جمعه بیست و هفتم دی 1387
هدف ارتقا سطح سلامت!!! جامعه است
صبح برای شرکت توی انتخابات نظام پزشکی شال و کلاه کردم، اولین باری بود
که می تونستم رای بدم، تصمیم داشتم به ۴ نفر رای بدم،۳ نفر از اقوام که
البته هر کدوم تز خاصی تو زندگی کاریشون داشتن و نفر آخر هم پدر یکی
از دوستام بود،تا ساختمون شهرداری،محل رای گیری،پیاده رفتم من حتی
نمی دونستم این پزشکایی که دارم بهشون رای میدم چه سیاستی درپیش
می گیرند و قراره چه راهکارایی برای بهبود امور داشته باشند، یه انتخاب
کورکورانه که براساس همخونی یا رابطه دوستیه، شاید چون فکر میکنم چه
فرقی داره چه کسی بیاد!!!من که حتی نمی دونم چه انتظاری باید از سازمان
داشته باشم و نقش این سازمان اصلا" شفاف سازی نشده واقعا" چه فرقی
داره به چه کسی رای بدم.واقعیت اینه من حتی منافع خودمو توی این سازمان
نمی تونم ارزیابی کنم که حداقل از باب منافع طلبی رای بدم پس چاره ای
ندارم جز اینکه مثل بقیه تصمیمهایی که فیدبک اجتماعی داره به جای اینکه
کاری با قضیه برخورد کنم قومی و احساسی با قضیه برخورد کنم و به فامیلها
رای بدم و یا به پدر دوستی که برام خیلی عزیز و ارزشمنده و توی سخت ترین
لحظات زندگیم کنارم بوده،فکر میکنم این یه روندیه که نه تنها من بلکه اکثریت
پزشکایی که تو سن من هستن توی رای گیری امروز در پیش گرفتن اما شاید
این تنها راه ممکن برای بهترین!!! انتخاب بود. هرچند موقع رای دادن چون من
عضو نظام پزشکی شهرستانی بودم که اونجا طرح می گذرونم اجازه ندادند
توی شهر خودم رای بدم ولی اگر رای هم می دادم مطمئنا" به همون ۴ نفر رای
می دادم.....
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387
دنیای ما خار داره بیابوناش مار داره
دیروز بدون توجه به بیماری که داشتم معاینه می کردم وارد اتاق معاینه شد و بغلم کرد و گفت : انگار مامان نیما پیدا شده!!!
مادر نامزد دوستم ۱۵ روزی بود که خونه رو به خاطر مشکلات مالی که طلبکارای اسکوندی پیش اورده بودن ترک کرده بود و نیما و دوستم که تقریبا" تنها افراد خانواده اش بودن رو نگران کرده بود، چند روز قبل کسی به شماره موبایل مادر گمشده با دوستم تماس گرفته و بدون گفتن اسمش خودش رو از سهامدارای یکی از بیمارستانای خصوصی تهران معرفی کرد و گفت: من این خانم رو در حالت بیهوش، گوشه یکی از خیابونای تهران پیدا کردم و به نام مادر خودم توی بیمارستان خودم؟ بستری کردم، چون دوستم دندانپزشک بود کمی از مراحل درمانی چند روز اخیر رو هم توضیح داد، بعد تلفن قطع شد و دیگه روشن نشد!! نیما به تهران رفت و کل بیمارستای خصوصی تهران رو گشت و بالاخره توی یکی از بیمارستانها ،مادرخانم دکتری که سهامدار اصلی بیمارستان هم بوده در بخش ICU بستری بوده و نیما احتمال داده این باید بیمار، مادرش باشه اما کسی اجازه ملاقات مادر خانم دکتر رو نداشت خانم دکتر هم در طول روز گذشته به بیمارستان نیومده، وقتی دوستم قضیه رو واسم تعریف کرد کمی نگاهش کردم و گفتم که با منطق من اصلا" جور در نمیاد ، یه کم تم احساسی قضیه زیاد بود و شبیه داستان تخیلی بود تا واقعیتی که توی جامعه می بینیم که باعث میشد این موضوع در حد یک شوخی هم مطرح نباشه، اما دوستم اونقدر سماجت کرد و از حس قویی که نسبت به این قضیه داشت حرف زد که یکی دو ساعت بعد توی جاده تهران بودیم و احتمالا" قابل حدسه که گمشده اونا توی اون بیمارستان بستری نبود و دوستام چقدر ناراحت و ناامید شدن ولی در نهایت تصمیم گرفتن اصولی با قضیه برخورد کنن و موضوع گمشدن مادرشونو اطلاع بدن، اما فاجعه ای که من امروز توی یک بیمارستان خصوصی دیدم پیدا نشدن مادر نیما نبود بلکه برخورد خانم دکتر آ سهامدار اصلی بیمارستان خصوصی .... بود .
بعد انتظار دیشب و امروز، حوالی ظهر خانم دکتر آ تشریف اوردن و وقتی ازشون خواستیم چند لحظه وقتشونو به ما بدن گفت: نه من وقت ندارم!!! و به سمت اتاقش رفت ،ما چند لحظه ای مبهوت برخوردی بودیم که خانم دکتر انجام داده بود، دوستم که هنوز مصر بود که حسش بهش دروغ نمیگه با سماجت از خانم دکتر وقت گرفت، توی اتاق پیرمردی داشت از خانم دکتر خواهش می کرد یک برگه ای رو امضا کنه اما خانم دکتر گفت : نه،برو بیرون، مگه رو پیشونی من چیزی نوشته؟... بعد از رفتن اون پیرمرد، ما کارتهای نظام پزشکیمونو نشون دادیم و خودمونو معرفی کردیم دوستم عرض ۲-۳ دقیقه کل جریانو تعریف کرد،ما همچنان ایستاده بودیم و خبری از تعارف برای نشستن و یا تغییر لحن در کار نبود ، خانم دکتر آ در نهایت گفت من اصلا" از این حرفهای چپندر قیچی!!!! شما سر درنمیارم، گفتم: خانم دکتر راستش من هم کاملا" معتقدم موضوع پیش اومده منطقی به نظر نمیاد اما برای اطمینان دوستام که نگران مادرشون هستن اجازه بدین از مادرتون دیدن کنن، فقط به خاطر اینکه ما همکار همدیگه هستیم این لطفو در حق ما انجام بدین، خانم دکتر آ بدون توجه به حرف من و حتی هق هق نیما گفت: من فقط با حکم کلانتری اجازه همچین کاری رو میدم، دوستم کارت نظام پزشکی و پاسپورت و کارت ملیشو به سمت خانم دکتر گرفت و گفت: هر کدوم رو که لازمه بردارین، خانم دکتر با عصبانیت داد زد: فقط حکم کلانتری و در رو به رومون بست .
فکر میکنم دیگه لازم نبود که اون بیمار بستری توی ICU رو ببینیم چون امکان نداشت خانم دکتر آ که چنین برخورد غیر حرفه ای با همکاراش انجام میده ،چنین لطف بزرگی رو در حق زنی که با کاهش سطح هوشیاری گوشه خیابون افتاده، انجام داده باشه. موقع رفتن از بیمارستان اون پیرمرد رو دیدم که روی نیمکت حیاط بیمارستان نشسته، شیرین ۷۰ سالی داشت، غرق توی تفکراتش بدون توجه به آفتاب سرد زمستانی که مستقیم به چشماش میخورد انگار داشت به برگه مچاله شده نگاه میکرد...
شنبه بیست و یکم دی 1387
امشب در سر شوری دارم
چند وقت پیش سارا رو به خاطر آبله مرغان ویزیت کردم ، بی حال بود و از خارش
بدنش کلافه بود، یاد بچگی های خودم افتادم من و مریم و کاوه با هم آبله مرغان
گرفتیم ، اون چند روز خارشدار! هنوز تو خاطرم مونده بود برای همین خواستم با سارا
کمی همدردی کرده باشم براش از روزهای آبله ای خودم گفتم که مثل خرسا خودمو
به دیوار می مالوندم خندش گرفت، مریض دیگه ای پشت در نبود، جزو معدود روزهای
آرام دهگردشیم بود. ازش راجع به مدرسه و کاراش پرسیدم گفت که کلاس دومه و
نمره هاش ۲۰ و تکخوان گروه سرود مدرسه شونه، ازش خواستم یه شعر برام بخونه،
وقتی خوند تقریبا" میخکوب شدم صدای بمی داست ، صاف صاف بدون هیچگونه
خشی، انگار یه خواننده داشت واست آهنگ میخوند ، می تونم بگم فوق العاده بود،
یادمه دستپاچه شدم و مادرشو که رفته بود داروهاشو بگیره چند بار صدا کردم و
گفتم: میدونی صدای دخترت خیلی خوبه؟ گفت: آره تو مدرسه هم سرود می خونه،
گفتم: نه صداش واقعا" جای پیشرفت داره، چنین صدایی کم پیدا میشه، گفت: صدا
دیگه، مگه کاری هم میشه کرد؟ گفتم: آره که میشه، چیزی راجع به کلاس آواز
شنیدی؟ یه طور نگاهم کرد که متوجه شدم حرف بی ربطی زدم، گفتم: حتما"کلاس
قرآن فرستادی که با صوت بخونه؟ گفت: نه خانم دکتر، دختر که نباید صدای قرآن
خوندنشو کسی بشنوه!! و اما سارا با اشتیاق داشت به تعریفی که من راجع به
صداش می کردم گوش می کرد از مادرش خواستم چند لحظه ای بیرون باشه، با
عجله چند بیت از شعر امشب در سر شوری دارم رو نوشتم و دادم دستش و یکبارم
براش خوندم تا آهنگ شعرو یاد بگیره و عجیب این که بار دوم که با من همخونی کرد
تقریبا" بدون نقص خوند انگار با واژه های عرفانی چندان هم بیگانه نبود ، با وجود
بیماری و ضعف بدنی که دقایق اول ویزیت داشت با علاقه داشت تکرار می کرد و قسمت:
از شادی پر گیرم که رسم به فلک سرود هستی خوانم در برحور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم، سبو بریزم ساغر شکنم
رو چنان فوق العاده خوند که داشتم از هیجان می لرزیدم، به سارا مثل یک گنجی
که کشفش کردم نگاه می کردم اما اینکه مادرش پشت در بود به من اجازه نمیداد
بیشتر از این سارا رو پیش خودم نگه دارم، مادرشو صدا کردم که حتما" برای ویزیت
بعدی مراجعه کنه و امروز دوباره سارا اومد، خبری از ضایعات وزیکولوپاپولر آبله مرغان
نبود، خبری از ضعف و بی اشتهایی هم نبود در عوض من و بقیه رو به شنیدن آهنگی
که دفعه قبل یادش دادم مهمان کرد، مثل بار قبل فوق العاده خوند، از مادرش
پرسیدم: پدرش هم صداشو شنیده؟ گفت: بله، اما خوشش نمیاد که سارا ترانه
بخونه و .... گفتم: حتی قرآن؟ گفت: حتی قرآن!!، به چهره گنجی که پیدا کرده بودم
نگاه کردم، من چه حقی دارم که بخوام مسیر زندگیشو تعیین کنم؟ اما من صداشو
شنیده بودم صدایی نبود که بشه به همین راحتی از کنارش گذشت واقعا" یک
استعداد خدادادی بود اما من حتی نمی دونم چیکار باید کنم؟ به مادرش گفتم پس
حداقل سارا رو هیچوقت از گروه سرود مدرسه بیرون نیار! سرسری گفت: چشم
خانم دکتر... نمی دونید موقع رفتن وقتی سارا ازم پرسید امروز بهش شعری یاد
نمیدم؟ و من گفتم نه امروز خیلی مریض دارم و وقت نمیشه، چقدر دلم گرفت برای
سارا و خیلی چیزهای دیگه.
شنبه چهاردهم دی 1387
شهری چون بهشت!
صبح مسئول گسترش ازم خواست قبل اینکه به ستاد بیام برگه کارکرد پزشک خانواده رو همرام بیارم چون بازدید استانی داشتیم، مجبور شدم اول برم مرکزدنبال اون برگه کذایی و با یه ماشین سرراهی که تهران می رفت تا ستاد برم، عقب دوتا خانم و یه بچه نشسته بودن و درباره قیمت زمینهای ورسک و سرخ آباد و آلاشت حرف میزدن و اونقدر غرق صحبت بودن که به راننده توجهی نداشتن، نتونستم بفهمم مست بود یا خمار اما چشماش قرمز بود و هر از چند گاهی روی فرمون ماشین پخش میشد تو اون جاده کوهستانی باریک و پیچ در پیچ تقریبا" هر کامیونی که از سمت مقابل می اومد یه چراغی میداد، راننده به طرز غیر عادی داشت زیگراگ می رفت ، انگار روی فرمون خوابش برده بود که من محکم زدم رو داشبورد و گفتم اصلا" دیدی با چه فاصله ای از تریلی گذشتی؟ ماشینو نگه داشت، دو تا خانم پشت بالاخره از خرید و فروش دست کشیدن و یکیشون پرسید: آقا ماشین خرابه؟ راننده هم گفت : ماشین چیزیش نیست خودم خرابم!!! ۲ شبه که نخوابیدم . یه بطری آب زیر پام بود گذاشتم بغلش و گفتم بره بیرون یه کم هوا بخوره و یه آبی به سر و صورتش بزنه، وقتی رفت بیرون به اون دوتا خانم گفتم شما تا کجا میرین؟ گفتن: دماوند، گفتم: تا اونجا ۲-۳ ساعتی راهه می بینین که چطور داره رانندگی میکنه بهتره یه کم جلوتر پیاده شین و از اونجا ماشین بگیرین، گفتن: حالا که رفته بیرون حتما" خوابش می پره، گفتم: آخه دو شب بی خوابی چیزی نیست که با سر و صورت شستن برطرف شه و اینکه به نظرم به جز خواب اون تو حالت طبیعی هم نیست من که یه کم جلوتر پیاده میشم و از اونجا ماشین می گیرم، خانمی که انگار مادر اون پسربچه بود گفت: نه هوا سرده کی می خواد پیاده شه؟ ان شاء الله!!! که اتفاقی نمی افته... راننده تا یکی دو دقیقه اول عادی بود اما بعد شروع کرد به خم شدن روی فرمون و احتمالا" رفتن تو خلسه، به عقب نگاه کردم که بگم: دیدین این راننده واقعا" وضعش خرابه، اما دیدم دو تا خانوم انگار یه موضوع جدید پیدا کردن و حواسشون به هیچ جایی نیست و پسر بچه که ۷-۸ سالی داشت کنار مادرش خوابیده بود ، گفتم: پیاده میشم ماشینو نگه داشت، یه ۵۰۰ تومنی پاره از ته کیفم پیدا کردم و و گرفتم طرفش و گفتم: یه بچه تو این ماشینه!!!
کسی میدونه چه کسی رو باید سرزنش کرد؟مسئول گسترش که واسه یه برگه فرمالیته ما رو کشونده بود مرکز؟ راننده بی وجدانی که تو اون جاده با اون وضع خواب آلوده رانندگی میکرد؟ یا مادری که حتی واسه جون بچه اش اینقدر ارزش قائل نبود که از چنین ماشینی پیاده شه؟ داشتم فکر می کردم که همه ما داریم از روی لبه شانس می گذریم کی میدونه که چه زمانی از روی این لبه سقوط میکنه و قربانی ندانم کاری بقیه میشه؟ .....
جمعه ششم دی 1387
طعم گس اینروزها
اینروزها که رنگ پوستم به خاطر اعتیادم به پرتقال زردتر شده و روزهایی هست که وعده های غذاییم حذف میشن تا جایی برای این جناب پرتقال باشه، اینروزها که انگار سروتونین در جهان حکومت می کنه نه سرب گلوله ها ، اینروزها که ته مانده های مقاومتم برای رسیدن به اسفند ماه داره تموم میشه، اینروزها که واقعا" احتیاج دارم توی اتاق خودم باشم که وقتی صبح ها چشم باز میکنم از اینکه توی تختی که از ۱۰ سالگی روش می خوابیدم باشم ورنگ صورتی دیوار اتاقم رو ببینم تا احساس امنیت کنم، اینروزها که همه در حال دوره کردن چند باره درسهاشون هستن و با هر کی حرف می زنی احساس بی مصرف بودن بهت دست میده، قرار شده واسه پزشکایی که بیتوته نیستن تا عید ۱۰ شب در ماه بیتوته بزارن، اصلا" مهم نیست که شبا مریض زیادی نداری مهم اینه که خونه نیستی، مهم اینه این امتحان رزیدنتی انگار کل زندگی اطرافیان و بالطبع منو تحت الشعاع قرار داده ، مهم اینه که این امتحان تموم بشه تا دوره مرخصیهای و استعلاجی های دوستان به اتمام برسه.

