا نکنه خدایی نکرده این رویارویی به چارچوب اجتماع و همسر و فرزند خللی وارد کنه.

پی نوشت مرتبط : سال پبش چند ماه قبل طلاق خانم ش و آقای د توی یک عصر بهاری ش از من خواست کمی با د صحبت کنم که به اون آزادی در حد بقیه زنها بده تا  اونهم نفسی بکشه، ش ازم خواست با مشکل اونهم  فمینیستی! برخورد کنم و از اون دفاع کنم اما من هیچ وقت در مورد اونروز با د حرف نزدم چون فکر می کردم من حق دخالت در جریان زندگی هیچ کسی رو ندارم، چند روز پیش که دیدم د هیچ محدودیتی برای چارچوبهایی که برای ش تعیین کرده بود قائل نیست، فهمیدم نگرش به زن در ایران چقدر جای بحث داره حتی در سطح پزشکان محترم!

پی نوشت۲ : تذکر کتبی می دهیم  که لازم نیست که کسی توی گوش ما بزند که بفهمیم ما هم اشتباه می کنیم.

و یک سوال : دوستان ما زمان رزیدنتی به عروسی دوستان هم نمی رفتند پس چرا ما هنوز ویدئوپروژکتور سرمان روشن است و شبها خواب دهمین سردار را می بینیم؟

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 23:27 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

روزهای بد و خوب

اینروزها من هستم و کتابخانه انستیتو کانسر و ساعتهای درسی که از ۱۰ ساعت در روز تجاوز نکرده و لحظات آنتراکت ۲۰ دقیقه ای و بیماران سرطانی با ظاهری بیمار و غمگین و خانواده ایی که  توی تمام لحظات سخت درمان کنارشون هستن.

 چند روز پیش روی نیمکت حیاط زنی کنارم نشسته بود  که کانسر پیشرفته کولون داشت اما اصلا غمگین نبود می گفت: شوهرش ۵ سال پیش ترکش کرده و سال پیش وقتی فهمیده اون کانسر گرفته پیشش برگشته و معتقد بود درسته خدا سلامتیش رو ازش گرفته اما چیز! مهمتری بهش داده...

اینروزها سعی می کنم چشمانمو ببندم تا چیزی نبینم، اینروزهای سرخوردگی رو....

و اما اینروزها من هستم و یه حس خوب که به آینده امیدوارت می کنه اینکه هنوز کسانی وجود دارن که لازم نیست پیش اونها نقش یه آدم کامل و بی نقص و همه چیز تمام رو بازی کنی، کسانی که حتی به صفر بند شدنت رو به حساب ضعفت نمی زارن بلکه به حساب شرایط می زارن، کسانی که معتقدن از ۳۴۳ تا ۱۱ فقط یه هفته فاصلست،

ممنونم از حمایتت، ممنونم از اینکه تحملم می کنی و خوشحالم از اینکه با خدا معامله کردم تا تو پیدا بشی و کاش بدونی چقدر و چقدر خودم رو نگه می دارم که کمتر تلفن کنم و کاش بدونی دلم می خواد روزی برسه که بهم افتخار کنی.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 13:49 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم مرداد 1388

اندکی از خودمان حرف می زنیم!

 

بچه که بودم قدرت دروغگویی! عجیبی داشتم حافظه خوبی هم داشتم و می دونستم یه کی گفتم

 پدر ومادرم مصری هستن و من یه برادرخونده ژاپنی دارم و یه خواهر سوئیسی که مامورین صلح

جهانی هستن و به کی گفتم من عضو گروه سری دفاع از محیط زیستم و برای رد گم کنی اینجا

زندگی می کنم و به چه کسی گفتم بهترین دوستم خرس قهوه ایی که توی زیر زمین قایمش کردم...

۱۰-۱۱ سالم که شد دیگه ازون خیالپردازی های بچگی خبری نبود ولی بخاطر اینکه متفاوت از بقیه

 باشم واسه اشتباهاتم دلایل عجیب می اوردم. هر وقت دیر به مدرسه میرسیدم میگفتم :آبگرمکن

خونه ترکیده بود داشتم درست می کردم یا سقف خونه ریخته بود یا داشتم یه زن کولی دوره گرد رو

 از مرگ نجات می دادم، اصلا فکر نکنید داشتم تلویزیون می دیدما اصلا...

سال پیش دانشگاهی در پی یک تصمیم آنی تغییر رشته دادم و هدفم هم فقط پزشکی بود و  این

 تصمیمی بود که خودم گرفته بودم و احساس مسئولیت عجیبی در مقابلش داشتم و بخاطر اینکه

استرسم رو درمقابل این پرسش متداول بقیه که می گفتند:حتما برای پزشکی تغییر رشته دادی،

 نه؟ کم کنم می گفتم:نچ،من دندانپزشکی می خوام،اونروزها فکر نکرده بودم نمره دندان از

پزشکی بالاتره و فقط میخواستم از خودم و هدفم محافظت کنم فکر می کنم حس رو بازی نکردن!

به دختر ۱۷ ساله ای مثل من خیلی کمک کرد اینکه این دروغ کمکم کرد استرس کمتری زمان کنکور

 داشته باشم و البته راه همفکری و دلسوزی بزرگان! که اگه بری پزشکی حروم میشی توی ریاضی

 موفق تری، پزشکی دردسره و... رو هم بست .

و اما اینروزها نمی دونم چرا نمی تونم همچین دروغهایی بگم ؟ اینکه من با بقیه فرق دارم، یکدور هم

برام کافیه، اصلا جیکوب جزیره خواسته همه چیز به راحتی تموم بشه پس نگران نباش ! نه دیگه

حتی یه کلمه هم نمی تونم دروغ بگم ،شاید حس مسولیت پذیری ام نسبت به زندگی کم شده؟

 یا قدرت خیالپردازی ام تحلیل رفته یا هدفهایم و راه رسیدت به اونها اونقدر مشخصه که جای هیچ

آرتیسیت بازی رو باقی نمیزاره؟ و شاید من خیلی خیلی بزرگتر شدم و دروغگویی برام بار منفی  زیادی داره....؟

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 17:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام تیر 1388

آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

به خاطر نمیارم کجا و از چه کسی شنیدم که آدمای موفق آدمهایی هستن که بدونن چه وقتی توی

 زندگی باید تغییر مسیر بدن اما فکرمی کنم بورس تحصیلی PHd رشته public health  ژاپن ،شاید

 مسیری بود که من باید راهمو به سمتش کج می کردم و به ترس این تغییر مسیر غلبه پیدا می کردم.

 توی چند هفته اخیر سعی کردم تو غالب اون آدم موفق برم و به حواشی تصمیمم زیاد فکر نکنم اما

 الان دلم می خواد اون آدمی رو که از آدم موفق و تغییر مسیر حرف می زد رو پیدا کنم و ازش بپرسم

 در الگوریتم رسیدن به موفقیتش جایی برای سیستم منظم اداری! هم در نظر گرفته؟ می دونسته

 به اندازه مدت طرحت باید در انتظار گرفتن نامه پایان طرحت باشی؟ می دونسته واسه گرفتن پروانه

 دائم کارت 10 روزی باید پشت در وزارنخونه بمونی؟ می دونسته رتبه 257 منطقه 2 کنکور سراسری

واسه همسان سازی با بچه های منطقه 1 باید 100 نفر رو ببینه؟ می دونسته 2 برابر مدت تحصیل

 باید پول واریز کنه؟ واصلا می دونسته اون پرفسور ژاپنی هیچوقت نمی تونه این همه مدت صبر کنه تا مدرکت آماده بشه؟ ....

بعد از سرگردونی چند هفته اخیر دوباره نقطه سر خطیم و حالا ما هستیم و غدد و خون و روماتولوژی تا به بچه های کلاس برسیم.

پی نوشت: تجریه نشون داده تصمیمات دقیقه نود هزینه هارو چند برابر می کنه کاش برای رسیدن به اینده هیجانی نشیم و بزاریم اصلاحات آروم آروم راه خودشو پیدا کنه تا برای رسیدن به فردا متحمل هزینه اضافی نشیم .

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 18:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم تیر 1388

پ مثل پزشکی،پ مثل پفک نمکی

برای من که دو سالی از نشستن توی کلاس و جزوه نوشتن به طرح سقوط! کرده بودم کلاسهای آخر هفته بدک نیست.در واقع خیلی هم خوب است.مسلئه این است که دارم تمرین نشستن پشت صندلی می کنم. هر چند هنوز شدیدا پرش افکار دارم و گاهی با وجود حضور فیزیکی ام استاد چند تا مبحث را رد می کنه البته کاش این شیطانک ذهن من بجای شخم زدن خاطرات سخت دوران طرح و حوادث تلخ به شیرینی فروشی و هر جا که خنده از ته دل تقسیم می کردن سر می زد.

-یکی از دخترای کلاس قرار بود ازین هفته طرحش شروع بشه وقتی گفت پزشک خانواده نشده! نفس راحت کشیدم.

-با دو خانم دکتر که ۱ دهه از من بزرگترن دوست شدم و گاهی بین کلاسها پفکهایی که از دست بچه هاشون کش رفتن رو به کلاس میارن  تا باهم بخوریم!

- دو علی داریم که گاهی حرفهاشون یک لبخند کم دامنه بر چهره استاد کاتاتونیک مونوتون میندازه.

-اولین روز کلاس با یک زن و شوهر اصفهانی اشنا شدم که به هم قول دادیم امسال شاخ رادیولوژی رو بشکنیم نمی دونم چرا میون اشتیاق وافر اونا روم نشد بگم من روانپزشکی می خوام.هفته قبل خانم دکتر اصفهانی ازم پرسید رتبه هات چطوره گفتم هی بدک نیست به زیر ۱۰۰ هم رسیده با تعجب نگاهم کرد بعدش فهمیدم خودش و شوهرش رتبه بالای ۱۰ نیاوردن تا الان! 

-برو بچ پزشک خودشونو بستن به ریتالین و اسنترا و فلوکستین و پسودوافدرین! نمی دونم چرا با خوردن اولین سرترالین ایرانی حس کشیدن سیگار بهم دست داد و ادامه ندادم.

-تهران در میان گرد و غبار نفس می کشد این روزها!می گویند از عراق آمده و به شمال هم خواهد رسید!نمی دانم چرا ذهنم می پرد به آینده !به آینده ی پر از گرد و غبار !کاش بارانی ببارد زودتر...

پی نوشت1: در فکر افزایش ساعات درسی و کاهش وزنم هستن معادله اش یکمی پیچیدست و من نمی دونم کدوم متغییر وابستست؟

پی نوشت2 :بحث قضاوت نیست کسی هم قرار نیست محکوم بشه اما چرا روز به روز بیشتر دوستان بلاگر پزشکم در وبلاگشونو تخته می کنن اونهم با حذف کامل پستهاشون؟(البته استفهام انکاری بودها;) )

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 1:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

نمایش گاه بین المللی کتاب ایران

زیر هجوم تگرگ زیر پل هوایی پناه می گیرم وبه کتابهایی که خریدم محکم می چسبم! و سعی می کنم

فراموش کنم که کمی قبل بین سیل دوستداران کتاب و کتابخوانی تا له شدگی کامل فاصله ای نداشتم.

نمایشگاه  کتاب امسال نمایشی بزرگ از بی نظمی بود و فقط میشود گفت: متاسفم.

متاسفم بخاطر سالن تاریک و تنگ و چینش راندم ناشران در بخش کتب دانشگاهی.

بخاطرشماره غرفه های کتب دانشگاهی که با خودکار یا ماژیک روی یک کاغذ کاهی معلق در هوا  که گاه زیر پای بازدیدکنندگان دیده میشد.

بخاطر اطلاعاتی که مسیرها رو با برو تا ته! بعد بپیچ از اونوربعد بیا به اینور آدرس میداد و بعد میدیدی 3-2 تا غرفه از یه طرف دیگه باهات فاصله داشت.

بخاطرتبلیغ کیفیت فرهنگ کتابخوانی به این عنوان که با کتاب سبز کنکور رو قورت دهید .

بخاطرهجوم و گاه لحن ملتمسانه ملت جهت دریافت کیسه های نایلونی از غرفه ناشران و بستنی میهن!.

بخاطر گلهای طبیعی رنگارنگ بخش کتاب های خارجی و دریغ ازچند لامپ پر نور در قسمت کتب دانشگاهی .

و اما کتاب و حس شیرینش شاید به تمام این متاسف بودن ها بیارزه .....

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 18:8 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

1 سال و 7 ماه و 7 روز و دیگر هیچ!

تا آخر طرحم یکماهی بیشتر نمونده و دارم لحظات شیرنشو select می کنم که توی ذهنم save کنم

 و سعی می کنم به فلسفه وجودی! ۱ سال و ۷ ماه و هفت روزی که جزو اخرین مقطع سیستم

آموزش پزشکیه فکر نکنم چون قرار نیست جواب قانع کننده ای بهش داده بشه. تجربه مدیریتی در این

مقطع یعنی اتاق ۱۵ـ۱۶ متری مشترک با مسئول پیشگیری و بهداشت خانواده و بهداشت محیط و ماما

و خودت که به علت نبودن فضا برای صندلی مجبور بودی روی طاقچه بشینی و زحمت پاک کردن گرد و

خاک طاقچه رو از مسئول خدمات کم کنی، اوج تجربه طبابتت محدود میشه به اینکه به مریضی که

سنگ کلیه و فشار خون داره توصیه به مصرف آب کنی و مریض بگه اصلا" کششی به آب نداره و بهیار

محترم مریضو بکشونه به اتاق تزریقات و بگه اول نخود شور بخور که تشنه ات بشه بعد آب بخور و

تو حرص می خوری که چقدر احتمال داره که شانس بیاری که این درمانهای منحصر به فرد رو بشنوی؟

پزشک هایی که این مدت می بینم به حدی توی دغدغه های دهه چهارم و پنجم زندگیشون دست و

پا می زنن و طرز تفکر پزشکی به سن من به حدی براشون عجیب و غریبه که جز بی اعتنایی عکس

العمل دیگه ای ندارن و من چطور می تونم فکر کنم امثال آقای دکتر م روزی سلام کردن، تشکر کردن

بخاطر اینکه کشیکشو ایستادی و مودب حرف زدن رو بلد بوده ولی بازی روزگار!! این مهارت! رو ازش

گرفت. نگاش می کنی وقتی که از این درمانگاه به اون درمانگاه، از این مطب به اون مطب می دوئه تا

پرایدش بشه پرشیا و  تو دلت بهش می خندی که به کجا چنین شتابان؟!! و یه اضطراب ته دلت که

چرا به اینجا رسیدن این دکتر م های جامعه؟

خانم ف بهورزه، فکر می کنم مدرکش دیپلم باشه شاید هم سیکل! چند سالیه که بدجوری با روزگار

 دست و پنجه نرم می کنه اما انگار واژه هایی مثل بدخواهی و زیر آب زنی توی فرهنگ دایره المعارف

 زندگی این زن وجود نداره . خانم ف از اون آدمهایی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم و فکر کنم

 تابستون امسال دعوتشو واسه اومدن به ییلاقش قبول کنم تا چند روزی توی هوای سرد کوه های

 منطقه آلاشت تنفس کنم و اون برام شعر چپون کیجا بخونه و من مطمئن بشم لزومی نداره آدمهای

 پرتقالی زندگیت آدم خاصی باشن و یکی از اونها می تونه زنی باشه که داره پا به سن پیری میذاره

ولی اونقدر بزرگوار و شاد و صبوره که سن و تحصیلاتش باعث ندیدنش نمی شه.

خانم ز منشی درمانگاست. جزو پرکار ترین ۳۵-۳۶ نفری هست که توی مرکز کار می کنن اما تا حالا

ندیدم شکایتی کنه و یا از کم بودن حقوق و اضافه کاری بناله و یا تظاهر کنه، زن خیلی باسلیقه ای

که همیشه حس خوب زن بودن رو بهت منقل می کنه.

هیچوقت به شیرینی نظم فکر نمی کردم اینروزها آقای ک مسئول درمانگاه نظمی رو به مرکز بخشید

که از بودنش احساس آرامش می کنی ، اینکه شرح وظایفت معلوم باشه و اگه یک قدم فراتر از اون

کاری انجام بشه ازت تشکر بشه اونقدر ارضا کنندست که حسرت میخوری کاش این آقای ک زودتر

می اومد تا  انگیزه های ساختارشکنانه ای که داشتی پشت هرج و مرج و بی تقاوتی تخریب

نمیشد. اینروزها  قدری به تو و کاری که انجام میدی با دید احترام نگاه میشه که یادت میره انگار توی

همین اتاق بود که با دکتر ف بحث می کردی که از توهینی به شخصیتت میشه عصبانی هستی نه از

ایستادن کشیکهای پزشکان دیگر و انجام کارهایی که در شرح وظایفت نیست. کاش میشد  تمامی

این ۱سال و ۷ ماه و هفت روز طرح با بودن آقای ک احساس می کردی میشه هم پزشک خانواده بود

و هم احترام داشت و هم یک میز و صندلی مخصوص خودت داشته باشی حتی اگه  اتاقش رو به روی

دستشویی باشه که مریضت بیاد و بگه چون ما روستایی هستین این اتاق رو بهتون دادن؟

همیشه شهری ها حق ما روستایی هارو می خورن..... 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 23:50 |  لینک ثابت   •