سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387
اندکی به شب نزدیک تر...
صبح که به درمانگاه رسیدم خبری از جمع فیلسوفانه پرسنل حراف نبود و سکوت عجیب و غم انگیزی در هوا موج می زد!خواهر زاده ی خردسال یکی از بهورزها در یک حادثه کشته شده بود
من به اتفاق 3 نفر از پرسنل بهداشت خانواده برای تسلیت به خانه ییلاقی و اجدادی خانم بهورز رفتیم .در حیاط خانه زن ها با گریه و ناله وبغض شرح کشته شدن پسر را با شعرهای فی البداهه تعریف میکردند و مردها سرهاشان پایین بود شانه هاشان از هق هق گریه تکان می خورد! نگاه مادر کودک شماتت آمیزو خشمگین بود و هر لحظه با لجاجت بیشتری از پدر، پسرش رو می خواست . پدر اما مرده متحرک بود و گاهی تنها خیره و مبهوت به جلو نگاه می کرد و گاهی سرش را تکان می داد و بلند بلند با خودش حرف میزد و اشک می ریخت!همه صحبت از خطای بی بروبرگرد پدر میکردند واینکه اصلا" بعد این اتفاق چطور می تواند زنده باشد و داشتند خودشان را برای تشیع جنازه بعدی هم آماده میکردند!! خلاصه فضای وحشتناک و غم انگیزی بود!تراژدی مرگ کودک خردسال هم این طور روایت می شود که پدر از یکی از اقوام تفنگ کمرشکنش را قرض می گیرد و پیرمرد هم مثل همیشه سلاح را در اختیارش قرار میدهد . در منطقه ایست بازرسی یک سرباز 19-20 ساله متوجه تفنگ می شود و از پدر مجوز می خواهد(حمل سلاح های شکاری تنها با مجوز مجاز است) که پدر می گوید که گیر ندهد و مجوز همراهش نیست و میخواهند بروند یک تفریحی بکنند و یک شکار کوچک که این حرفارا ندارد!واین گونه راه کوهستانی منطقه شکار ممنوع را در پیش می گیرد تا کبک شکار کند .پدر حیوانی را می بیند و نشانه می رود اما در جلوی چشمانش کودک بازیگوشش به خاک می افتد که بر سر راه گلوله قرار گرفته بود! نکته جالب این جاست که در هر چند صد متر از این منطقه تابلوی زرد شکارممنوع چشمک میزند یعنی سرباز جوان و پدر و ده ها شکارچی غیرحرفه ای دیگر هم این تابلوهارو دیدند؟ هر چه بالاتر می رفتیم مه غلیظ تر میشد تا جایی که چشم کار می کرد مه بود. آیا پدر در همچنین فضایی شلیک کرد؟ و چه شکار گرانبهایی! به هر حال کودکی خردسال در اثر یک اتفاق مولتی فاکتوریال کشته شد اما چه کسی توجه کرد این حادثه با کمرشکنی بی مجوز در منطقه شکار ممنوع رقم خورد؟

جمعه هجدهم مرداد 1387
آشپزهایی که آش را شور می کنند(2)
اگر پزشکی را یک پیشه فرض کنیم کمتر شغلی در تعداد پیشه ورزان به پای این شغل می رسد!دور اطرافمان پر است ازآدم هایی که ادعا می کنند بهتر ازیک پزشک حاذق یک بیماری را تشخیص و درمان می کنند و عجیب اینکه این روش درمان به مذاق دیگرانی که در مجموعه ی همکاران !! قرار نمی گیرند بسیار خوش می آید. دوست مهندسم ترجیح می دهد جوش های صورتش را با نسخه عطاری ها و دکتر علفی ها از بین ببرد چون به نظرش نه عوارض جانبی دارد و نه پول مفت به دکترهای پول دوست می دهد.خانم آرایشگر همسایه برای مشتریانش در قبال ده هزار تومان برنامه ی رژیم لاغری می نویسد.کلاس های عرفانی و انرژی درمانی و آب درمانی روش های معالجه(و نه صرفا پیشگیری) بیماری های مختلف از جمله سرطان را به مشتریان عادی اش آموزش می دهند.البته کسی منکر اثرات مثبت تقویت اراده ی روانی و تلقین بر سلامت بدن انسان نیست اما این قصه که با حلقه های انرژی کیهانی! بتوان یک عارضه ی قلبی اورژانسی را درمان کرد بیشتر به درد صفحات مجله های زرد می خورد!حل مسئله به این روش مانند پیدا کردن جواب یک معادله ی n مجهولی با چرتکه است.
بدیهی است که دانش پزشکی مدیون تجربه است.حتی با کمی اغراق می توان پزشکی را فرزند تجربه که سال هاست پا به پای این دانش آمده است نامید اما وای به روزی که تجربه بخواهد لباس سفید پزشکی بپوشد و با دستان چرکش دندان بکشد و گوش سوراخ کند و استخوان در رفته جا بیاندازد.زیرا که ابزار تجربه سعی وخطاست و جایی که پای جان یک موجود زنده در میان است سعی و خطا مثل راه رفتن روی لبه تیغ است.
دوشنبه هفتم مرداد 1387
آشپزهایی که آش را شور می کنند(1)
۱.خواهر وبردار بازیگوشی داشتم که صبح ها می دویدند پی بازی و شب ها چون سربازان برگشته از جنگ با تنی پر از زخم و جراحت به خانه باز می گشتند اما روزی که م خواهرم از در خت افتاد و دستش شکست روز هیجان انگیزی بود!مادربزرگم حکم داد که باید حتما سید چک بند (دکتر شکسته بندی !)بیاید و استخوان را جا بیاندازد.سید آمد و دست م را گذاشت در آب داغ و نمک روغن مالید به دستانش و شروع کرد به کشیدن دستی که هم شکسته بود و هم در رفته بود و همزمان فریاد های م هشت ساله بلند شد که:تو قول دادی،تو قول دادی...(م از سید قول گرفته بود به او دست نزند)و ما کنار دیوار سنگر گرفته بودیم و به این منظره با لذت نگاه می کردیم و می خندیدیم!
-چند روز پیش یک خانم مسنی با پایی که پارچه بسته بود دورش آمد درمانگاه و گفت پایش رگ به رگ شده و برایش مسکن بنویسیم.خواستم نگاهی به پایش بیندازم که گفت:نه سید خودش نگاه کرده و بسته و هفته ی دیگه باز می کنه،شما کار خودتو بکن!(دیالوگ ها به زبان محلی است البته)گفتم من باید ببینم شاید شکسته باشه،در رفته باشه،همینطوری که نمی شه!به قیافه ی حق به جانبی گفت دست نزن!کار سیدو خراب می کنی!اون بهتر می دونه یا تو؟!کتف شوهرم پارسال در رفته بود،همین آقا سید جا انداختش،دکترها می گفتن باید عمل بشه!اما سید تا دید گفت کار خودمه ،این دکترا واسه پول گرفتن هر چیزی رو عمل می کنند...
همین طور که داشتم با غرغر برای پیرزن سمج ایبوبروفن می نوشتم یه اسمی جرقه زد تو ذهنم; سید!چک بند دوران کودکی که زده بود زیر قولش!
-سید امروز آمده بود درمانگاه،حسابی پیر شده بود ولی اثری از باز نشستگی در قیافه اش به چشم نمی خورد.نشست و کمی از قدیم هایی که من یادم نمی آمد صحبت کرد.بعد حرف را کشاند به دکترهای بی سوادی که می شناخت و از خاطرات دوران جنگش گفت که چطور پزشک ها غش می کردند از ترس و او باید هم مجروح ها راجراحی می کرد هم پزشک های از حال رفته را به هوش می آورد.

