تبليغاتX
دکتر پرتقالی

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

خانوم های هاویشام 2

در طول هفته ی گذشته بارها پازل خانم هاویشام را به هم ریختم و دوباره ساختم. اصلا دلم نمی خواهد که به آنها بفهمانم که "بله خانوم ها شما خیلی بدبختید! بروید یک طوری فکر کنید تا از بدبختی در بیاید ".قصدم تغییر شخصیت این زنان نیست،نمی خواهم زنانی مستقل بسازم که بیشتر از جامعه ی روستایی خود می دانند!نمی خواهم آن ها را نسبت به زندگی،شوهر و فرزندان متوقع تر از چیزی کنم که اجتماع به آن ها می دهد.نمی خواهم یک الگوی اروپایی به آن ها معرفی کنم.من می خواهم راهی پیدا کنم که این زنان از این افسردگی پنهان خلاصی یابند و اگر از چند پله بالاتر نگاه کنم می خواهم در نهایت خانواده شادی داشته باشند و برای رسیدن به آن فرقی نمی کند که این زن ها وارد جمع های  خاله زنک بازی شوند یا به شوهرنشان باج دهند یا با اقتدار خانواده را اداره کنند!

جلسه ی سوم با حضور 5 نفر برگزار شد.نفر ششم برای آزمایش روتین بارداری به مرکز رفته بود.جلسه را با این سوال که فکر می کنند این جلسات برایشان مفید خواهد بود یا نه شروع کردم!و آیا می خواهند در انجام یک سری از کار ها به هم کمک کنیم؟!راستش قلعه ی بی اعتمادی این زنان انقدر محکم و بلند بود که تصمیم گرفتم از در دیگری وارد شوم.قرار است در  مورد درمان های سرپایی بیماری های شایع ،راه پیشگیری از آن،عوارض بیماری ها و بهداشت فردی کلاس های توضیحی بگذارم تا آن ها به نوعی نقش رابط فرعی را برای خانواده شان ایفا کنند.نگاه بی تفاوت آن ها نشان می داد که کل قصیه برایشان بیشتر از یک بازی خسته کننده نیست!من هنوز به کلی زمان احتیاج داشتم تا در دلشان!جایی باز کنم.این خطر وجود داشت که در تصور آنها من یک دختر رفاه زده که از خسته گی های روزمره شان چیزی نمی فهمم باشم!از طرفی باید نوعی تحکم و ثبات در برخوردم داشتم تا به حرف هایم گوش دهند و کارم صرفا جنبه ی دلسوزی نداشته باشد!و این پارادوکس برایم زجر آور بود.

با بهداشت دهان و دندان شروع کردم ،مسواک و خمیر دندان و نخ دندان برای آن ها و فرزندانشان آماده کرده بودم.طرز صحیح استفاد از آن ها را برایشان توضیح دادم و دندان هایشان را معاینه کردم.وضع دندان هایشان افتضاح بود.انگار تمدن قدیمی بود که هیچگاه بازسازی نشده بود خیلی تعجب آور بود اصولا این زنان باید در دوران بارداری ویزیت دندان پزشکی می شدند.از آن ها خواستم که هفته ی آینده حتما به دندان پزشک مرکز مراجعه کنند .با خانم دکتر هم هماهنگی کردم که در هزینه ها کمکشان کنیم.آن ها در مورد بوی بد دهان ،دندان قروچه فرزندانشان و فرق خمیر دندان ایرانی با خارجی سوال کردند !تمایل آن ها به ادامه ی بحث امیدوار کننده بود.نمی توانم بگویم وقتی یکی از آن ها  از من خواست جهت فیشر سیلانت دندان های پسرش با دندان پزشک صحبت کنم چقدر خوشحال شدم.مقداری بروشور و پمفلت برای مطالعه به آن ها دادم احتمالا جلسه ی بعد در مورد تغذیه در خانواده حرف می زنیم.موقع رفتن مثل موقع آمدنشان لبخندی بر لب نداشتند اما انگار کمی محکم تر راه می رفتند یا من این طور خیال می کردم...

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 11:21 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم شهریور 1387

خانوم های هاویشام!

پزشک خانواده بودن،مرا حسابی درگیر فعالیت های آموزشی کرده است.شورای بهداشتی ،رابطین،مادران باردار و شیرده،بیماران روانی ،تالاسمی،دیابتی و فشار خون و این ها ...اما به نظر می رسید جای یک گروه هدف که به طور خاص به زنان می پرداخت در این بین خالی بود.زنانی که به نوعی در معرض آسیب اجتماعی بوده اند و دچار افسردگی هستند.زنانی که طلاق گرفته اند،شوهرشان ازدواج مجدد کرده و یا شوهر معتاد و بیکار دارند.زنانی که در معرض خشونت خانگی روزمره اند.فصل مشترک این زنان بی اعتنایی نسبت به خودشان است .زنانی با ظاهر آشفته و فرزندانی با وضیعت تحصیلی و بهداشتی نامناسب که عموما قسمتی زیادی از بار اقتصادی خانواده را به دوش می کشند و ناکامی های پیاپی از تلاش برای بهتر شدن نا امید شان کرده است.

قرار شد اولین جلسه را به صورت کاملا آزمایشی با حضور زنانی از این طیف برگزار کنیم.از 14 نفری که آمده بودند 3 تایشان خواهرهم  بودند .معلوم بود که بهورز به اجبار این افراد را آورده!شروع جلسه واقعا نا امید کننده بود.نمی دانستم از کجا بحث را به افسردگی پنهان آن ها بکشانم تا عزت نفسشان جریحه دار نشود.تمام سعی ام را کردم که بر خلاف حالت معمولم شمرده و آرام حرف بزنم. در تمام طول جلسه مدام وسط حرف هایم از آن ها سئوال می پرسیدم و نظر می خواستم.اما فضا به شدت مصنوعی بود!جز بله و خیر جوابی نمی شنیدم.حتی درجواب سوال های خیلی معمولی مثل تعداد فرزندان و وضیعت درسی آن ها جز یکی دو کلمه دریافت نمی کردم!!وقت جلسه داشت به سرعت به پایان می رسید بدون اینکه توجه شان کمی جلب شده باشد.چون ماه رمضان هم هست حتی نمی توانستم به بهانه ی صبحانه هم کمی بیشتر نگهشان دارم!آخر جلسه از آن ها خواستم هفته ی بعد که می آیند در درباره ی تلقی شان از خوشبختی در قبل و بعد از ازدواج فکر کنند ،در حالی که اصلا امیدی به تشکیل جلسه ی بعدی نداشتم!

دیروز جلسه ی دوم بود .6 نفر آمده بودند و نیم ساعت هم با هم صحبت کردیم.از اینکه قیل از ازدواج معیار خاصی نداشتند و فقط دلشان می خواست فصل جدیدی در زندگی شان آغاز شود.که در روستا چنین روندی خیلی معمول است و آنها با ید تا آن سن ازدواج می کردند و وقت فکر کردن به چیز های دیگر را نداشتند.و جالب این جا بود که هر کس ازدواجش را به نوعی خاص می دانست.یکی با پسرعمویش ،یکی با برادر دامادش،یکی با پسر همسایه ،یکی با کارگر نانوایی محله شانو همه هم به هم ریختن زندگیشان را از چشم فرد خاصی که معمولا از نزدیکان شوهر هم بود می دیدند.فقط یک نفرشان با کلی تردید خودش و همسرش را هم کمی مقصر می دید.قرار شد هفته بعد بیشتر در مورد مشکلات حالشان صحبت کنیم و برای آینده برنامه ریزی کنیم!نمی دانم ولی دلم می خواهد چیزی را در این زنان تغییر بدهم!می خواهم از آن ها بخواهم بیشتر به آینه نگاه کنند!و کمی شجاع تر باشند!

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 23:56 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم شهریور 1387

این روزها...

                  

                 these days

....

شک می کنم             یقین پیدا می شود

عاشق می شوم       تنهایی می آید

شمع می شوم    خورشید فراموش می کند غروب کند

دنیال قافیه می گردم   همه ی دنیا شاعر می شود

....

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 9:4 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم شهریور 1387

مدیریت در 101 دقیقه به روش دکتر پرتقالی!

اوایل فقط می خواستم جو حاکم را تغییر دهم .ساعت هشت  به ده گردشی می رفتم چند بار پشت در بسته خانه بهداشت منتظر ایستادم تا بهورز محترم تشریف بیاورند ساعت یک و نیم  به مرکز برمی گشتیم در ده گردشی هایم ماما  ،مسئول بهداشت خانواده و بهداشت محیط و پیشگیری را هم با خودم میبردم  تا به خیال خودم از آنها  کار بیشتری بکشم . تا سطل زباله نیمه پر می شد به هر سه خدمتکار مرکز تذکر می دادم. اشکالات مسئول دارویی را امضا نمی کردم .وقتی پرسنل پشت همدیگر حرف می زدند مستقیم تذکر می دادم. تنفر را در چشم پرسنل می دیدم و خودم را آدم نچسبی حس می کردم. تا چند وقت پیش روزمرگی پرسنل خیلی به من فشار میاورد، اینکه ساعت هشت خواب آلود سر کار می آیند ساعت هشت تا نه در مورد اتفاقات دیروز و دیشب مشورت  می کردند ساعت نه تا یازده  بساط صبحانه خوری راه می انداختند و بقیه ساعت تا یک ونیم وقت کشی می کردند . خورشید رابطه پرسنل هم همیشه در حال کسوف بود و درمانگاه هراز چندگاهی به صحنه ی پیکار گلادیاتورها شبیه می شد.سخت گیری های من اما بی نتیجه بود.هیچ چیز تغییر نکرد. دایره اختیارات من خیلی محدود بود .هیچ راه تشویق و تنبیه نداشتم. حتی به اندازه مترسک مرزعه هم ترسناک نبودم و از همه مهمتر کارکرد پرسنل با این مقررات بدتر شده بود که بهتر نشده بود .البته در جو آشفته ای که حاکم بود مقررات من در حد شوخی هم مطرح نبود و مطمئن بودم این نظم قراردادی به مذاق. هیچ کس خوش نمی آید....شاید باید این دوره طی می شد تا من بتوانم به جای تطبیق محیط با ایده آلی که در ذهنم است ،خودم را با محیط وفق بدهم!حالا این ما بودیم که ساعت 9 بعد از خوردن یک صبحانه مفصل به ده گردشی می رفتیم. فقط وجود ماما اجباری بود. اگر بهورزها اشتباه می کردند میخندیدم و خودم دفاتر ثبت را اصلاح می کردم تا در پایشها کمتر به سر بیافتند و کم کاریها کمتر به چشم بخورد. روزهایی که دکتر ف نیست به پرسنل بهداشتی روستا پاس ساعتی میدهم تا به سبزی فروشی و لبنیاتی و خیاطی سر بزنند .دیگر حساسیت قبل را ندارم هر کس از دور  این واحد را می بیند از رابطه صمیمانه ما تعجب میکند اما شاید حدسش کمی دشوار باشد که من دارم به پرسنل باج می دهم و می گذارم هرکاری خواستند بکنند تا این چرخ سنگین بتواند بگردد!شاید فقط بی نظمی است که می تواند به این سیستم نظم بدهد.

 

                                                                                                    

                                                                         

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 22:43 |  لینک ثابت   •