یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
وطنم، پاره تنم، ایران
....
و فردایی آیا جواب منطقی برای صحنه های بیمارستان رسول و میدان آزادی داده خواهد شد؟
...
پ ن.طبق قانون مورفی تهرانم که درس نخوانم...
جمعه پانزدهم خرداد 1388
*شرمنده!حریف "چیز" او هم نشدید
حس می کنم برگشته ام به 9 سال پیش،دوران کنکور!کلاس،درس،خستگی و البته بدون اجازه ایی بر ناله و غرغر!مثلا این راهی است که خودم انتخاب کرده ام،قرار نیست اگر قبول نشده ام خفت و خواری باشد پشتش!مثلا باعث سرشکستگی نیست...در کنار همه ی این احساسات کنکوری! چیزی که این روزها آزار دهنده است تخصیص کتابخانه ی بیمارستان ها به دانشجویان دانشگاه های تهران است و این یعنی ساختن هزارتا حیله و ترفند برای ورود!
به جز این ها،بحث داغ انتخابات این روزها انتخابات و حواشی است.ما که از همه ی قافله ها عقبیم این هم روش اما مناظره ی موسوی و رئیس جمهور برگ جدیدی در تاریخ بعد از انقلاب است یعنی جدای از آن ادبیات خاص آقای احمدی نژاد محتوای آن قابل اعتنا و بحث است.در نگاه کلی به قول میم این مناظره مثل بازی ایتالیا-هلند یوروکاپ 2000 است.رئیس جمهور هجومی شروع کرد دو تا پنالتی به دست آورد در طول بازی که هردو را خراب کرد.چند تا هم به تیرک و دست دروازه بان کوبید.کار که کشید به ضربات پنالتی این موسوی بود که بازی را با متانت و اخلاق و "چیز" گفتن برد!حرف های احمدی نژاد درباره ی مفسدان اقتصادی! همان ها بود که ما سال هاست توی تاکسی و اتوبوس و صف نانوایی به طور اغراق آمیز و افسانه وار تری می شنویم و البته از آن جهت مهم است که گفتمان صدا و سیما معمولا مغایر با حرف های مردم است و اغلب سعی می شود که روی افکار و اتفاقات مردمی سرپوش گذاشته شود!نکته ی جالب دیگر همنشینی آقایان مفسدان اقتصادی شب قبل و رئیس جمهور در مرقد امام بود که جای بسی تامل دارد.ظاهرا استراتژی احمدی نژاد این بود که با هل دادن موسوی به حلقه ی هاشمی ،مانند 4 سال قبل از جوی که بر ضد آقای هاشمی وجود دارد (؟) استفاده کند.چون اگر بنا بر افشاگری و محاکمه و این ها بود رئیس جمهور چهار سال وقت داشت.اقای احمدی نژاد با تاکتیک "بهترین دفاع حمله است" وارد مناظره شد چون مطرح کردن مسائلی مانند مدرک تقلبی وعزت ملی و دانشجویان ستاره دار...از مهم ترین نقاط ضعف دولت نهم به شمار می رود.
اگرچه سرنوشت انتخابات را این مناظره تعیین نمی کند.نیمی از مردم ایران به طور سنتی عادت دارند رئیس جمهور پیشین را مانند دوره های قبل در سمت خود ابقا کنند حتی اگر ناراضی باشند.و البته نیمی از نیم دیگر باقیمانده که شامل اقشار کم درآمد و پردرآمد! که این روزها حسابی دارد بهشان توجه می شود حامیان رئیس جمهورند!نگاه ها حالا به مناظره ی کروبی و احمدی نژاد دوخته شده تا شاید کمی این موازنه را تغییر دهد!
پیام انتخاباتی:همه را با کتک پای صندوق های رای ببریم.
پی نوشت:دلم برای کوه و جنگل و دریا تنگ شده است!
*:شعر طنز از نیما دهقانی
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
میزان؟انگار رای ملته!
جریان انتخابات در ایران تا آنجایی که حافظه ی من یاری می کند یک سریال تکراری است!ناگهان مردم همیشه در صحنه!که سانسور می شدند همه جای فیلم،مهم می شوند.همیشه هم یک بدمن هست که مردم باید بهش نه بگویند!نقش مقابلش هم یک آدم متفاوت روشنفکر نماست!یک روز تکنوکرات بودن متفاوت است و روز دیگر شبه لیبرال!ویک روز ابری مرد برخاسته از دل پرولتاریا!یک روز مد است که دست در دست همسر پرفسورشان بروند ثبت نام روز دیگر باید منزل را بنشانند در منزل!
با همه ی این سکانس های تکراری اما،این روزها انگار این بار به جای متفاوتی رسیده است!برخلاف دوره های پیش خبری از فضای باز رسانه ایی نیست!نمونه ی مجسمش توقیف یاس نو در همان شماره ی اولش پس از چهار پنج سال است.صدا و سیما هم به جز پوشش سفرهای استانی و سخنرانی های ریس جمهور کاری به انتخابات ندارد و دیگر خبری از اشعار حماسه ایی در باب شرکت در انتخابات نیست!نکته جالب تر امسال تعداد دایی جان ناپلئون های توهم توطئه است که دارد هر روز کمتر می شود.به طرز غریبی همه دچار شور انتخاباتی شده اند مخصوصا راننده تاکسی ها!بماند که این سیاست هوشمندانه ی رای معادل مشروعیت نظام است خیلی ها را آچمز کرده است .با این اوصاف به نظر می رسد که انتخابات به دور دوم کشیده می شود و ظاهرا برنامه ریزی مربی اصلاح طلبان این است که اول از حریف مساوی بگیرند تا کار به ضربات پنالتی بکشد و بعد با اتکا به گلرشان مسابقه را ببرند.انشالله که این بار دقیقه ی نود گل نخورند.

واما موسوی با آن جنبش سبزش،محبوب این روزهای قشر تحصیلکرده است.بماند که روی لبه ی تیغ راه می رود و هنوز معلوم نیست برای همه که قرار است از دل این اصلاح طلب اصول گرا چه بیاید بیرون.با وجود حرف های دوپهلویش اما برای خیلی ها همین که خاتمی ایستاده پشتش کافیست انگار.
پی نوشت:این روزها همه به موسوی رای می دهند،شما چطور؟
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
نمایش گاه بین المللی کتاب ایران
زیر هجوم تگرگ زیر پل هوایی پناه می گیرم وبه کتابهایی که خریدم محکم می چسبم! و سعی می کنم
فراموش کنم که کمی قبل بین سیل دوستداران کتاب و کتابخوانی تا له شدگی کامل فاصله ای نداشتم.
نمایشگاه کتاب امسال نمایشی بزرگ از بی نظمی بود و فقط میشود گفت: متاسفم.
متاسفم بخاطر سالن تاریک و تنگ و چینش راندم ناشران در بخش کتب دانشگاهی.
بخاطرشماره غرفه های کتب دانشگاهی که با خودکار یا ماژیک روی یک کاغذ کاهی معلق در هوا که گاه زیر پای بازدیدکنندگان دیده میشد.
بخاطر اطلاعاتی که مسیرها رو با برو تا ته! بعد بپیچ از اونوربعد بیا به اینور آدرس میداد و بعد میدیدی 3-2 تا غرفه از یه طرف دیگه باهات فاصله داشت.
بخاطرتبلیغ کیفیت فرهنگ کتابخوانی به این عنوان که با کتاب سبز کنکور رو قورت دهید .
بخاطرهجوم و گاه لحن ملتمسانه ملت جهت دریافت کیسه های نایلونی از غرفه ناشران و بستنی میهن!.
بخاطر گلهای طبیعی رنگارنگ بخش کتاب های خارجی و دریغ ازچند لامپ پر نور در قسمت کتب دانشگاهی .
و اما کتاب و حس شیرینش شاید به تمام این متاسف بودن ها بیارزه .....
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
1 سال و 7 ماه و 7 روز و دیگر هیچ!
و سعی می کنم به فلسفه وجودی! ۱ سال و ۷ ماه و هفت روزی که جزو اخرین مقطع سیستم
آموزش پزشکیه فکر نکنم چون قرار نیست جواب قانع کننده ای بهش داده بشه. تجربه مدیریتی در این
مقطع یعنی اتاق ۱۵ـ۱۶ متری مشترک با مسئول پیشگیری و بهداشت خانواده و بهداشت محیط و ماما
و خودت که به علت نبودن فضا برای صندلی مجبور بودی روی طاقچه بشینی و زحمت پاک کردن گرد و
خاک طاقچه رو از مسئول خدمات کم کنی، اوج تجربه طبابتت محدود میشه به اینکه به مریضی که
سنگ کلیه و فشار خون داره توصیه به مصرف آب کنی و مریض بگه اصلا" کششی به آب نداره و بهیار
محترم مریضو بکشونه به اتاق تزریقات و بگه اول نخود شور بخور که تشنه ات بشه بعد آب بخور و
تو حرص می خوری که چقدر احتمال داره که شانس بیاری که این درمانهای منحصر به فرد رو بشنوی؟
پزشک هایی که این مدت می بینم به حدی توی دغدغه های دهه چهارم و پنجم زندگیشون دست و
پا می زنن و طرز تفکر پزشکی به سن من به حدی براشون عجیب و غریبه که جز بی اعتنایی عکس
العمل دیگه ای ندارن و من چطور می تونم فکر کنم امثال آقای دکتر م روزی سلام کردن، تشکر کردن
بخاطر اینکه کشیکشو ایستادی و مودب حرف زدن رو بلد بوده ولی بازی روزگار!! این مهارت! رو ازش
گرفت. نگاش می کنی وقتی که از این درمانگاه به اون درمانگاه، از این مطب به اون مطب می دوئه تا
پرایدش بشه پرشیا و تو دلت بهش می خندی که به کجا چنین شتابان؟!! و یه اضطراب ته دلت که
چرا به اینجا رسیدن این دکتر م های جامعه؟
خانم ف بهورزه، فکر می کنم مدرکش دیپلم باشه شاید هم سیکل! چند سالیه که بدجوری با روزگار
دست و پنجه نرم می کنه اما انگار واژه هایی مثل بدخواهی و زیر آب زنی توی فرهنگ دایره المعارف
زندگی این زن وجود نداره . خانم ف از اون آدمهایی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم و فکر کنم
تابستون امسال دعوتشو واسه اومدن به ییلاقش قبول کنم تا چند روزی توی هوای سرد کوه های
منطقه آلاشت تنفس کنم و اون برام شعر چپون کیجا بخونه و من مطمئن بشم لزومی نداره آدمهای
پرتقالی زندگیت آدم خاصی باشن و یکی از اونها می تونه زنی باشه که داره پا به سن پیری میذاره
ولی اونقدر بزرگوار و شاد و صبوره که سن و تحصیلاتش باعث ندیدنش نمی شه.
خانم ز منشی درمانگاست. جزو پرکار ترین ۳۵-۳۶ نفری هست که توی مرکز کار می کنن اما تا حالا
ندیدم شکایتی کنه و یا از کم بودن حقوق و اضافه کاری بناله و یا تظاهر کنه، زن خیلی باسلیقه ای
که همیشه حس خوب زن بودن رو بهت منقل می کنه.
هیچوقت به شیرینی نظم فکر نمی کردم اینروزها آقای ک مسئول درمانگاه نظمی رو به مرکز بخشید
که از بودنش احساس آرامش می کنی ، اینکه شرح وظایفت معلوم باشه و اگه یک قدم فراتر از اون
کاری انجام بشه ازت تشکر بشه اونقدر ارضا کنندست که حسرت میخوری کاش این آقای ک زودتر
می اومد تا انگیزه های ساختارشکنانه ای که داشتی پشت هرج و مرج و بی تقاوتی تخریب
نمیشد. اینروزها قدری به تو و کاری که انجام میدی با دید احترام نگاه میشه که یادت میره انگار توی
همین اتاق بود که با دکتر ف بحث می کردی که از توهینی به شخصیتت میشه عصبانی هستی نه از
ایستادن کشیکهای پزشکان دیگر و انجام کارهایی که در شرح وظایفت نیست. کاش میشد تمامی
این ۱سال و ۷ ماه و هفت روز طرح با بودن آقای ک احساس می کردی میشه هم پزشک خانواده بود
و هم احترام داشت و هم یک میز و صندلی مخصوص خودت داشته باشی حتی اگه اتاقش رو به روی
دستشویی باشه که مریضت بیاد و بگه چون ما روستایی هستین این اتاق رو بهتون دادن؟
همیشه شهری ها حق ما روستایی هارو می خورن.....
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
پنجگانه ای برای پایان سریال رزیدنتی 87
خبری نبود. نه اینکه بحث برتری یک رشته مطرح باشه که بحث انتخاب مطرحه خیلی محدود میشه،
بحث اینکه چرا بخاطر ترس از اوضاع سال بعد کسی جراحی رو انتخاب کنه که در طول اینترنیش کشیک
می فرخته وشاید بشه گفت به اندازه انگشتان دست حتی، سوچور نزده،این فرد جراحی رو انتخاب کرد
با این استدلال که چقدر احتمال داره با ۳۷۵، سال بعد همین جراحی هم قبول بشم؟انگار قانون بدیهی
جبر یعنی P ------> Q مدتهاست ازین امتحان رخت بسته و حدس اینکه چه اتفاقی در آینده رخ میده کمی پیچیدست.
۲- پایان طرحم نزدیکه، من هستم و امسال و هوای آلوده تهران و پنجره هایی که دیگه به کوه و دریا باز نمیشن....
۳- در جواب تلفن دوستی که میگه قبول نشدم با ۳۴۵ ،هیچی! می خندم،لجش می گیره و می پرسه
چرا می خندی؟ سعی می کنم یه جواب خاص بدم به سوالش، می گم آخه من با اون فرق دارم غصه
هام مال خودمه و خندهام مال همه! اما دروغه!! می دونم که دارم به زحمات اون و تمام امیدهایی که
امسال داشته می خندم. دارم به خودم و اوضاع موجود می خندم دارم، می خندم تو این شرایط شاید فردا همین خنده هم توی زندگی گم بشه.
۴- کاش می تونستم گاهی و فقط گاهی اینقدر خوش خیال باشم که درک کنم واقعا" چرا کسی که
نمره اش زیر ۳۰۰ شده از تو بخواد که ببینی بیهوشی یا اطفال قبول نشده؟!!!
۵- به همه همکارایی که باید! قبول میشدن و قبول شدن تبریک میگم و به همه کسایی که باید قبول
میشدن و نشدن واقعا" نمی دونم چی بگم!
شنبه بیست و دوم فروردین 1388
رژیمی برای تمام فصول!
که مطمئن هستن امسال خبری از قبولی نیست باز هم درگیر این استرس و انتظار میشن شاید به
قضیه مثل یک سریال تلویزیونی نگاه می کنن که منتظر دیدن اخرین قسمت این سریال هستن .
هیچوقت تماشای سریالهایی که آخرش معلومه و به خیر و خوشی منتهی نمیشه رو دوست نداشتم
برای همین ترجیح میدم به سریال نامشخص خودم یعنی رزیدنتی ۸۸ بپردازم که تاریخ امتحانش ۲۹
بهمن اعلام شده، انگار متولیان امر!! خواستن لطفی کنن و مارو از نحسی اسفند ماه نجات بدن!
به کتابها و جزوه هام نگاه می کنم و هر روز به خودم یک فرصت دیگه برای فیلم دیدن و مهمونی رفتن
و یک روزمرگی عادی میدم. حس آدم چاقی رو دارم که تصمیم به شروع یک رژیم طولانی مدت گرفته
و الان داره آخرین وعده شامشو بدون عذاب وجدان با دوتا پیتزا پپرونی و مخلفات می خوره و این میون
اصلا" هم نمی ترسه شاید فرداها هوس بستنی و سیب زمینی سرخ کرده اغفالش کنه.....
دوشنبه دهم فروردین 1388
هدیه عمو نوروز
پرسم اگه قرار بود برای همیشه مثل اونها باشم با چه قدرتی باید چشمهایم رو می بستم و نگاهم رو
معطوف می کردم به جلو، البته جلویی که با این چشمان بسته قرار بود دیده بشه.
سال جدید برایم خوب شروع شد . من هنوز از خنده های همیشگیم لبریزم و هنوز پرتقال توی زندگیم
خوش بو و خوشمزست اما هنوز به درمانگاه می روم و دارم روزکشی می کنم برای رسیدن ۱۵ خرداد،
اتمام طرحم هر چند حس وابستگی به بعضی آدمها و مکانها لذت تموم شدن طرح رو کم خواهد کرد.
سال جدید برای مرکز ما یک رئیس! جدید به همراه اورد و دکتر ف از اینجا رفت و آقای ک که فوق لیسانس
حشره شناسیه به جاش اومده که بسیار مقرراتی و منظمه و سابقه تبعید پرسنل و اخطارهای کتبی رو
به علت عدم رعایت مقررات در رزومه مدیریت قبلی داره و البته بماند که ما با این آقای ک فامیل
هستیم. آدمهای! درمانگاه رفلکسهای جالبی نسبت به رئیس جدید نشون دادن، از تبریکات متملقانه و
تعریفات متظاهرانه گرفته تا بدگویی نسبت به مدیریت دکتر ف! انگار همین آدمها نبودن که تا چند وقت
پیش دکتر ف رو بخاطر خصوصیات کجدارو مریزش پرستش می کردن. وقتی دکتر ف می رفت از همکارا
پولی جمع کردم که هدیه برای دکتر ف بخریم و باورش سخته که اونا فکر می کردن الان که دیگه دکتر ف
اختیاری نداره این ۲ هزار تومن!!!یعنی نفله کردن پول. روز آخر از دکتر ف تشکر کردم و از رفتارهای صریح
گهگاهیم عذر خواستم اما گفتم چاره دیگه ای برای حقوقی که نادیده گرفته شد نداشتم خلاصه یکی به
میخ زدم یکی به نعل.
اینروزها اوضاع کمی خنده داری شده، همه راس ساعت ۷:۴۵ توی مرکز هستن و گاهی دیرتر از ۲ حتی
تعطیل می کنن، خانم ف.ت که قبلا"همیشه ساعت ۱۰ میومد سرکار و یک مثنوی از دردهای گردن و
آرتروز دست و پا و کج خلقی های سید برای دکتر ف می گفت، الان وقتی ساعت ۸:۱۰ که برسه میره
اتاق رئیس و میگه ببخشید آقای مندس!ک که دیر کردم، اون برگه پاس ساعتی رو به من می دید؟ تکرار
نمیشه. اجازه گشت و گذار توی یکشنبه بازار هم لغو شد و همکارایی که ساعتها توی این بازار می
چرخیدن با حسرت از پشت میله ها اوضاع بازارو ارزیابی می کنن، بهیار محترمی که تا دیروز آمار
تزریقات و پانسمان رو به امان خدا میذاشت و این شده بود مشکل حاد آمارهای آخر ماه، اینروزها چشم
گویان شده. آقای الف که تا دیروز تمام کاغذهای آمار و نسخه هارو توی اتاق دکتر ف پخش می کرد
امروز از ترس عصبانی شدن آقای ک از این نامرتبی ها توی اتاق هیچ برگه ای رو پخش نمی کنه و
اینروزهاست که پرسنل دارن حس می کنن ااااه کارمندی هم سخته ها.....
پ.ن راستی کسی از رفرنس های جدید خبری داره؟
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
بنفشه و عید و یاسهایی که می خندند
هنوز هم عید برای من یعنی بنفشه های وحشی ته باغ که بابا قبل از تحویل سال می چید و
توی گلدون آبی که روزهای غیر عید در تصاحب سرگردان بود میذاشت و به مارمه میداد
تا سال رو تحویل کنه. هیچوقت سنبل نخریدیم و بنفشه وحشی همیشه به جای سنبل توی
سفره هفت سین بود و ما هیچوقت بخاطر اینکه با ب شروع میشه از هفت سین بیرون ننداختیم
و به سینی که به ۶ می رسید فکر هم نکردیم .
سال نو رو دوست دارم اما مدتهاست که سال جدید دیگه مبنای تغییر و تحولات من نیست.وقتی
روزهای عمرمون داره میگذره چه اهمیتی داره در قالب سال ۸۷ بگذره یا ۹۰؟قبل ترها شروع سال
جدید یکسری تصمیماتی میگرفتم که بعضیاشون هیچ وقت عملی نشد.قبل ترها طرف حسابم
خدا بود،وقتی توی دفترخاطرات های زمان بچگیم پرسه می زنم به فور نعمت ازین نوشته ها توی
صفحات شب آخر می بینم: ای خدای بزرگ ای خدایی که در آسمانهایی، ای خدایی که مارو
آفریدی به مردم بوسنی و آفریقا و فلسطین کمک کن،کمک کن معدل ثلث دومم ۲۰ بشه و از
رقیبام شکست نخورم.کمک کن بقیه بچه ها تو هر دین و کشوری که هستن شاد باشن.کمک
کن مادرم زمین و خواهرم طبیعت در امان باشن.کمک کن بدکارا بفهمن دارن اشتباه می کنن و
پشیمون بشن...
الان هنوز به دعاهای بچگیم اعتقاد دارم اما نمی تونم به قشنگی اون زمان دعا کنم.
امسال سال خوبی برام نبود البته بدی های پشت هم تصادف نیست و گاهی یعنی داری راه رو
اشتباه می ری و باید برگردی و من امیدوارم قدرت برگشت و تجزیه تحلیل شرایط رو داشته باشم.
امسال بود که فهمیدم همه چیز یعنی رزیدنتی! البته بعد از قبولی خودش قصه دیگه ایه و تضمین
کننده خوشبختی نیست اما انگار تنها راه فرار از شرایطه،امسال بود که فهمیدم می تونی وجدان
کاری داشته باشی و برای تک تک مریضات ارزش قائل بشی و تعهد رو به لحظاتت تزریق کنی اما
مشکلات ملت همچنان حول کفش کتر پیلار!! بچرخه و به خاطر این کفش توبیخ بشی، امسال
فهمیدم اصلاح کردن چقدر سخته! چطور میشه به ۵ تا مریض که با هم می ریزن توی اتاق معاینه
فهموند اگه یکی یکی هم بیان داخل، ویزیت می شن، چطور میشه به افرادی که از عهده اداره
کردن زندگی خودشون برنمیان فهموند واسه دیگران نسخه ننویسن و با این فلسفه که اگه یکی
موفق و شاده حتما" آدم مشکل داریه ، بار زندگی ملالت آورشونو کم نکنن، امسال که فهمیدم
می تونی خیلی راحت بیفتی و خودتم نفهمی از کجا افتادی! و الان دارم فکر می کنم چه آرزوی
جز اصلاح این شرایط و آدمها می تونم داشته باشم.برای دغدغه های شخصی ام دعا نمی کنم
یه جوری سعی می کنم از عهدش بربیام....
امسال هر چی سخت گذشت اما دوستای خوبی کنارم بودن ،الف عزیزم که میشه گفت امسال
کشفش! کردم با اینکه از قبل می شناختمش، ح و س خوبم که لحظه به لحظه آرومم می کردن
و پ که منو به داشتن آینده ایی که دوست دارم و موفقیت رو در گرو رسیدن به اون مرحله میدونم
امیدوار کرد و دوستان خوب وبلاگی ام هم جای خودشون رو دارن . در آخر هم سال نو رو تبریک
میگم و امیدوارم همیشه شاد باشین و تعطیلات خوبی داشته باشید و از بوی بها لبریز باشین.
سه شنبه بیستم اسفند 1387
سرترالینی که قیمتش به اندازه مردم اینجاست
چقدر یک کلمه می تونه مفاهیم مختلفی رو تداعی کنه، مثلا"ماه اسفند،برای من یعنی شروع از صفر برای بچه های دبستان یعنی ساعت شنی تا تعطیلات عید، برای مغازه دار یعنی به فروش رسیدن اجناس خاک خورده گوشه انبار و برای بهورز یعنی آمارگیری از جمعیت روستا و جمع آوری اطلاعات. پروسه ای که بهورزها یا همون کارکنان خانه های بهداشت به تک تک خانوارها سر می زنن و ازشونمی پرسن چند نفرن؟ چقدر سواد دارن؟ بیمه شون چیه؟ از کدوم روش وسیله تنظیم خانواده استفاده می کنن؟ آشغالاشونو کجا می ریزن و..... وظیفه من تو این ماه نظارت بر آمارگیریه، این چند روزی که همراه بهورزا رفتم روزهای سخت جدال درونی من بود و من نا امید از اینکه دوباره دارم می جنگم روزهایی که فکر می کنی بدتر از این چی می تونه باشه؟ از اون وقتایی که به نظر دیگران خوشبختی اما حتی سلولای بدنت سرگشتگی رو فریاد می زنن و انگار به خودت هم شک می کنی و به اینکه زندگی واقعی و ایده آل چقدر از هم فاصله دارن!!! اما می روی آمارگیری روز اول حوصله نداری و زود پاهایت خسته میشه روز دوم کتونی می پوشی و دوربینتو همراهت می بری و روز سوم توی کوله ات۲ تا دلستر لیمو می زاری و صورتت رو توی لایه ضخیم ضد آفتاب غرق می کنی و آنقدر تند می دویی که آقای ر داد می زنه: خانم دکتر یواش تر، بزار من هم برسم و امان از روز چهارم که سلولهای بدنت حتی یادشون رفته هنوز توی جنگ درونی به سر می برن، می روی به خانه این مردم، بعضی ها شهریترند! توی خونه های سنگ کاری شده زندگی میکنن و از بازار هفتگی گل های مصنوعی می خرن و حرف از قطعه زمین ۲۰۰ متری می زنن که باید آپارتمان چند طبقه بشه برای پسرهاشون، بعضی ها بالامالاها وسط جنگل زندگی میکنن و دارن به دیوارهای کاهگلی خونه ها خاک سفید می زنن و ازدرختهای آلوچه ای که به گل نشسته به یاد بهار می افتن و به من که از سگهای گله ای که پارس میکنن میترسم می گن: نترس گیرا نیست!!! ۸۳۵ خانوار با ۸۳۵ داستان، ا بعضیها به نظر خوشبخت نمی یان، چه کسی از زندگی کردن توی خونه ای که دیوارش پرچین شکستت لذت می بره؟چه کسی از اینکه نگهبان ویلایی باشه که صاحبش سال به سال سر نمی زنه و اونا هر روز باید تمیزش کنن راضیه ؟ چه کسی ازاینکه توی زندگیش چیزی واسه پنهان کردن توی اون محیط کوچیک نمی مونه راضیه؟ یا بهتر بگم ایده آلش توزندگی همین بوده؟..... شاید هیچ کدوم اما تشنه ام میشه، خانم ف می گه به اون خونه آخر محل که رسیدیم می ریم چایی می خوریم، قبل اینکه به خونه برسیم یه پیرزن که تا کمر خم شده و بدجوری منو به یاد نه نا می ندازه در رو باز می کنه، انگار صدای پاهای مارو شنیده ، خانم ف می گه: مادر از طرف بهداشت اومدیم، نگاهمون می کنه و به قالی قرمز خیسی که گوشه حیاط افتاده اشاره می کنه ومیگه: نمی تونم روی دیوار آویزونش کنم یه گوششو بگیرید بزارین روی دیوار!!! فرش رو پهن میکنیم روی دیوار، میگم: مادر تنهایی؟ میگه: آره ۲ تا دخترم شوهر کردن رفتن سمنان و اهواز . می گم : از تنهایی نمی ترسی؟ میگه: از تنهایی حوصلم سر میره اما نمی ترسم میگم: شبها چی؟ نمی ترسی وسط این جنگل؟ میگه: نه شبها می رم خونه اونا و به خونه کاهگلی کمی اونطرفتر اشاره می کنه، میگم:چه خوب، فامیلتونن؟ میگه: نه یه پیرزن مثل خودمه و یه جاهل کیجا( دختر دیوانه). دستشو میزنه به کمرشو میگه: آه مه کمر!!! بمردمه. میگم: مادر آخه با این سن چرا فرشو شستی و این همه لحاف رو تو آفتاب پهن کردی؟ با اخم میگه: خوب عیده ، مهمان میاد. می گم: مگه مهمان هم میاد برات؟ این بار انگار عصبانی میشه و می گه آره اونا ( همون پیرزن و جاهل کیجا) روز اول میان عید دیدنی........دلم میگیره از پیرزن تنهای کمر خم شده ای که فرششو به خاطر عید دیدنی اونا!! می شوره و تشنگیم یادم میره و می زنم بیرون، دلم می خواد جای اون یا اونا باشم دلم می خواد هر جا که هستم زندگی کنم دلم می خواد جای لیلا عمه باشم و پیاز تمام زنبق های باغچه اش رو برام دراورد و گفت اگه الان بکاری همین امسال گل میده و اصلا" به چاله بدون گل باغچه اش نگاه نکرد، دلم می خواد جای گلی ۲۵ ساله باشم که ۱۱ ساله ازدواج کرده و هنوز بچه نداره و وقتی می پرسم وسیله تنظیمت چیه میگه شکر خدا و قرص نمی خورم و به شوهرش نگاه میکنه می خنده، دلم می خواد جای اون پیرمردی ۸۷ ساله باشم که تا می فهمه من دکترم با خنده میگه: خدارو شکر تا الان بهتون محتاج نشدم ایشالا هیچ وقتم نشم...

۱. یکی از ۸۳۵ خانوار ک بهورزها مشغول سوال پرسیدن هستن اینکه چند سالشه؟ و....
۲.بدون شرح

۳. آمارگیری پشت دیوار

۴.باز هم آمارگیری
۵. و باز هم ...

۶. کمی شهری تر!

۷. ...

۸. جاده روستا

۹. فرش قرمزی که روی دیوار پهن شد


