پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
کاردانی آبیاری گیاهان آبزی یا متخصص مغز و اعصاب؟مسئله این است!
دیروز یکی از اون روزای خلوتی بود که از بیکاری یه مسئله رو میزاری جلوت و از 200 جهت بهش نگاه می کنی و آخرش حوصله ات از خودت سر میره!همین طوری که داشتم با خودکار چک چکیم! بازی می کردم،یه آقای جوونی اومد تو درمونگاه و یه آزمایش کلی که حتی الکتروفرزHb هم داشت، گذاشت روی میزم و گفت خانم دکتر به این یه نگاهی می اندازین؟همینطور که داشتم نتیجه آزمایش ها رو نگاه می کردم ازش پرسیدم برای چی این آزمایش ها رو دادی؟(همه چی نرمال بود)گفت:هیچی خانوم،بابای دوستم آزمایشگاه داره گفتم برم یه آزمایش کلی بدم!
-خب حالا مشکلت چیه؟
-هممم.. بعضی وقت ها احساس می کنم دست هام می لرزه ولی دیده نمی شه!فقط خودم می فهمم!
یه شرح حال کامل ازش می گیرم و در آخر به این نتیجه می رسم که شایدعلت بیماری اضطراب باشه!
-براتون یه tab alprazolam 0.5 می نویسم!
-مصرف می کنم خانوم دکتر!
-خب،خارجیشو می نویسم!
-Apoکانادایی رو مصرف می کنم با ضد افسردگی،مخدر و آنتی هیستامین هم مصرف نمی کنم که اثرشو تضعبف می کنه!سردرد و بی خوابی و تغییرات نوار قلبی هم ندارم!عملا به من می سا زه!تا حالا هم عوارض جانبی نداشته برام!(یه ابرومو یه کم می دم بالا و مشکوک بهش نگاه می کنم!اطلاعاتش بد نیست!) یه مدتی هم Lipoxide استفاده می کردم اما هم طپش قلب داشتم هم نبضم زیر 60 می شد!دیگه قطعش کردم!البته with drawal نداده بود.ما خانوادگی یبوست داریم!فکر نمی کنم یبوست من از عوارض این دارو ها بوده باشه.(از جیبش یک آمپول سفازولین در آورد و با قیافه ی حق به جانب ادامه داد) ببخشید،من دیشب اومدم بهداری گفتند kefzol.. وریدی نمی زنند!چرا آخه؟مگه بهداری نیست اینجا...
همین طور که تو کشوی میز دنبال متن بخشنامه ممنوعیت تزریق وریدی سفتریاکسون در بهداری می گشتم پرسیدم:برای چی می خواستین سفازولین بزنین؟
-من نمی خواستم که!پدرم می خواست ،متخصص داد بهش!
-مشکل پدرتون چی بود؟(داشتم تو ذهنم می گشتم سفازولین نسل اول بود یا نه؟!واسه عفونت های ریه،استخوان،ادراری و تناسلی استفاده می شد!وقتی بیمار مشکلات کلیوی هم داشت تجویز نمی شد)
-(برا اولین بار از ورودش سرشو انداخت پایین)یه مسئله ی مردونه بود!دیگه خودم مجبور شدم واسش وریدی زدم!
متن بخشنامه روخوشبختانه تو همین لحظه پیدا کردم و نشونش دادم که با اعتراض گفت:خانوم دکتر، سفتریاکسون که سفازولین نیست،اینا هم خانواده اند!
دیگه نمی گم چقدر هنر به خرج دادم که این بیمار محترم رو،بدون اینکه خدشه ایی به میزان اطلاعات و سواد جامعه پزشکی وارد شه ،روونه کردم!ولی همین که اومدم خونه یه دایره المعارف دارو!! رو گوشیم نصب کردم!
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
The MisT

قرن هاست می کوبیم
قرن هاست می دویم
به هر چه زدیم عبث بود،روی دایره زنگی دویدیم
محکومیم به اسارت در باستیل خاطرات
می کوبم و می کوبم و می کوبم
در ی نیست دیوار است،دیوار ستبر
خانه ایی نیست شاید ،که هیچ جاده ایی ما را به مقصد نمی برد...
نشانی ها بهانه است،جاده ها بهانه است،گم نشده ایم و پیداییم
رها کن دستان مرا….خانه ،فریب است.
یکشنبه نهم تیر 1387
خانواده دکتر ارنست(2)
2)دکتر الف و دکتر ب هم دانشگاهی بودند.دست روزگار!آن ها را هم بخش هم کرد.دکتر ب هم مانند دکتر الف عاشق کتاب و فیلم بود .حرف های گنده گنده می زدندو بحث های روشنفکرانه می کردند.آقای دکتر ب همیشه داوطلب می شد وقتی خانوم دکتر الف کار داشت یا خسته بود به جایش بایستد.اما خانوم دکتر این پیشنهاد به نظرش تا حدی توهین آمیز هم می امد چون به نظرش دکتر ب توانایی های او را دست کم می گیرد.ولی معمولا اصرار های آقای دکتر نتیجه می داد و دکتر الف کوتاه می آمد وبا منت می رفت تا به استراحت کند یا به کارهای مهم ترش برسد.7 سال دوره ی دانشگاه تمام شد و آقای دکتر ب که به خاطر پدر بالای 60 سالش معاف از خدمت بود و وضع مالی نسبتا مناسبی داشت تصمیم گرفت ازدواج کند.دکتر الف هم با وجود اینکه به نظرش ازدواج کار غیر روشن فکرانه ای بود اما فکر کرد اگر قرار باشد بلاخره ازدواج کند دکتر ب بهترین گزینه ی ممکن است.دکتر الف و ب که دوره ی شناخت طولانی ایی داشتند با هم ازدواج کردند.البته دکترالف که مخالف برده داری مدرن و...بود مهریه نخواست اما حقوق 6 گانه اش را که شامل حق طلاق هم می شد گرفت و بعد از حدود 13 ماه از آن استفاده کرد.خانوم دکتر الف و ب همدیگر را به نداشتن درک از هم متهم کردند!
3)خانوم دکتر میم عاشق پیشرفت است.البته کمی سخت گیر و کمال گرا هم هست.فقط دوست دارد جلو برود البته در مسیری که از قبل برایش تعیین شده است.شاگرد اول مدرسه،رتبه ی خوب کنکور ،دانشجوی پزشکی ،شاگرد زرنگ دانشگاه...اما امتحان رزیدنتی واترلوی نبرد او بود.سال اول از رتبه اش راضی نبود،سال دوم سئوال ها لو رفت،سال سوم حالش سر جلسه به هم خورد...و همین طور این سال های ناکامی می گذشتند و دوستان دکتر میم یکی پس از دیگری ازدواج می کردند و بچه دار می شدند.اما زمان برای دکتر میم ایستاده بود.کم کم زمزمه ها شروع شد و هر دوست و آشنایی به فراخور رابطه ایی که داشت نصیحتی از روی خیر خواهی و گاهی از روی بد جنسی می کرد که "دختر جان،بسه تا اینجا هر چی خووندی،برو سراغ خونه و زندگی ،این چیزا که اصل نیس تو زندگی وقتی هنوز شوهر نکردی".این همه حرف و حدیث و نگاه های از سر دلسوزی بلاخره دکتر میم را قانع کرد که دارد شکست سنگین تری می خورد!مقاومتش در هم شکست و با دکتر نون که پنج سالی از خودش کوچکتر بود ازدواج کرد!حالا دکتر میم این قله را هم فتح کرده بود.دستهایش را طوری روی هم می گذاشت تا همه برق زرد رنگ حلقه ی ازدواجش را ببینند.
شش ماه بعد دکتر میم دوباره داشت برای آزمون دستیاری می خواند.البته بدون آن حلقه ی کذایی!
نمونه های بالا تنها مشتی از این خروار هستند.بگذریم از طلاق هایی که علتش اعتیاد بالای همکاران یا عدم رعایت اصول اخلاقی پزشکی است...
اینکه چرا آمار طلاق در پزشکان بالاست نیاز به بررسی های دقیق دارد.مطمئنا شخصیت هر فرد جدای از تحصیلات ودر دوران پیش از آن در خانواده شکل می گیرد.اما متاسفانه در قسمت اعظم خانواده ها تشویق ها وتنبیه ها حول درس متمرکز شده است و این مسئله شخصیت فرد را به سوی تک بعدی شدن سوق می دهد.در میان دانشجویان پزشکی این تک بعدی بودن بیشتر به چشم می خورد. و همین شخص درست در زمانی به میانه ی زندگی خانوادگی و اجتماعی پرتاب می شود که شخصا هیچ تجربه ایی جز درس خواندن ندارد.
البته اضطراب شدید کاری و تحصیلی در پزشکان و انتظار بالای جامعه و شاید خانواده ها نیز قابل بررسی است.واقعیت این که خانواده انتظار دارد خانم یا آقای دکتر هم متخصص ارزنده ایی باشد و هم صاحب یک زندگی آنچنانی.و این توقعات سبب بوجود آمدن مقایسه های نفس گیری شده. بارها شنیدیم که اطرافیان می گویند فلان دکتر با این همه درس خواندن به اینجا رسیده اما فلانی که یک تاجر آهن است مثلا زندگی راحت تری دارد. خانواده که تا دیروز پزشک شدن را به عنوان یک هدف متعالی تعریف کرده بود از اینکه فرزندش به اندازه ی چیزی که خرجش کرده سود نداده نا راضی است.
در رشته پزشکی ما با انسان سر و کار داریم و این انسان بیمار ماست . اینکه این بیمار تمام رفتارهای پزشک را تفسیر می کند خود باب دیگری است.کافی است یک مسئله ده روز فکرت را مشغول کند و عصبی ات کند .200 نفر تو را انسان بد اخلاق و بی تربیت واز خود راضی می بینند و این چرخه ی نارضایتی ادامه پیدا می کند.
با همه ی این ها شاید این حقیقت که هنوز هم زوج های پزشک خوشبخت و شاد زیادی هستند که بلدند چطور مشکلات را ساده کنند و از زندگی خانوادگی لذت ببرند کمی از تلخی این بحث بکاهد.
پ.ن:من یه چند روزی دسترسی به نت ندارم!اگه غیبت دارم ببخشید!
شنبه یکم تیر 1387
خانواده ی دکتر ارنست(1)
زیر شیروانی خانه ی کاهگلی اجدادی، پاتوق من بود وقتی هنوز مدرسه نمی رفتم. زیر حلب های سقفش که گرما را جذب می کردند جهنمی به پا بود!اما بهشت من بود چون پر از چیزهای اسرار آمیز بود.سماور روسی طلایی رنگ، لامپا های پر نقش و نگار، سکه های قدیمی،سنجاق سینه های بدلی و انگشتر های حلبی...در آن میانه اما صندوقچه ایی بود پر از روزنامه و مجلات قدیمی!پر زرق وبرق تر از همه دو تا مجله ی دکوراسیون منزل بود که جلدشان کاغذ گلاسه بود.در آن روزهای خاکستری ،دیدن آن همه تصاویر رنگی مرا چنان به وجد می آورد که ساعت ها می نشستم و صفحات آن را برای بار هزارم ورق می زدم...یک پدر ومادر خندان با دو بچه ی تمیز و شاد در همه ی صفحات حضور داشتند.نمی دانم چرا به من الهام شده بود پدر و مادر خانواده پزشکند!اعضای این خانواده! انقدر با محبت به هم نگاه می کردند و چنان با عشق دستان هم را می گرفتند که منِ خردسال چاره ایی جز خیال پردازی برایم نمی ماند که زودتر پزشک شوم و صاحب یک خانواده ی رنگی شوم.چنان در این رویا پردازی ها پیش رفته بودم که می دانستم کارت عروسی ام باید چه رنگی و چه سایزی و چه طرحی باشد.
اگر قرار بود طلاق هم مثل عروسی کارت داشته باشد،این روزها n تا کارت از دوستان پزشکم دریافت می کردم.دوستانی که هنوز جوهر کارت عروسی شان خشک نشده....انگار هرچه سطح تحصیلات بالاتر می رود نگاه افراد جزیی تر می شود و تنها می خواهند حقشان را جسارت بیشتری از اجتماع و همسر و خدا بگیرند!خبری از بینش بالا و انعطاف نیست.انگار این آگاهی به جای اینکه کمک کند به درمان برخیزیم باعث شده زخم ها را بهتر بشناسیم تا بعد ها بهتر تر! رویشان نمک بپاشیم!اینروزها کسی دوست مادربزرگم را که بچه ی دهمش را رو ی درخت گلابی بدنیا آورد و از زندگی اش بسیار راضی بود، تحسین نمی کند!قرار هم نیست تحسین شود.بین زن و دغدغه های زنانه ومرد و دغدغه های مردانه اش دیواری بلند کشیده شده بود که هیچ یک از دو طرف نیم نگاهی به آن سمت نمی انداخت.این روزها آن دیوار فرو ریخته اما انگار کسی شیطنت کرده و یک کلنگ داده دست کارگرهای خدا دیوار تحمل زن ها و شوهرها را هم بکوبد:
1.دکتر س،آدم سنتی با اعتماد به نفس کافی است.حرف هایش را می زند و ترسی هم ندارد که انگ کهنه پرستی و جهالت بخورد.به زن می گوید ضعیفه!منکر پیشرفت زن ها نیست اما زنان مستقل را اصلا تشویق نمی کندو هیچ احترامی برایشان قائل نیست . به نظرش این زنان دارند ادعای مردان را(چیزی که نیستند) در می آورند!زن اگر درس هم بخواند کار هم بکند باید در جهت ارتقای خانواده و تربیت فرزندان باشد!وگرنه به بی راهه رفته!از این چارچوبی هم تعریف کرده نهایت لذت را می برد و همه ی مسائل را با قسمت و قضا و قدر رفع و رجوع می کند.دختران و پسرانی که خلاف این فکر می کنند انقدر در زندگی شان افتضاح به بار آورده اند که دلیل خوبی برای اثبات عقیده اش هستند!زن خوب،از دیدگاه دکتر س همان زنی است که در خانه می نشیند منتظر آقای خانه می ماند و همیشه چای و غذایش به راه است!منتها به روز شده اش که آقای دکتر بتواند سرش را بالا بگیرد که ما با زمانه حرکت می کنیم!!با این معیار ها دکتر ش همسر مناسبی برای دکتر س به نظر می آمد.این ازدواجی بود که تصور یک موج آرام هم در آن متصور نبود!چطور خانوم دکتر ش با آن همه کم حرفی و حرف شنویش توانست این دریا را طوفانی کند و این ازدواج را به گل بکشاند در هاله ایی از ابهام است.اما دکتر س هنوز به زن می گوید ضعیفه!
ادامه دارد!
