سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
رقص در سلول انفرادی
زنگ زدم به رییس شبکه شهرستان که رفتار دکتر ف شعور منو زیر سوال برد و این رفتار غیرقابل توجیه محسوب میشه که بعد اینهمه کشیک دادن و به خاطر این یکشنبه بازار ۱۰۸ تا مریض از ۸ تا ۲ ظهرببینی و انتظار ثبت یه رکورد در ویزیت غیر اصولی دنیا رو داشته باشی، بری اتاقش که بخوای به دکتر بعدی زنگ بزنه که سر وقت بیاد ،اونوقت بگه: اه... دیشب و امروز هم کشیک بودی؟ درحالیکه چند با از کنار اتاق ویزیت گذشته که بره یکشنبه بازاربرای پسرش لوازم التحریر بخره ،بگه: من زنگ نمیزنم خودت هماهنگ کن، اونوقت برنامه کشیک ماه بعد رو بندازه جلوت و تو ببینی حتی عید قربان هم کشیکی !!!.
احتمالا" چند روز آینده دومین باری باشه که کسی اون طرف سکه منو ببینه . بار اول درگیری وحشتناکی بود که با نگهبان خوابگاه پیدا کردم صبح که چه عرض کنم حوالی ظهر جمعه از آخرین کشیک زنان بر میگشتم رزیدنت محترم زنان ساعت ۷:۳۰ صبح منو با بیماری که تو اتاق عمل DIC بهم زد اعزام کرد .داشتم تلوتلوخوران از در ورودی خوابگاه رد میشدم که صدای خانم دکتر ک رزیدنت سال دوم قلب رو شنیدم که داره با نگهبان بحث میکنه و در نهایت صدای گریه خانم دکتر درومد تا منو دید پرید بغلم و گفت: میبینی اینهمه درس بخون، کشیکای پدردرار بده از شوهرو خوشیت بزن که یه همچین آقایی بهت توهین کنه!!؟ تو خوابگاه ما اوردن مهمان مشکلی نداشت و سختگیری نمیشد اونروز خانم دکتر به نگهبان گفت :بعداز ظهر یکی از بچه های همدوره ایش مهمانشه، نگهبان هم گفته مگه اینجا هر کی به هرکیه که این بیادو این بره؟ در نهایت هم بحث بی بندوباری دانشجوها پیش اومد و گریه خانم دکتر ... با اینکه مست خواب بودم اما سختی کشیک دیشب و حرفای نگهبان وادارم کرد که عکس العمل نشون بدم با این جمله نگهبان که پدرومادراتون شمارو فرستادن تا درس بخونین نه اینکه مهمان بازی کنید دیگه لحنم تغییر کرد و گفتم :جنابعالی تا کجا تحصیل کردی که به دکتر مملکت میگی چطور درس بخونه؟ حالا چون اینجا نشستی، فکر میکنی حق داری هر چی به ذهن پوکت میرسه به زبون بیاری اگه این خانم نباشه تو وهمشهریات سکته میکنین ،میمیرین. اگه من دیشب کشیک نمیدادم زن حاملت با بچش میمرد تا عمر داری به امثال من و ک وابسته ای!!، گفت به من چه؟ من که تا حالا محتاج شما دو تا نبودم ان شاء الله در آینده هم نباشم!!! پریز تلفن رو کشیدم که به ناظمه یا ۱۱۰!! زنگ نزنه و دعوای لفظیمون! شروع شد .خانم دکتر سعی میکرد منو آروم کنه اما این سونامی خیال پایان نداشت بالاخره با اومدن ناظمه خوابگاه، نگهبان شروع به اجرای تاتر دلداگان کرد که این! پریز تلفنو کشید فحش داد و چه ها... اون موقع من مسئول امور کامپیوتر خوابگاه بودم و همه مسئولین امور خوابگاههارو میشناختم شرح واقعه رو کتبا" نوشتم و خواستار اعاده حیثیت از خانم دکتر ک شدم در نهایت هم اونقدر سماجت کردم که تا پای اخراج نگهبان پیش رفت اما چون هدف تنبیه بود بیشتر ادامه ندادم و نگهبان هم از خانم دکتر معذرت خواهی رومانتیکی به عمل اورد ولی همیشه با حالت احترام آمیخته به ترس با من و ک برخورد میکرد و برام جالب بود که تا پایان مدت سکونتم هیچوقت ازم توضیحی واسه دیرکردن و یا مهمانان اوردن نخواست، انگار رفتار دیکتاتورمابانه من به زیاد هم به مذاقش بد نیومده بود .
این تجربه پیروزمندانه اما تلخ بهم نشون داد که باید وباید ازجایگاهت دفاع کنی و به هرصورتی که شده از یه سری چیزا کوتاه نیای البته مطمئنا"رفتارم با دکتر ف هیچگاه مثل نگهبان نخواهد بود و پزشک بودنش اجازه نمیده خیلی پیشروی کنم به خاطر همین از رییس شبکه خواستم هفته آینده یه جلسه خصوصی با حضور هر دومون بزاره تا دکتر ف درمورد این رفتارهای غیرقابل توجیه،توضیح قابل قبولی بده،رییس شبکه در نهایت ازم تشکر کرد که با وجود تمام مسائل پیش اومده کشیکو ترک نکردم یا استعلاجی نگرفتم .حرفهایی هم آماده کردم که تو اون جلسه بگم اما حیف انرژی و وقتی که واسه محاکمه کردن دکتر ف تلف میشه و در نهایت باید بگم که الان فقط خسته ام و تهی از انرژی.....
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
این نیز بگذرد برادر اما....
عید امسال قرار بود بریم اصفهان با مسئول گسترش هماهنگ کردم که ۵ روز اول عید من نیستم! ۲۶ اسفند دکتر م از بچه های کشیک و دوست صمیمی دکتر ف تصمیم میگیره بره مسافرت و تو اون موقع حساس مرخصی میگیره و تمام کشیکاش بر عهده من میافته وقتی هم اعتراض کردم که من پزشک خانوادم نه پزشک اورژانس و این کشیکای ۲۴ ساعته اورژانس در شرح وظایف من نیست دکتر ف هم با کمال خونسردی گفت :آه ،چاره ای نیست البته یادمه وقتی از اتاق دکتر ف میرفتم عصبانی نبودم فقط از اینکه برنامه مسافرتم کنسل شده کمی دمغ بودم اما وقتی دیدم دکتر م از اینکه کل کشیکای هفته اول عیدشو ایستادم هیچ عکس العملی نشون نداد و به رو ی مبارک هم نیاورد بهم برخورد ! بعد تعطیلات نوروزی در حالیکه من تقریبا" کل تعطیلات عید حتی لحظه سال تحویلو تو اورژانس گذرونده بودم ،دکتر ف هم از مسافرت برگشته بود با یه لبخند معنی دار ازم پرسید تعطیلات عید خوش گذشت؟!!! از اون روز با دکتر م حرف نمیزنم واسش توضیح دادم این کارش بی احترامی به من تلقی میشه از اینکه عید کشیک بودم ناراحت نیستم اما از اینکه برخوردش نه در حد یک پزشک بلکه پاسخ گوی مهمترین اصول رعایت حقوق شهروندی هم نبود نارحت شدم اما مثل اینکه دکتر! م چیزی از حقوق شهروندی نمیدونست سعی هم نکرد یاد بگیره من هم از اون روز اسمشو از لیست به ظاهر شهروندان مرکز خط زدم گاهی اوقات که مشکلی واسه دکتر م پیش میاد من اورژانسو کاور میکنم و هر بار دکتر ف این سوال تکراری رو میپرسه :عجیبه که شما با م همکاری میکنید اما باهاش حرف نمیزنین؟!!!
الان از یک کشیک وحشتناک اورژانس اومدم یکی از پزشکای کشیک یه بیماری مرموزی !گرفته که یکماه و نیم استعلاجی رفته ،امیدوارم این بیماری ربطی به امتحان رزیدنتی و مرور درسها نداشنه باشه!!!، شنبه دوباره کشیک عصر و شبم و کل هفته هم تا۴ عصر اورژانس با منه و کل دهگردشی های این هفته،جلسات آموزشی ،ویزیت مدارس لغو شده .نقطه سر خط.
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
کمی تند کمی تلخ
...........................
شمال به بازارهای هفتگیش معروفه، چند هفته ای میشه که یکشنبه ها توی خیابان مرکز ما همچین بازاری برپا میشه، فروشندگان ترکمن و افغانی و شمالی هر چی که به ذهنت برسه میارن .این بساط که در دو طرف خیابان ۶ متری درمانگاه برپا میشه با حمله مشتریهایی که انگار خبر قطعی قحطی رو در آینده نزدیک دارن چنان شلوغ میشه که جایی برای رفت و آمد اشخاص باقی نمیزاره چه برسه به آمبولانس و ماشین های اداری و هر کسی که به این کارزار نگاه کنه از عملکرد منطقی! فرمانداری و شهرداری تعجب میکنه. دکتر ف چند بار به فرمانداری اخطار داد که مسئولیت هر پیش آمدی با فرمانداریه و از آمبولانسی که مریض بدحال داره انتظار نمیره که ساعتها پشت ترافیک زنهایی که لوبیا و عدس میخرن یا تو خیابان لباس پرو میکنن یا واسه خونشون گل مصنوعی میخرن وایسه در این بین امنیت درمانگاه و دعواهای وحشتناکی که بین این غرفه دارا میشه که اصلا" نظر کسیو جلب هم نکرده چیزی که بیشتر از همه آزارم میده پرسنل هستن که تو یکماه اخیر از صبح تو این بازار پرسه میزنن و با ذوق و شوق خریداشونو به هم نشون میدن اگه مورد پسند همه واقع نشد فورا" تعویض میکنن جالب اینه که تقسیم بندی هم میکنن اول صبح سبزی و میوه ، ساعت ۱۱-۱۰ پوشاک و و مواد غذایی مثل حبوبات و خشکبار و آخر وقت وسایل منزل! من واقعا" نمیتونم برای رفع این مساله کاری کنم و فقط در مقابل اصرار پرسنل که از من میخوان سری به این بازار بزنم مقاومت میکنم و اینطوری یه اعتصاب بی سر و صدا راه انداختم البته هفته پیش که فروشنده ها توی درمانگاه کنار اتاق مامایی داشتن کارد آشپزخونه و چتر می فروختن و صحنه بدیع خرید خانمهای باردار بیرون اتاق متخصص دومین عکس العمل تندم در یکماه اخیر شکل گرفت وامروز دوباره یکشنبه بود .... یه نامه واسه فرمانداری نوشتم و به خودم گفتم اگه اتفاقی واسه مریضا یا درمانگاه بیفته بدون شک یه نیمکت روبه روی فرمانداری میزارم و تا پایان زنگ درمانگاه سرمو بلند نمیکنم.
جمعه دهم آبان 1387
راههای جلوگیری از کاهش شنوایی
یکشنبه پنجم آبان 1387
ماموریت سری آلن لیون
تجاوز پدیده خشونت باریه که تنها به اون معنایی که به ذهن میاد اطلاق نمیشه به نظر من حتی حرفایی که آدمو معذب کنه یه نوعی تجاوزبه حساب میاد و به جرات میتونم بگم هر زن ایرانی حداقل یکبار تجربه این تجاوزه به نوعی داره تو تاکسی، مترو ، صف نانوایی و ...نمیدونم بقیه زنها با این تجربه چیکار میکنن اما من سعی میکنم توی برخوردای اجتماعی پروفیلاکسی داشته باشم وخودمو تو همچین فضایی درگیر نکنم ویا صورت مسئله روسریع پاک کنم اما یکی از این فضاها هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه با اینکه بچه بودم لحظه به لحظه ش یادمه و هر وقت به اون روز فکر میکنم ترشح آدرنالینو تو بدنم حس میکنم .
من 8 سالم بود و برادرم کاوه 5 ساله بود یه ظهر گرم توی تیرماه بود ما تازه لنسر خریده بودیم از خوابیدن مادرم سوء استفاده کردیم و واسه ماهیگیری به تلار رودخونه ی که حوالی خونمون بود رفتیم. لب رودخونه هر چقدر صبر کردیم ماهی تو قلابمون گیر نکرد دو تا پسر نوجون وسط رودخونه داشتن با تور ماهی میگرفتن. صداشون کردم که ماهی ها صدای شالاپ شالاپ اونارو میشنون نمیان تو قلاب ما اگه میشه برن یه جای دیگه ماهی بگیرن ،پسرا گفتن به ما چه رودخونه خداست و هر جا که خواستن ماهی میگیرن و یه کم مسخرمون کردن که مگه با این چیز مسخره میشه ماهی گرفت و خلاصه اومدن کلی ماهی که گرفته بودنو نشونمون دادن .گفتم خوب منم به بابا میگم یه تور واسم بخره ، یکیشون گفت تور لازم نیست اگه پیراهنتو دراری میتونی باهاش کلی ماهی بگیری ما هم کمکت میکنیم. اون موقع به بچه ها آگاهی جنسی نمیدادن منم معنی اصلی حرفیو که بهم گفت رو نمی دونستم اما میدونستم اونا دارن در مورد کار بدی حرف میزنن خیلی ترسیدم بجز منو کاوه کسی اون اطراف نبود میترسیدم فرار کنم و اونا بهم برسن
گفتم: خیلی دلم میخواد ماهی بگیرم اما من الان تو یه ماموریت سری ام ،هلیکوپترم تو راهه نمی تونه منتظر بمونه.
خندیدن که مگه تو خلبانی ؟ اصلا" هلیکوپتر خیلی گرونه کسی نمی تونه بخره.
گفتم: من کلی سگ هار و وحشی دارم که تا آدم میبینن بهش حمله میکنن به خاطر همین با هلیکوپتر میارمشون بیرون.
گفتن : پس سگات کجان؟
گفتم تو شالیزار قایمشون کردم الان صداشون میکنم تازه سوت زدنو یاد گرفته بودم با تمام قدرت سوت زدم و همیکه اونا سرشو به سمت شالیزار برگردوندن من دست کاوه رو کشیدم و دویدیم نفسم در نمی اومد بیچاره کاوه چند بار خورد زمین اما من با تمام وجود میکشیدمش تمام طول راه حتی یکبارم به عقب نگاه نکردم ترس اینکه هر لحظه اونا به ما میرسن داشت خفه ام میکرد همینکه به خونه رسیدم رفتم تو اتاقمو زدم زیر گریه .....
تمام تابستون کابوس من بود یادمه این قضیه رو واسه دوست مادربزرگم تعریف کردم با این محتوا که این اتفاق واسه دوستم اتفاق افتاده، اونم گفت :که ای وای دوستت بی آبرو! شده خدا اونو میبره جهنم.
این فکر جهنم و بی آبرویی اونقدر بهم فشار آورد که مهر ماه رفتم به معلم پرورشی این قضیه رو با همون محتوا که این اتفاق واسه دوستم اتفاق افتاده تعریف کردم، اونم گفت :چون دوستت ۹ سالش نشده بود پس بالغ نبوده و خدا نمیبردش به جهنم. گفتم آخه جشن تولد دوستم خرداد ماه بود این اتفاق تیر افتاد پس ۹ سالش میشد؟ گفت : چون جشن تکلیف نگرفته اشکالی نداره .یادمه ازش پرسیدم خوب اگه جشن تکلیف میگرفت و پسرا بهش میگفتن لباستو درار تقصیر اون چی بود که خدا میبردش جهنم؟ اون که لباساشو در نیاورده بود؟ ......
چند ماه بعد خانم مدیر اومد تو کلاس و گفت که میخواد واسه سوما جشن تکلیف بگیره، من یه دفعه زدم زیر گریه که خانم تورو به خدا واسمون جشن تکلیف نگیرین... بچه های دیگه چون فکر میکردن هر حرفی من بزنم درسته و چون من شاگرد اولم و مامانم تو مدرسمونه یه چیزی! میدونم که اونا نمیدونن اونها هم زدن زیر گریه که ما جشن تکلیف نمی خواهیم و خلاصه ما جشن تکلیف نگرفتیم تا گرفتار ننگ بی آبرویی نشیم و همه چی مثل یه راز باقی بمونه اما گاهی تو کابوسام اون پسرا به من می رسیدن و .....
چهارشنبه یکم آبان 1387
آبی...قرمز...سفید
در این توفیق اجباری ۲ روزه بالاخره فیلم معروف سه گانه کیشلوفسکی رو دیدم آبی-قرمز -سفید ،به همین ترتیبی که نوشتم دیدم. فیلم به مناسبت انقلاب فرانسه با شعار آزادی و برابری و برادری ساخته شده بود انگار دغدغه اصلی کارگردان روابط پیچیده انسانی و لایه های متفاوت شخصیتی در مواجهه با تصادف، شانس ، عشق، خیانت ، رنگ و موسیقی بود که همراه با حس همزادپنداری تا آخر ماجرا با بیننده بود صحنه ای در هر سه فیلم تکرار میشه پیرزن مسنی که بدون عصا قادر به راه رفتن نیست میخواد بطری خالیو تو سطل زباله بندازه تو فیلم آبی زن چشاشو بسته و پیرزنو نمیبینه تو فیلم قرمز زن کمکش میکنه تو فیلم سفید مرد اعتنا نمیکنه حتی لبخند تمسخرآمیزی هم میزنه که نشون دهنده واکنشهای متفاوت آدمها در مواجه با زندگیه شاید بار بعدی این فیلمو با ترتیب سفید آبی قرمز دیدم از فیلم ۲۷ دست لباس و دختر دیگر بولین و کتاب دعوت به مراسم گردن زنی ناباکوف هم در این تور ۲ روزه آنفلونزایی بازدید به عمل آمد

