جمعه هجدهم فروردین 1391
شله قلمکار
برخوردهایی سال بالایی ها! مشتاقیانها! اذیت کننده ست.به شدت نبود تکیه گاهی رو احساس می کنم که تا کمی قبل ، قبل آمدنم اینجا،قبل اینکه بخواهم مودب و سربه زیر! رفتار کنم، مرتب به من می گفت تو بهترینی،کم نیار و جواب بده. اینروزها بدون اون احساس بدترین بودن می کنم.اینروزها بدون اون گاهی به انصراف فکر می کنم اما میدونم که این روزها، مقطعی سخت ، بیش نیست.
حس گشتن تو کتابفروشی بدجور وسوسه ام کرد بعد از یک کشیک ۴۸ ساعته، عجیب بود که سر از کتابفروشی دراوردم. کتاب جشن بیکران رو برداشتم و روی صندلی کنار قفسه ها نشستم . خوابم برد خواب یک گندمزار طلایی رو دیدم انگار. گربه یی تو بغلم بود. من می خندیدم . چشم هایم را که باز کردم آقای ف بود که می گفت دکتر پرتقالی بلند شو . می خوای برات تاکسی بگیرم که ببرتت خونه؟
.
.
.
صدای الف رو از آشپزخونه میشنوم آش شله قلمکاری رو که نوشتم خونده . میگه: پرتقالی بسه،بیخیال نوشتن در مورد بخش زنان و این غمنامه کبیر. همه رو کچل کردی...
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390
عیدانه با یاسهایی که پژمردند.
فکر کنم یکهفته یی هست که فاطمه فکر و ذکر گروه زنان و ما رزیدنتا و بعضا دانشگاه شده. فاطمه و خانوادش بعد از ترخیص فورا شکایت نامه طویلی نوشته اند و عمده شکایتشون این بود که با لحن بدی بهم گفتن بچه ات مرده و اگه همون وقت سزارین میشدم الان بچه ام کنارم بود. تو این شکایتنامه از روز چهارشنبه هم گفته شده، از بی حجابی بچه های رزیدنت هم گفته، از بدرفتاری پرسنل هم گفته و...
نمی دونم چرا این ماجرای خاص اینقدر زود پیگیری شد که جلسه یی با رییس دانشگاه و معاونت درمان و نمی دونم چند نفر تصمیم گیرنده تئوریک! برگزار شد. که واقعا اسفناک بود و صدر نشینان مجلس با توپی پر که فلان می کنیم و چنان می کنیم و زندان! داره و دیه داره و بیچارتون می کنیم! کل مجلسو پیش بردن. نیم ساعتی بحث ۴ شنبه شد که چرا بستری نشد که خوشبختانه پرونده نویسی خوب و گزارش روزانه دفتر ادمیت و دفتر پرستاری و البته نوار خوب مادر کمک کرد که قانع بشن خطایی از جانب من نبوده. اما از جلسه که بیرون اومدیم از حرفهای صدر نشینان سرد بودیم. دکتر الف ازمون خواست از بیمارستان رو ترک نکنیم تا حرفای فاطمه رو هم بشنویم. ۲ ساعت بعد فاطمه اومد با شوهر و مادر و پدر و برادرو برادر شوهرو خواهرزاده. با ورود ن که شب جمعه به فاطمه گفت بچه ات مرده داد و فریاد که" تو کشتیش! بیچاره ات می کنیم و تا عمر داریم دنبالتیم "و یکساعت ن حرف شنید ولی تو اون جمع آژیته کسی قبول نمی کرد چرا واسه سزارین اورژانسش، ن اقدامی نکرد.
ما یکسری اساس درمان داریم که براساس اونا تصمیم می گیریم. مثلا روز ۴ شنبه اندیکاسیون بستری نداشت. مثلا ن به تنهایی با پروپ سونویی که گذاشت و قلب رو ندید نمی تونه بستری کنه و حتما باید سونو از یک رادیولوژیست تائید کننده باشه که جنین مرده. مادری که جنینش مرده اگه سزارین بشه خطر بالای آمبولی و مرگ مادر داره و بچه مرده است در هر حال.
فاطمه هم سوگواره. بچه یی که در ماه نهم رفت و الان دنبال مقصر می گرده و نمیشه در مورد قواعد باهاش حرف زد. هرچند کانکشن خاصی داره واسه جمع آوری داده ها.
جالب اینجاست تحریک پرسنل بیمارستان در این پرونده تائید شده و دردآوره در این سیستم هرکس کار خودشو جدا از بقیه فکر میکنه و ماما و پرستار محترمه ! به مادر و همراهای آژیته اش می فرمایند "بچه تون که مرد! حداقل برین دیه اش رو بگیرین. کلا اینجا بچه ها که می میرن همه می رن دنبال دیه"
جالب تر برخورد غیر حرفه یی و عوامانه کادر مددکاری بیمارستان بود که بیشتر از همه تو جلسه شاکی و طلبکار بودن و اصلا یه پای تحریک مادر واسه دیه و این برنامه ها بودن بجای تسلای این مادر داغدار.
بسیار حال نمودیم از اتندامون که به صراحت از مسیر درمان حمایت کردن و بعد رفتن خانواده فاطمه ، دکتر اس گفت: من دکتر ن رو میشناسم و درجه پیگیری و دقتشو تحسین می کنم . هیچ قصور پزشکی از طرف ن صورت نگرفته .
ممنونم دکتر اس و زی عزیز. ممنون که تو اون جلسه برخورد صحیح رو به ما فهموندین.
موقع سختی که میاد آدما همدیگه رو بهتر می شناسن. اینقدر خسته روحی و جسمی ام که دلم می خواد تو بیمارستان دفن بشم. دلم می خواد آدمای روزای خوش رو پشت سر بگذارم و مردای روزهای سخت رو ستایش کنم.
عید همیگیتون مبارک. واسه آرزوی امسال می تونم بگم: کاش موقع تحویل سال پسر فاطمه بغلش بود و داشت می خندید. انگار که تمام زیبایی های دنیا بهت می خنده. امیدوارم به قدری مسلط و قوی بشم که هیچ وقت و هیچ وقت حادثه یی بخاطر من برای مریضام پیش نیاد. فاطمه عزیز کاش بدونی ما کنارتیم و روزی که حالت بهتر شد ن برایت خواهد گفت چرا سزارین اورژانسی هم بچه ات رو برنمی گردون. عیدت مبارک.
پنجشنبه هجدهم اسفند 1390
بهانه ای به مناسب ۸ مارس
در محیط زنانه که کار کنی انگار دیگه خبری از زنانگی نیست اون لطافتهای برگ گل گونه یی که کتابها در وصفش نوشته شده، عطر زن بودن که فضا رو هیجان آور می کنه در میان نیست. میرسی به گیس و گیس کشی. یعنی جنبه های اغراق آمیز زن بودن فقط با حضور مرد معنی پیدا می کند؟ یعنی ما زنها از روز اول خلقت در مورد طبیعتمان به دنیا و مردها و حتی خدا دروغ گفتیم؟
پنجشنبه چهارم اسفند 1390
نامه اعمال روزانه
این ارث قراره به ما هم برسه و سال بعد ما هم همچین دفتری خواهیم داشت، این تنها حسی از سال بالایی بودنه که می خوام زودتر تجربه اش کنم آخه من تا به حال هیچوقت خدای! کسی نبودم.
جمعه بیست و هشتم بهمن 1390
بابا لنگ دراز
تلفن زنگ میزنه. رزیدنت سال ۲ داد میزنه پرتقالی چسبیدی اون پایین؟ میگم بالا که مریض نداریم خانم دکتر. میگه بیا دم دست باش شاید کاری پیش اومد. بر که می گردم لباس پوشیده منتظره و هلم میده سمت در که روده درازیاش باعث شده من دعوا بشم . می خندم که هی بی خیال، عادیه. جلو در شوهرش هنوز ایستاده. منو به شوهرش معرفی می کنه . بعد میگه خوشحال میشم با هم دوست باشیم. میگم ما اجازه نداریم با بیمارا رابطه دوستی داشته باشیم . یه کارت از کیفش بیرون میاره. من ارشیتکتم، هر پزشک پولداری به من احتیاج پیدا خواهد کرد. میخنده و شوهرش بغلش میکنه.
توی اسانسور فکر می کنم من اولین بار توی چشمای آبی اون مرد جز نگرانی یه حس التماس هم دیدم. من داشتم عزیزترینش رو ویزیت میکردم...
بیرون آسانسور رزیدنت عصبانی سال ۲ رو می بینم . میپرسه از پایین چه خبر؟ میگم هیچی. اما خودم میدونم چه حسی پایین دیدم.
سن فقط یه عدده.....
سه شنبه بیست و هفتم دی 1390
برگشته از راه نرفته...
دلتنگ دکتر میم میشم که وسط لیبر بغلم کرد و با هم گریه کردیم و من تونستم به اتندم بگم چقدر دوستش داشتم و خواهم داشت. فکر کنم توی جو پادگانی رزیدنتی که دستیار سال یک به چشم اتندا با هیچ برابرند این حس من و دکتر میم به هم معجزه یی بیش نیست.
جاده یی پیش رویم باز است
من درین راه پر از ترس و گریزم
دلم اینجا گیرست. پایم اما
دلش پرواز هر روزه را میطلبد.
دوشنبه دوازدهم دی 1390
مدیریت جودی آبوتی
و شاید از هفته آینده مطمئن شم همینجا می مونم و وقتی کشیکام تموم میشه با خانواده مهربونی بریم بیرون و شبا مهمونی بدیم و گاهی که برف میباره بریم پیست و برف بازی و شبها با الف دیگری سر بازی کل کل کنم.
تازگیا فهمیدم اصلا نمیتونم دیسیپلین مدیریت بودن داشته باشم. تو جلسه رزیدنتا ریس گروهمون گفت یکی رو مسئول اینترنها کنیم و دکتر ش گفت: دکتر پرتقالی خوبه. دکتر میم بلافاصله گفت: نه این پرتقالی از همون اول میره باهاشون دوست میشه دیگه نمیشه کنترلشون کرد. دارم فکر می کنم ممکنه یه روزی برسه که بجای خنده با تحکم با بقیه حرف بزنم؟
پ.ن۱ قرار نیست تغییر رشته بدم. قراره تغییر مکان بدم. همین.
پن ۲. هلندی عزیز دلم برات تنگ شده.
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390
رفتن یا نرفتن برایم معادل ماندن یا نماندن نیست.مسلئه سخت، همین است.
روی لباس سبز لیبر، روپوش گشاد سفیدی می پوشم دکمه هایش را نمیبندم و با دمپایی پلاستیکی میرم مورنینگ، رزیدنت سال بالایی می بینتم و میگه: درسته میگن ما زنانی ها شلخته ایم اما نه تا این حد!!! بی اعتنا به اون و بقیه میرم میشینم ردیف اول ...
حس رفتن یا نرفتن از اینجا باعث پاردوکس رفتاریم شده، نمی دونم از آخرین روزهایی که اینجا هستم لذت ببرم یا بگردم به دنبال خونه حیاط داری که بتونم گل شمعدونی بکارم و گاهی که دلم گرفت توی حیاطش مهمونی بدم و کباب بپزم؟کاش زودتر ذخیره ها رو اعلام کنن چون رفتن من منوط به اعلام ذخیره هاست. ترس از موندن در اینجا گاهی عصبیم می کنه و شاید این پاندول رفتن یا نرفتن.
با یکی قهر می کنم. چون حس دانای مطلق بودنش را اینروزها مثل پتک می کوبد تو سرم و من هر بار که این اتفاق می افتد اعتماد به نفسم کمتر و کمتر میشود. با الف درموردش حرف می زنم به کل شاکی میشود از اینکه چرا این دانای مطلق مهم شده اینروزها؟ و در انتها می گوید درک می کند که همه این تنش ها بخاطر سختی رشته ام است و من حرصم میگره ازین درک شدن!! بی موقع. و در دلم میگویم اگر پوست هم می خوندم باز هم مشغول این مسئله بودم اما مثل کشتی به گل نشسته لنگر می اندازم تا الف به پاورپوینت ژورنال فردایش برسد.
دوشنبه هفتم آذر 1390
اینهم پزشک 2 مملکت من.
انگار پست قبلی کلی منتقد داشته...دوستان خوبم، بحث فقط یک زایمان ، جیغ کشیدن و درک زن بودن اون بیمار جدا از تحصیلاتش نیست. درک درد کشیدن و فلسفه مادر شدن فقط دربین نیست.بحث نگاه به یک زایمان ایمن است .بحث اینکه اگه آموزش ما در مورد زایمان فقط مبتنی بر غرایز و طبیعت باشه نتیجه همین اوضاع نابسامان میزان بالای سزارین الکتیو خواهد بود،انتقاد از خانم دکتر انتقاد به کل سیستمی ست که حتی بانیانش اطلاعات درستی از مدیریت درست یک جریان طبیعی ندارند، اینکه بیشتر زایمان طبیعی درین کشور به علت عدم کفایت مالی پرداخت هزینه هاست و بیشتر بیمارا تحصیلات پایینی دارند خود گویای اینه ما هیچ آموزشی برای زایمان طبیعی نمی دهیم، متاسفانه بیمارا وقتی مراجعه می کنن که در فاز فعال هستند و درهمچین شرایطی نمیشه از تکنیکهای صحیح حرف زد.بیشتر مادران ایرانی از درد زایمان مترادف مرگ یاد می کنن و من دارم فکر می کنم همچین تعریفی در سوئد و نروژ هم رایج هست؟ چرا میزان سزارین الکتیو همکاران پزشک ما اینقدر بالاست و چرا پزشکان به اطرافیان دوست داشتنی شان سزارین رو توصیه می کنن؟من هنوز هم فکر می کنم علیرغم همدلی با خانم دکتر درون شرایط و اینکه بعد زایمان همدیگه رو بغل کردیم و اون بخاطر مادر شدنش گریه کرد اما ناآگاهی خانم دکتر به ساده ترین تکنیکها و آمادگی برای زایمان خیانت در حق صداها زن ایرانی دیگه یی که به اون مراجعه می کنن و در خلال بیماریهای دیگه شون درین مورد هم اطلاعات میگیرن. فکر می کنم ترویج تکنیکهای درست زایمان طبیعی یکی از بزرگترین خدماتیه که یک پزشک زن میتونه به اطرافیانش ارائه بده.
جمعه بیست و هفتم آبان 1390
اینم پزشک مملکت
گاهی! وقتی، کسی رو مدتها می شناسی نمی تونی نقش جدیدشو قبول کنی در نتیجه میشینی مثل دوست دانشگاهی باهاش دردل می کنی انگار داری باهاش تو شهناز قدم میزنی،ازش نظر می خوای که نرفتم و به خودم افتخار می کنم و منتظر تائیدش هستی، بعد میبینی این حرفارو هیچ زنی به هیچ مردی نمی گه...

