یکشنبه بیستم بهمن 1387
برنامه ای تا سال بعد!!!
شعارهای دوران مدرسه ای می توان وباید، پیروزی از آن من است، من بهترینم پس حتما" موفق
میشم که روی میز تحریر چسبونده میشد یا توی دفتر خاطرات جا خوش می کرد رو بریزم دور و به
خودم بگم که امسال رو از دست دادی، بد هم از دست دادی،پزشک خانواده بودن با کلی حواشی
و تجربه ای که به من فهماند تمام ذهنیات نامرتب مدیریتی من هیچ وقت پرکتیکال نخواهد شد،
بهتره از تفکرات ایده الیستی که اینروزها حتی از داستانهای کودکان هم پاک شده دست بکشم
و فقط به اسفند سال بعد فکر کنم و برای دوستان عزیزی که امسال رو با تمام انرژی خوندن آرزوی
موفقیت کنم و اون کارت ورود به جلسه رو پاره کنم و به جاش یه بلیط بگیرم به مقصد تبریز، وقتی
به اونجا رسیدم یه دربست به شهناز، بعدش تا بارناواک پیاده برم تا برسم به ایستگاه قهوه که از
صبح بازه و مثل همیشه دو تا میز جلویی رو مشتری های ثابت دیوید اشغال کردن، یه نگاهی به
زخم گوشه چشم دیوید بندازم که سوغات تصادف اتوبوس مسافربری توی ترکیه بوده ، تابستون
امسال بود گمانم،یه فنجون شیر گرم سفارش بدم و روی میز دونفره کنار پنجره بشینم و فکر کنم
از داخلی شروع کنم یا کودکان، نگران طولانی شدن کلنجارم هم نیستم ایستگاه تنها جایی توی
تبریزه که میتونی یه چیزی سفارش بدی و کتاب و روزنامه تو برداری و ساعتها روی صندلی فلزیش
لم بدی بدون اینکه کسی بعد از تمام شدن سفارشت هر ازچندگاهی میزت رو پاک کنه یا چراغها
رو خاموش و روشن کنه یا نگاهی که معنیش مزاحم بودن توئه بهت بندازه ، خوشبختانه چون از
امسال دیوید کشیدن سیگارو توی فضای ۲۰ متری ایستگاه قدغن کرده لازم نیست بری بیرون تا
هوای بدون سیگار رو استشمام کنی و می تونی تا زمانی که کرکره پایین کشیده میشه همونجا
بشینی و موقع رفتن از خوشحالی در دست داشتن چند برگه که ریز ریز روزها توش مشخصه و تا
اسفند به دور چهارم مرور هم میرسی از هانا شیرینی کشمشی خونگی بخری و زنگی بزنی به
س که من تبریزم!!! اردیبهشت که اومدم تبریز اینقدر نالیدی که یادم رفت مربای بهار نارنج خونگی
برات اوردم بیا بهار نارنجتو بگیر بعد هم منو برسون ایستگاه قطار.
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387
گل های صحرا
اونروز یکی از جمعه های کسل کننده توی خوابگاه به نظر می اومد اما حرفهای س در مورد مادرش
موجب بهت من و بقیه بچه ها شد."مادرم در کودکی ختنه شد مثل خیلی از دخترهای همسن و
سال خودش! یک سنت قدیمی برای پاک ماندن دخترها تا زمان ازدواج که توسط دلاک یا مامای
محلی انجام میشده." تا قبل از آشنایی با س و صحبت با اون چیزی در این باره نمیدونستم اینکه
هنوز در جایی از کشورم زنان در حال دست وپا زدن برای حقوق اولیه زندگی اند و نظام مرد سالاری
چنان ریشه های قوی دوانده که پدر خانواده اجازه ختنه که معادل ناقص سازی!!!!!دخترشه رو صادر
می کنه، عملی که به واسطه اون دختر به بهای درد، خونریزی شدید، شوک،عفونت مکرر، درد زیاد
به هنگام پریود ، عفونت دستگاه تناسلی،عفونت مجاری ادارای و البته عوارض روحی و روانی،
تحت عملی با ابتدایی ترین شرایط بدون بیهوشی و با تیغ های اصلاح قرار میگیره و کاهش میل
جنسی زن نتیجه ایه که سنت از این عمل انتظار داره. ازدواج مادر س با یک مرد غیرمتعارف باعث
رهایی س و خواهرش از این سنت شد،هر چند متاسفانه در بعضی از روستاهای کردستان،هرمزگان
و سیستان و بلوجستان این سنت هنوز هم مرسومه، سنتی که نه ریشه های مذهبی قویی داره
نه ایرانی، رسمی که بنا به گفته تاریخ ره آورد سفر اقوام ایرانی به آفریقاست.
شاید بد نباشد به بهانه ۶ فوریه، روز جهانی مبارزه با ختنه زنان، با همچین زنانی همدردی کنیم
زنانی نه در آن گوشه دنیا بلکه هموطن ما هستن و شاید هرگز نفهمیم به دوش کشیدن یک درد
مزمن اینچنین چه حسی داره....

پ.ن: گل صحرا داستان زندگي واريس دبري است، زني كه يك مدل بين المللي معروف و سخنگوي
حقوق زنان در آفريقاست. زنی که در۵ سالگی قربانی این سنت کهن در سومالی شد اگر فرصتی
داشتید خواندن این کتاب رو توصیه می کنم.
جمعه یازدهم بهمن 1387
sms دعوت!!
می خواد اونم بیاد . خانم دکتر ع از استادای دوست داشتنی دانشکده بود که به بچه های
دانشکده توی شرایط حساس خیلی کمک کرد. گفت: نه حوصله دیدن هیچکسی رو ندارم.
گفتم: چرا؟ درسا اذیتت کرده؟ تا امتحان فرصتی نیست یه کم دیگه طاقت بیار، گفت: نه
بحث این حرفا نیست مدتیه از خودم بدم میاد و این شرایط کاری اذیتم می کنه. گفتم:
کلک قضیه شکست عشقی دیگه!!! اینروزها اپیدمی شده. با عصبانیت گفت: چه ربطی
به عشق داره ،دارم میگم حالم از خودم و شرایط بهم میخوره تو میگی عشق و عاشقی....
کاش شرایط یه کم بهتر بود الان همه دارن می نالن تو اگه هنوز شادی به حساب مانیا بذار
گفتم: خوب دلت چی می خواد؟ گفت : دلم یه نخ سیگار می خواد با یه لیوان آبجو پشت
ینجره اتاقم توی خوابگاه شایانمهر.... گفتم: بابا تو که وضعیتت خوبه، پدرت پزشکه، مطب
و آشنا و حوصله درس خوندنو داری پس چه غمته؟ گفت: فکر می کنی اینا آدمو ارضا میکنه،
هر چی می بینم رنگ باخته... دوباره سعی کردم واسش نسخه بپیچم بگم خوب وقتشه یه
تغییری توی زندگیت بدی و از این حرفا، گفت :من از جوانیم گله دارم شرمنده خودم هستم
کاش به قول تو کمی عاشق میشدم اما ما کجا و عاشقی کجا...بخواب دختر که فردا کلی
کار رو سرمون ریخته ست ،منم و درمانگاه و یه خروار مریض و یه عالم نسخه تکراری پنسیلین
و سفتریاکسون، بی منت پول، گفتم: من آخر نفهمیدم دردت چیه؟ داد زد: کوآموکسی که بدون
اندیکاسیون برای ویروس می نویسم و هیچکی نیست جلومو بگیره ،فقط یه احمق تشویقم
می کنه که این گناهو بکنم و اونم مریضه، با تمام قدرتش گوشی رو کوبید و من هاج و واج
به صدای زنگ اشغال تلفن گوش دادم...
اعتراف میکنم احساس آدمایی رو دارم که دارن از ذخیره گذشته می خورن و ترس از اینکه اگه
گذشته تموم بشه چطور به آینده برسم البته این ترس خیلی از ماست.....
یکشنبه ششم بهمن 1387
هواشناسی میکنیم رفقا
توی دوران دانشجوییم یه استاد پاتولوژی داشتم که به صورت اتفاقی همدیگه رو کشف کردیم
و الان جزو دوستای خوب منه و گاهی که اعصابم خیلی بهم ریخته ست صحبت کردن باهاش
یه کم آرومم میکنه،البته دکتر د میگه این دوستی دوطرفست و من هم به همون اندازه آرومش
میکنم اما با این حال معتقدم آشنایی من با دکتر د از خوش شانسی من بوده تا دکتر د.
دکتر د تمام زندگیش پاپ اسمیر بود و هست، به این تست خیلی معتقد بود وهست، اوایل
آشناییمون ، داشت روی روشی فکر میکرد که سلولهای مخاط واژن طوری روی هم بخوابن
که کمترین روی هم افتادگی رو داشته باشه و زمانی که زیر میکروسکوپ، لام رو میبینیم
کمترین نقاط باطل دیده بشه به قول خودش آرزوش دیدن یک لایه نازک مخاط روی لام بود،
تابستون اون سال خوابگاه موندم تا بهش کمک کنم درسته توی بچه های پزشکی درسخون
نبودم اما فیزیکم هنوز خوب بود و ذهن من بیشتر به کار میرفت، اوایل پاییز بود که یه شب
بهمگفت فردا صبح زود شال و کلاه کنم داریم میریم زنجان، شیشه ادکلنا (همون روش
اسپریی پاشدن مخاط روی لام) هم همراهم باشه. فردا ظهر ما توی اتاق کار رامین
گلستانیان بودیم و من که هنوز کتاب ۳ جلدی فیزیک هالیدی یادم بود در پوستم نمیگنجیدم
که قراره ما با پسرنعمت الله گلستانیان کار کنیم، اونروز دکتر د منو با یه دنیای دیگه آشنا کرد
که هنوز برام تکرارنشدنیه، بعد از اینکه در مورد این طرح با دکتر و ۲ تا از دانشجوهاش حرف
زدیم دکتر گلستانیان خواست محوطه داشکده رو نشونمون بده که دکتر د بهم گفت تو برو
من کمی خسته شدم ،انگار یادم رفته بود دکتر د پای چپش مصنوعیه و از صبح تا زنجان
یکسره رانندگی کرده و اینجا هم با اون همه وسایل که همراهمون بود راه رفته، دکتر د
همونجا نشست و من همراه دکترگلستانیان رفتم. وقتی برگشتم کنار ماشینش منتظرم
بود، گفتم: دکتر خسته اید؟یه کم بیشتر استراحت کنید بهتر نیست؟ گفت: اصلا" حاضر
نیستم شامی که خانمم می پزه رو از دست بدم، خانم گفته تو هم دعوتی، من هم که
دلم تنگ شده برای دعواهای تو و حامد اجبارا" باید بیای! وقتی به در خونه رسیدیم قبل
اینکه کسی درو باز کنه وسایلو از دستم گرفت یه نفس عمیق کشید و به من که با تعجب
نگاهش میکردم گفت: یادت باشه خستگی واسه بیرون درخونه ست نه واسه خانواده و
دوستات،بعد هم با صدای بلند گفت:سلام،بازم این مهمون سرزده (منظورش من بودم)
سر و کله اش خونه ما پیدا شد.
شاید الان از دکتر گلستانیان و اسپری و لام و پاپ اسمیر چیز زیادی به خاطر نداشته باشم
اما مدتهاست وقتی به خونه می رسم نفس عمیق میکشم و لبخند میزنم بعد وارد خونه
میشم حتی اگه بهم بگن الکی خوش...
واسه همین بیرون در اینجا نفس می کشم و به خودم میگم این چند وقت که اینهمه اتفاق
توهین آمیزو و تهمتو که توی مرکز اتفاق افتاده و فکر میکنم شنیدنش به اندازه گفتنش خاله
زنک بازی اداری روح فرساست رو، بزارم پشت همین در و بگم: سلام دوستان، شنیدین هوا
قراره چند درجه سردتر بشه؟ کسی قرار نیست متوجه بشه لبخند تلخ امروزم از حوادث روزهای
اخیر چقدر اذیتم میکنه، حرفهای یه بهیار چه تبعاتی داشت و چقدر بهم توهین شد بقیه این
جور مواقع شعر میگن؟ بد و بیراه یا اعتراض، گریه......
ول کن در رو باز کردم...راستی بچه ها عجب هوایی شده ها، انگار بهار نزدیکه....
چهارشنبه دوم بهمن 1387
رابطین بهداشتی
روزانه بیمارا، مادران باردار،کلاسهای آموزشی،بازدید مدارس و کارگاهها و جلسات شورای
بهداشتی و هیئت امنا اما هیچکدوم به اندازه گردهمایی خانم هاویشام وطرح رابطین
برام جذاب نبودن. خانم هاویشام زنانی بودن و هستن که به علت مشکلات ریشه داری
که توی زندگی شخصی دارن نسبت به خودشون و بچه هاشون بی تفاوت شدن، زنانی
که به علت اعتیاد شوهراشون یا ازدواج مجدد اونها بچه هاشونو با لباسهای پاره راهی
مدرسه می کنن و خودشون هر روز پیرتر و عصبی تر میشن، لباس تمیز و زیبا ، آرایشگاه
زنانه و کلا" ظرافتهای زن بودن انگارسالهاست که از ذهن این زنها پاک شده و تنها روزمرگی
بدون هدف توی زندگیشون چشم آزاری می کنه، توی این جلسات خانم هاویشام که
تقریبا" هفتگی برگزار میشه قرار نیست که من در آینده این زنان تاثیری بگذارم فقط حال رو
قابل تحمل تر میکنم، قرار نیست من اونارو به طلاق ترغیب کنم ویا سنت شکنی یادشون
بدم ،من فقط کمی زن بودنشون رو یادشون میندازم همین و بس.
واما طرح رابطین، از زنان روستایی که به نظر می اومد حوصله و اطلاعات بهداشتی کافی
رو داشتن، خواستم پل ارتباطی من با ۳۰۶۸ نفری باشن که جمعیت تحت پوشش منه،
به هر رابطی هم، تعدادی خانوار دادم که پی گیر مشکلات اونا باشه ،ماهانه چند کلاس
آموزشی واسشون میذارم تا در مورد مشکلات خانوارا بحث کنیم، رابطین من تا الان چند
مورد بیماری پوستی و شپش رو که به من مراجعه نکرده بودن کشف کردن، زنان بارداری
که مراجعات منظمی نداشتن تشویق به ویزیت منظم کردن،در جریان تبلیغ برای جمع آوری
بهداشتی زباله خیلی با مردم حرف زدن، شاید غیر قابل باور باشه اما با شروع به کار
رابطین از سال قبل خانمها برای انجام آزمایش پاپ اسمیر و معاینه پستان صف میکشن،
رابطین چنان مسلط و جدی از فواید انجام آزمایشات با مردم حرف میزنن که با شنیدن
حرفاشون ناخودآگاه خندم میگیره، به جرات می تونم بگم کاراییشون توی پیگیریها حتی
از بهورزا هم بالاتره، خوشحالم از اینکه تونستم برای اولین مفید بودن مشارکتو حس کنم.
در مقابل کاری که رابطین انجام میدن فقط ویزیت اونا و خانوادشون رایگانه و سیستم
هزینه ای بابت حق الزحمه پرداخت نمیکنه، این مدت سعی کردم از کانالهای غیرمالی
همکاریشونو جلب کنم مثل سپردن خیاطی یا خریدن گلدون گل از رابطین، یا جا انداختن
لفظ همکار برای رابطین در مرکز بهداشت ویابرگزاری جشن رابطین که امروز برگزارشد و
چقدر حس قشنگیه وقتی یکی از رابطین در آخر جشن گفت: تا سال پیش وقتی
توی مدرسه از پسرم می پرسیدن مادرت چیکارست؟ می گفت: خانه داره، اما امسال
وقتی این سوالو ازش می پرسن، میگه: رابط بهداشتیه.....
پی نوشت:چرا من نمی توونم عکسمو آپلود کنم؟هلپ می پلیز!

