تبليغاتX
دکتر پرتقالی

شنبه سی ام آذر 1387

فتوی پیر مغان دارم و قولی ست قدیم

خاطره اولین یلدای دور از خانواده در سن ۱۸ سالگیم تو ذهنم می درخشه و حس هیجان و کنجکاوی رو که از دختر ۱۸ ساله بی تجربه که محدوده روابط اجتماعیشو کتابای درسیش فراهم می کردن انتظار میره هنوز برام زندست. ترس از وارد شدن به محیط غریبه و اینکه اونا آذری بودن که من از رسومشون چیزی نمی دونستم چند بار وسوسم کرد که برنامه اونشبو کنسل کنم اما اونشب اونقدر غیرمنتظره خوش گذشت که من هیچ وقت دیگه به این اندازه از غافلگیر شدنم لذت نبردم آخر برنامه هم چون تنها فارس! اونشب بودم قرار شد من حافظ بخونم و یکی از بچه ها هم تار ترکی زد و فضای اونشب اونقدر به دختر خجالتی چون من اعتماد به نفس داد که حافظو بستم و یکی از غزلاشو از حفظ خوندم که البته تنها غزلی بود که حفظ بودم . و شب یلدایی که با بچه های گروه کوهنوردی آقای آموزگار اطراف قلعه رودخان فومن سر کردیم هم فوق العاده بود، من دیگه به اندازه قبل خجالتی نبودم و البته تنها فارس هم نبودم که معرکه گیری! کنم اما لذتش به این بود که می تونستیم آسمونو ببینیم و توی سرمای بیرون کنار آتش حافظ بخونیم حیف که آسمون اونشب ستاره ای نداشت.

شب یلدا برام فقط شب تولد میترا و طولانی ترین شب سال نیست شاید لحظه ورودم به دنیای بزرگتربوده باشه که کمکم کرده زمانی رو برای خودم و با دوستان خوبم باشم.

و امسال که فرصت نشد تا با دوستان باشیم اما بعدترها شاید وقتی باشه، از پدر عزیز تشکر میکنم که  زحمت اطلاع رسانی و دبیری جشن یلدای پرشین بلاگ رو به عهده داشت کاش می تونستم شرکت کنم اما افسوس... دوستان به جای ما.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 17:40 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم آذر 1387

بی خانمان ها

یکسالی که با ف توی خوابگاه هم اتاق بودم جز خاطرات خوب من تا امروز محسوب میشه، یکماه از هم اتاقی شدن ما گذشته بود که گفتم من دارم میرم شمال اگه میخوای میتونی تو هم بیای، ظهر که برگشتم دو تا ساک آماده جلوی در بود توی راه فهمیدم چقدر کتاب خونده و چقدر سطح فکرش با آدمای اطرافم متفاوته، از روزی که باهام اومد بخش روانپزشکی و کتابخونه بیمارستان رازی رو دید  بارها اونجا دیدمش که داره با دکتر ف راجع به یه کتاب جدید بحث میکنه،، شبایی که اعصابم بهم میریخت بیدار میشد و اونقدر منتظر میموند تا من بخوابم، هر جایی که احتیاج بود تنها نباشم امکان نداشت همراهم نیاد حتی اگه اون روز جلسه دفاع از پروپزوالش بود، زبانش فوق العاده بود و چند باری توی شرایط سخت تقریبا" ۲۰-۲۵ صفحه ای واسم ترجمه کرد شبای امتحان که حس درس خوندن نداشتم ازم درس می پرسید اما تنها مشکلی که باهاش داشتم این بود با وجود ۵ سالی که از من بزرگتر بود کارهایی مثل غذا پختن یا تمیز کردن اتاق اصلا" تو سیستم کارای روزانه اش نبود چند بار سر این مساله سرش داد زدم و هر بار بدون اینکه جوابمو بده غیب شد. یادمه مرداد ماه بود که رفتیم بیرون و توافق کردیم چون توی زندگی خوابگاهی اصلا" شبیه هم نیستیم و دوستیمون واسمون خیلی مهمه سال بعد دیگه هم اتاق نشیم، یادمه ف چقدر خوب با این مساله روبه رو شد و ما با خوشحالی وسایلمونو جمع کردیم. الان هنوز دوستیم بدون اینکه هیچ عامل زمینه ای به جز روحیاتمون در این دوستی دخیل باشه، شنیده بودم افغانیها خیلی طلبکارن اما ف کلا" دیدگاهمو نسبت به این واژه عوض کرد ف دنبال مطالبه هیچ چیزی تو دوستیمون نبود و حتی میتونم بگم خیلی خیلی مناعت طبع داشت.

حق شرکت در کنکور ایران از افغانها سلب شد و ما چقدر مهمانوازانه نفرتمان را بین آنها تقسیم کردیم. اینکه افغانها بسیاری از هنجارهای جامعه رو بهم زدن کاملا" قابل فهمه، آنها دارای وضعیت اقتصادی ـ اجتماعی پایین هستن و طبعا" ناهنجاری های اجتماعی با فقر رابطه مستقیم دارن و دوره تسلسلی فقر ـجرم مطمئنا" آزاردهنده است اما بستن تمام درهایی که به اجتماعی شدن این مردم منتهی میشه چه سودی به همراه خواهد داشت؟ چرا دیروز که افغانها وارد ایران شدن هیچ آزمایش اسکرینینگ بیماریهای شایع روی آنها انجام نشد؟ این یک روند کاملا" منطقی بین المللی محسوب میشد و مطمئنا" هیچ افغانی حق اعتراض انجام آزمایشات روتین رو نداشت اما ما در این بهشت رو بدون هیچ منطقی روی آواره ها گشودیم و امروز که این آوارگان جزیی که از خانواده و دوستان ما هستن بدون هیچ منطقی درهای شهروند شدن رو رویشان میبندیم!!؟

ف اکنون دانشجوی دوره دکتراست و خواهر کوچکش تنها ۱۵ سال داره که شاید تنها راه برای ادامه تحصیلش ازدواج با یک ایرانی باشه. کی میگه ما دوهزار و پانصد سال پیش روی سنگ، اعلامیه حقوق بشر نوشتیم؟

 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 15:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم آذر 1387

بچه های مدرسه آلپ

صداشون نمیذاشت صدای قلب و ریه رو خوب بشنوم، کاری از دست مبصر که پیش اسم بدها چند تا ستاره! هم زده بود بر نمی اومد، من هم یه نگاهی پرسشگرانه به بهورز انداختم که چرابا مدرسه ها برای ویزیت سالانه دانش آموزا زودتر هماهنگ نکرده که مجبور نشم توی این ترافیک ! دانش آموزارو ببینیم، در نهایت تنها فکری که به نظرم رسید این بود که ازشون خواستم سوالاتشونو توی یه کاغذ بنویسن تا من بفهمم مشکل اصلی اونا تو این سن چیه؟ و الان این سوالات اونقدر واسم مهم شدن که در اولین فرصت یه برنامه ویزیت خارج از برنامه میذارم که با بچه ها حرف بزنم و کاغذاشونو توی جعبه ای که کارت عروسی دوستام و کارتای هدیه و نامه هارو جمع میکنم بایگانی کردم.

-خانم دکتر چیکار کنم که خالهای پوستم در برود؟

-خانم دکتر بابام مریضی قلب داره، چه چیزی باید بخوره و چه چیزی نباید بخوره؟

-با عرض سلام و خسته نباشید! من هنگام دیدن تلویزیون از چشمم آب می آید و درد می گیرد. می خواهم دلیلش را بدانم.

-من شیر می خورم بالا می آورم و تورش میکنم.

-کسی که لاغر است باید چه کار کند تا چاق شود؟

-درباره آدت ماهانه صحبت کنید، اگر این مشکل در مدرسه پیش آمد چیکار کنیم؟

-قلبم موقع بازی کردن درد میگیرد.

-سر خواهرم شپش داشت مادرم از بهداشت شامپو گرفت اما خوب نشد حالا چیکار کنیم؟

-پدرم دیسک کمر دارد و مادرم ناراحتی اصاب دارد.

-ما در خانه چند تا سی دی داریم که صحنه های بد دارن چیکار کنم به به آنها فکر نکنم؟

-وقتی روی دستم میشینم رگم بعد از ۲ ثانیه میکشد. میدانم سوال مهمی نیست اما دوست دارم دلیل آن را بدانم. خانم دکتر امیدوارم مشکل بدی نباشد. متشکرم از زحمات شما.

-چشمم بعد از ۵/۰ ساعت خواندن کتاب سوزه می آید و باید بعد از یک رب یا ۵/۰ ساعت دیگر کتاب را بخوانم.

- موهای آدم زود چرب میشه برای چی هست؟

- من یه سوالی دارم که نمی تونم بنویسم باید حتما" به خودتان بگویم چون می ترسم شما این کاغذ رو گم کنید و از روی دست خط بفهمن من کییم.

- چرا من عادت ماهانه نشدم ؟

- مادر و پدرم همدیگه رو کتک می زنن آیا من افسرده میشوم؟

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 21:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم آذر 1387

نه! نمی خوام ببینمش!

ـاینجا چقدر خوبه بوی مریض میده ، خندید و گفت یعنی چی؟ مگه هر روز مریض ویزیت نمیکنی ؟ گفتم : مریض! که نه، اونا سرماخورده هایی هستن که واسه خاطر آزاد حساب نشدن داروهاشون تشریف میارن و ما فقط دیکته می نویسیم یا میخوان فشار بگیرن و مشاوره رایگان بشن که کدوم دکتر متخصص بهتره ،اما توی بیمارستان حتی اگه سوند هم وصل کنی احساس نمیکنی یه آچار فرانسه کند هستی که هر روز مستعمل تر میشی ، نگاه معنی داری بهم کرد که یعنی ،به به! حرفای جدید میشنوم. گفتم مهم اینه من زود فهمیدم همه اون حرفای خوب، پیشگیری مقدس تر از درمان و سطح اول خدمات یه توهم بیشتر نیست و مطمئنا" دیگه دانشجوی خط مقدم پزشکی اجتماعی نخواهم بود.....

ـالبته جای تاسفه که این سیستم بهداشتی موجود که پایه درمان محسوب میشه به این اندازه ناکارامد باشه بطوریکه امثال من که روحیه کار کردن در همچین محیط هایی رو دارن به این نتیجه منطقی برسن که این خانه فریب است ، اول آذر آزمون استخدامی شبکه برای پزشکای خانواده بود و من تنها پزشک شبکه بودم که شرکت نکردم، این از اون کارایی که میتونی با قطعیت تمام بگی: من شرکت نکردم پس هستم . خوب که نگاه می کنم میبینم دنیای پزشکی اونی نیست که من دارم از پشت نقاب مثبت اندیشیم نگاه میکنم و هنوز اونقدر خودمو دوست دارم که بخوام مالک خودم باشم....

-به مردمک چشماش که دودو میزدن نگاه کردم و گفتم: بارداری.... کاش هیچ وقت دختر ۱۳ ساله دیگه ای ازم نپرسه تو این درمانگاه سقط هم میکنین؟....

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 19:7 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم آذر 1387

قهوه تلخ سرو میشود

سرشو انداخت پایین و گذاشت من، حرف بزنم ،تمام سعی ام این بود که تند صحبت نکنم که رییس شبکه بتونه بفهمه من چی میگم. رییس شبکه از همیاری و کار تیمی و مدیریت بحران حرف زد و چون چند تا مریض پشت در اتاق داشتن به پزشکی که اونارو معطل کرده، بد و بیراه میگفتن، خواست زودتر ختم این جلسه خصوصی رو اعلام کنه که من گفتم: این جلسه وقتی واسه من مفیده که دکتر ف یک توضیح متقاعدکننده واسه کارهای اخیر بده ، دکتر بیشتر از چند لحظه سکوت کرد و بعد بغض کرد و گفت: از وقتی خانم دکتر اومده این مرکز، هرجا نشستم گفتم که فوق العادست و هیچ وقت به من نه نگفته، همیشه تونستم رو کمکش حساب کنم، تنها نفری بود که اونقدر قبولش داشتم که به خودم اجازه می دادم باهاش شوخی کنم، الان هم خیلی ناراحتم که از کارم اینطوری برداشت شد و به خانم دکتر قول می دم تا زمان اتمام طرحش باهاش شوخی نکنم. تمام سعی ام رو کردم که عصبانیتمو نشون ندم وگفتم دکتر منظورت از شوخی احتمالا" این نیست که من از دهگردشیم بزنم تا جای فلان دکتر پر بشه و شما حتی یکبار هم نگید این بشر داده تو این شلوغی از پا میافته ۵ دقیقه جاش وایستم شاید بخواد بره جایی!!! منظورت کشیکای اجباری جای دکتر م که نیست؟  این شوخی تلخ ! احتیاج به خیلی شکر داره تا قابل خوردن شه! سکوتش داشت عذابم میداد بالاخره با همون لحن گرفته و قیافه ماتمزده گفت: من واقعا" منظوری نداشتم و اونروز سرم خیلی شلوغ! بود و کلی دلیل که من هیچ وقت کمکهای شایانتو به این مرکز فراموش نکردم. خلاصه دل سنگ هم بود به رحم   می اومد امثال من که تو فرهنگ سنتی احترام محض به بزرگتر، بزرگ شدیم بالاخص که این تفاوت سنی ۱۵ سال هم باشه مطمئنا" خیلی زود عقب میکشیم، لحظه ای از خودم بدم اومد، انگار رییس شبکه هم مثل من دیگه نمیخواست این بحث ادامه داشته باشه و فضای غم آلود اونجا به اندازه من آزارش داده بود. بحث به خنده من و رییس شبکه و همان نگاه ماتم زده دکتر ف پایان گرفت و حتی در آخر گفتم: که دکتر ازم ناراحت که نیستی؟ دکتر ف که هنوز شانه هایش افتاده بود گفت : نه ، گفتم : قهر چطور؟ گفت:نه.  نمیدونم تو اون شرایط که انتظار میرفت از من این سوالها پرسیده بشه چرا من دست به این عمل انتهاری زدم که با این سوالا اونو از این غمبرکی که زده بود خارج کنم.  چطور تونست اینطوری منو احساسی کنه که من بازی رو واگذار کنم؟ انتظار این تاتر رو نداشتم اون پیر راه بود و من تجربه و استعداد برخورد با این پدیده رو هم نداشتم و در کمال محق بودن پات شدم.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 13:50 |  لینک ثابت   •