تبليغاتX
دکتر پرتقالی

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387

چاکریم،مخلصیم،در خدمتیم

احساس می کنم آچار فرانسه ایی کندم!قرار است  همه ی پیچ ها را باز کنم ولی عملا نمی توانم!پزشکی عمومی این طوریست!پس از یک دوره ی 7 ساله ی مشقت بار دوباره به سر خط باز می گردی!همان دو راهی های همیشگی....حتی اگر این تب همگانی رزیدنت شدن نبود هم ،دوست داشتم ادامه بدهم!نصف قله ام را هم بالا نرفته ام!

به کلاس اعتقاد ندارم اما در شرایطی که هستم،شرایط طرح و پزشک خانواده و این حرفا، از جو درس و رقابت و ..خیلی دورم.چند بار شروع کردم به خواندن اما انقدر بی نظم و بی هدف بود که برنامه ی خواندنم به یک هفته هم نرسید!مثل این است که آدم را وسط یک کشتزار با یک داس زنگ زده بگذارند و بروند!به جز دسته های شلخته چیزی عاید آدم نمی شود که آن را هم باد می برد...

این طوری و در این شرایط تصمیم گرفتم بروم کلاس ...دیروز اولین روز کلاس در موسئسه ی...(ما که ستاد تبلیغات نیستیم اینجا!)بود!مجبور شدم 2 ساعت از دکتر ف پاس بگیرم و می دانستم در ازای آن یک کشیک 24 ساعته رفته در پاچه ام!وقتی رسیدم 3،4 ساعت از کلاس گذشته بود!صندلی آخر کلاس کنار در خالی بود!همان جا نشستم.دوره با روانپزشکی شروع شد!قسمت دارو ها که به نظرم مبحث مهمی بود، به سرعت تدریس شد اما روی روان درمانی و شناخت درمانی بیشتر تاکید شد!

کلاس در سالن شیرخوارگاه برگزار می شد!چند کودک در محوطه پرسه می زدند  ! خانم دکتری هم دو ساعت مبحث اختلالات اضطرابی را قدم می زد و با تلفن حرف می زد!علاوه بر همه ی این ها  یک اقای دکتر 40،50 ساله ایی کنار من نشسته بود که تمام مدت  با موبایل در حال انجام معاملات تجاری بود و دقیقه ایی یکبار می گفت"چاکریم،مخلصیم،در خدمتیم"!! خلاصه جو خیلی علمی بود!!

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 21:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387

جزیره اسرار آمیز

تجربه ی طرح متفاوت از تجربه های دوران اینترنی  است.شهر کوچک است و مردم می آیند و تا از دردشان می پرسی،سر در دلشان باز می شود!می نشینند و حرف می زنند ونمی روند!وقتی هم که می روند بهیارها  می پرند تو اتاق و باقی حرف های نگفته را می گویند!همه می دانند خانمی که رابط روستای چ  است شوهرش معتاد است!دختری که همکلاسی کودکی های من است مشکل پرده دارد وگرنه هروز که نباید برود سونو گرافی!!!مردی که وارد شد دو تا زن دارد !زن ومردی که کنار نیمکت ایستاده اند بچه ندارند و حتما مشکل از مرد است!....

گاهی ماجرا ها به قدری پیچیده و جالب می شود که ناخودآگاه تیتر مجله های خانواده! می آید توی ذهنم!توی مایه های "من همسر دوم بودم"،"آشیان پاشیده ها"،"بر سر دوراهی"...!بازار شایعه داغ است و هرکسی برای اینکه نمایش بهتری داشته باشد خبر موثق یا غیر موثق جدیدی رو می کند!مهم نیست که این انسان فرهیخته از چه طبقه ایی از جامعه است!از رئیس مرکز تا خدمتکار درمانگاه ،همه در این مسابقه شرکت فعال دارند!!

دکترف به بیمار های افسرده می گوید"خل و چل" .بهیار خ به علت چاقی روز افزونش نمی تواند زیاد تکان بخورد به همین خاطر کمکش را به صورت روانی عرضه می کند و پشت میز دندانپزشک می نشیند و با بیمار حرف می زند حوصله اش سر نرود!دکتر ب برای پرسنل از سفرهای خارجه! و خرید های گران قیمتش  و پدر پولدارش حرف می زند!و آن ها هم با با دهن باز و با چشمانی که غبطه در ان موج می خورد برایش سر تکان می دهند و جلوی پایش می ایستند!به دکتر ا  که محبوب همه ی بیمارانش هست به خاطر پوشش اش تذکر می دهند!خدمتکار درمانگاه تمیز کردن کاشی های سرویس بهداشتی را در حیطه ی کاری خودش نمی بیند!مسئول تزریقات  درمانگاه،آقای ک مرد هیزیست که سه بار ازدواج کرده !در شیفت شب آقای ک، بهیار س که خانه اش چسبیده به درمانگاه باید با غرغر از خانه بیاید و به بیماران زن آمپول بزند! !مهندس ح مدام از سختی های رشته ی مهندسی بهداشت محیط! برای دوستان پزشک و دندانپزشکش صحبت می کند و آه می کشد که شغلشان چقدر دوران تحصیل و کاری آرامی دارد و مثل مهندسی بهداشت محیط شغل سخت و پر استرسی نیست...

ادامه دارد...

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 4:26 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387

روزهای پرتقالی

اگر دنیا یک دایره ی بزرگ باشد من در آخر آن پزشک خانواده هستم!!در مرکزی با پرسنل بی خیال که شلمان وار می آیند و می روند!ساختمان مرکز یک بنای قدیمی با ستون های رضا شاهی است.من اتاق ندارم و مثل کارتون خواب ها از اتاقی به اتاق دیگر می روم!در ده گردشی هایم انسان های بدبخت زیادی و خوشبخت کمی می بینم!روز هایی هست که پرتقالی است و من دلم می خواهد از این روزها بنویسم!روزهایی که پرتقال های سبز آبدار و ترشند و لبت غنچه می شود وقت خوردنش....روزهایی که پرتقال ها نارنجی و تو خالی اند و باید تفشان کنی بعد از جویدن...روزهایی که پرتقال ها زیر سرما یخ بیتند و مزه ی زهرمار می دهند از تلخی...روزهای زیادی هست...روز ها یی که مزه ی  یک پرتقال شیرین پرتقالی رنگ بدهد هم...!

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 14:12 |  لینک ثابت   •