سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
اندکی صبر ،سحر...نخواهد رسید!
اما کاش ۵ سال قبل یکی جلوی مادری که داشت دختر ۱۲ سالشو می فروخت رو می گرفت
کاش سحر فرصت داشت مثل خیلی از بچه ها بچگی کنه
کاش سحر هیچوقت جزوء جمعیت تحت پوشش من نبود
کاش من می تونستم کمی شرایط رو تغییر بدم فقط کمی...
و هزاران کاش دیگر.........
جمعه نوزدهم مهر 1387
پدر ژپتو
موقعيتهايي توي زندگي پيش مياد كه وقتي بهشون مي رسي بايد ترمز كني و دنده عقب بگيري و از راهي كه رفتي برگردي تو هفته گذشته كلي اتفاق پيش اومد كه تصميم گرفتم جشن سالمندان رو كنسل كنم اما در نهايت بدون اينكه به بازده كارم يا برخورد شبكه با اين قضيه فكر كنم به خاطر مخاطبان اصلي ، اين جشن رو در 2 خانه بهداشت برگزار كردم. تعداد كمي از سالمندا اومده بودن بيشترشون توي شاليزار مشغول بودن بخصوص پيرمردا و اينكه اونا تو اين سن بايد تن به چنين كار سختي بدن خودش جاي بحث داره سالمندا ويزيت رايگان شدن و جلسه آموزشي آرتروز و فشار خون هم برگزار شد قبل از پذيرايي نظرشونو راجع به خانه سالمندان پرسيدم تقريبا" همه با هم همعقيده بودن كه حاضرن بميرن اما تن به اين ذلت! ندن يكي از پيرزنا ازم پرسيد: خانم دكتر اگه خودت پير بشي و بچه هات تورو به همچين جايي بفرستن چيكار مي كني؟ منم گفتم سعي ميكنم قبل از پيري با چند تا از دوستام يه خانه سالمندان خصوصي بزنم تا دوران پيري رو كنار اونا بگذرونم اينطوري هم به من بيشتر خوش مي گذره هم نگراني بچه هام كمتره. اون پيرزن گفت : من فقط به خاطر نوه هام و سروصداشون زنده ام اينكه پسرم هفته اي 2 بار منو ببره حمام و عروسم واسم ناهارو شام درست كنه و لباسامو بشوره اگه يه روز تنها باشم از تنهايي دق مي كنم. گفتم اگه عروست راضي نمي شد با تو زندگي كنه و مي خواست مستقل باشه چيكار مي كردي گفت اونوقت پسرمو مجبور مي كردم زنشو طلاق بده!


اينجا ديگه مرز وابستگي و استثمار بود ترجيح دادم اين بحثو درز بگيرم در پايان جشن ازشون خواستم باهم عكس بگيريم چند نفري نيومدن و گفتن چون لباساي قشنگشونو نپوشيدن عكسشون بد ميشه حتي يكي از پيرمردا گفت كه با دمپايي عكس نمي گيره در پايان روز وقتي تو خونه داشتم به عكسا نگاه مي كردم لبخندشون نظرمو جلب كرد لبخنديكه انگار به اندازه يك عمر زندگي كش اومده باشه و معلوم نيست از سر رضايت و خوشي هست يا از روي عادت!
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
یوگی و دوستان!
تو بچگی همیشه عاشق شنیدن داستانی بودیم که پدرم تعریف می کرد!!داستان در مورد دختری بود به اسم سارا که یه روز تو یه نامه از خودش و خانوادش ،اینکه چه چیزایی رو دوست داره ،چند تا عروسک داره، چند تا شعر بلده و از صبح تا شب چه کارایی میکنه برای یه گیرنده ناشناس می نویسه!ودر انتهای نامه از خواننده می خواد اونم داستان زندگیشو تعریف کنه و یه تمبر اضافه هم داخل پاکت گذاشت تا خواننده واسه خریدن تمبر از خیر پست کردن نامه نگذره و حتما جواب نامه شو بده و بعد نامه رو به یه جای دور پست کرد! بعد از چند وقت خواننده ناشناس جوابشو پست کرد همراه با تمبر اضافی و اسم چند تا از دوستاش تا سارا واسه اونا هم نامه بفرسته وسارا واسه تمام اون بچه ها نامه نوشت و همراه با تمبر اضافی پست کرد بعد از مدتی سارا توی سراسر دنیا کلی دوست پیدا کرد که همیشه واسه هم نامه می نوشتن.و این طوری دنیا شد یه جایی برای مهربونی و دوستی!پایان این داستان انقدر برامون جذاب بود که همیشه آماده شنیدنش بودیم!
….
حالا که بزرگ شدم به راحتی کودکیم و سارا با کسی دوست نمی شوم !یک حصار بین خودم و دوستهایم با آدم های دیگرکشیدم واز انتخاب های آگاهانه ام خیالم آسوده است! افراد استریلی که همیشه ساکت تر از من هستند! حرف زدن برای آن ها راحت تر از گوش دادن است! آدمهای مودبی که برای نزدیک شدن اجازه می گیرند ومن که همیشه در کنارشان احساس امنیت میکنم. حتی این تصور که من هر طور باشم و هر جورکه رفتار کنم آن ها مرا همینطور که هستم قبول دارند باعث میشود استرس برخورد با دوستاهایم را نداشته باشم! ایده آل من از یک روند انتخاب گرایانه اجتماعی این است که با کسی دوست باش که باهاش راحت باشی ! خوش باشی!لذت ببری و ترس تفسیر رفتاراتو نداشته باشی! شاید این دوستی های بی دغدغه به من اجازه داد بی آن که به بُعد خجالتی شخصیتم فکر کنم اعتماد به نفس داشتن زندگی فعال اجتماعی رو کسب کنم.
اما در برخوردهای جدید دور از محیط فانتزی دانشکده، در زندگی کاری ات آدماهایی هستند که دیگر استریل نیستند، به اندازه تو حرف میزنند، تعبات رفتارت مبنای ادامه دوستی هاست ، آدمهایی که خریدت از آنها به اندازه ایی که الان پرداخت می کنی نه در آینده.
این روزها دارم فکر می کنم من نمی خواهم با آدم های جالبی که با آن ها راحت نیستم ارتباط داشته باشم .نمی خواهم از چارچوب دوستی های بی دغدغه ام فاصله بگیرم و می خواهم همچنان به خودم و دوست های مبادی آدابم بچسبم. هرچند هستند آدمهایی در کنارشان احساس امنیت نمی کنی اما می توانی موازی با آن ها یاد بگیری ! روی عقایدشون فکر کنی و برای گذشتن از مسیرهای کور حضورشان را حس کنی!
پنجشنبه چهارم مهر 1387
در این بازار اگر سودی ست با درویش خرسند! است
اینجا بیمارستان دولتیه :جایی که بیمار با پنومونی بستری میشه با گاستروانتریت مرخص میشه صف طولانی دستشویی، آلودگی شدید صوتی، غذاهای بدمزه بدشکل و کسایی که ساعت به ساعت میان از بیمار می پرسن بچه چندم خانواده ست؟ سیگار میکشه؟ زایمان ۲۰ سال پیشش طبیعی بود یا سزارین؟ پدر و مادرش سرطان نداشتن ؟! بدتر از همه اینکه بیمارا اصلا در جریان روند درمان خودشون نیستن و یه جور دیکتاتوری درمانی وجود داره امروز میرن سی تی اسکن، فردا میرن نمونه برداری و پس فردا اتاق عمل... اکثر بیمارا سعی میکنن خاطرات دوران بستری توی بیمارستانای دولتی رو از زندگیشون پاک کنن و یا واسه اطرافیانشون از مقاوتها و صبری که تو مریضخونه به خرج دادن افسانه پردازی کنن.
اینجا بیمارستان خصوصیه : ( مهمترین مسئله اینه که جای پارک داره) بستری ۳ روزه برادرم در یک بیمارستان خصوصی همراه بود با ویزیت منظم پزشک ، لبخند پرستارا، رفتار حمایت گرایانه پرسنل و توضیح تک تک مراحل درمان که حتی واسه گرفتن IV LINE هم رضایت برادرمو جلب کردن و علت ضرورتشو توضیح دادن ودر نهایت یک پوست کنی اساسی زمان ترخیص باوجود داشتن بیمه تکمیلی.
واسه تصور تفاوت ارائه خدمات در دو بیمارستان مختلف فاصله تعرفه های دولتی با خصوصی خیلی چیزارو مشخص میکنه بیمارستان دولتی با تعرفه کمتر از نصف هزینه تمام شده به قیمت پایین اومدن کیفیت خدمات و رعایت نشدن استاندارا به بیمارا خدمات میده ، آمار عفونتهای بیمارستانی به طرز فجیعی بالاست وقتی بودجه بیمارستان قادر به تامین داروی بیمارستان نیست انتظار داشتن شرایط ایده آل بهداشتی در حد یک شوخی هم مطرح نیست البته شرایط بیمارستانهای خصوصی هم ایده آل نیست اما سطح توقع بیماران برای بهره مندی از خدمات بیمارستانی اونقدر پایینه که ضعفهای بیمارستانهای خصوصی کمتر چشم هارو اذیت میکنه ولی سوق دادن بیماران به سمت بیمارستانهای خصوصی با توجه به پایین بودن سرانه سلامت باعث میشه بیمار قسمت اعظم هزینه سلامت و حتی تجهیزات بیمارستانی و وسایل درمانیو تقبل کنه در غیر این صورت ورشکستگی بیمارستانهای خصوصی حتمیه.عدم پایداری سازمانهای بیمه گر بر تعهدات در ارائه خدمات مناسب که قصه کرد شبستریه که به نظر نمیاد ختم به خیر بشه و کماکان همون ۴ هزارو۹۰۰ تومن تعیین کننده همه چیزه.

