تبليغاتX
دکتر پرتقالی

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387

بنفشه و عید و یاسهایی که می خندند

هنوز هم عید برای من  یعنی بنفشه های وحشی ته باغ که بابا قبل از تحویل سال می چید و

 توی گلدون آبی که روزهای غیر عید در تصاحب سرگردان بود میذاشت و به مارمه میداد

 تا سال رو تحویل کنه. هیچوقت سنبل نخریدیم و بنفشه وحشی همیشه به جای سنبل توی

سفره هفت سین بود و ما هیچوقت بخاطر اینکه با ب شروع میشه از هفت سین بیرون ننداختیم

 و به سینی که به ۶ می رسید فکر هم نکردیم .

سال نو رو دوست دارم اما مدتهاست که سال جدید دیگه مبنای تغییر و تحولات من نیست.وقتی

روزهای عمرمون داره میگذره چه اهمیتی داره در قالب سال ۸۷ بگذره یا ۹۰؟قبل ترها شروع سال

 جدید یکسری تصمیماتی میگرفتم که بعضیاشون هیچ وقت عملی نشد.قبل ترها طرف حسابم

خدا بود،وقتی توی دفترخاطرات های زمان بچگیم پرسه می زنم به فور نعمت ازین نوشته ها توی

 صفحات شب آخر می بینم: ای خدای بزرگ ای خدایی که در آسمانهایی، ای خدایی که مارو

آفریدی به مردم بوسنی و آفریقا و فلسطین کمک کن،کمک کن معدل ثلث دومم ۲۰ بشه و از

رقیبام شکست نخورم.کمک کن بقیه بچه ها تو هر دین و کشوری که هستن شاد باشن.کمک

کن مادرم زمین و خواهرم طبیعت در امان باشن.کمک کن بدکارا بفهمن دارن اشتباه می کنن و

پشیمون بشن...

 الان هنوز به دعاهای بچگیم اعتقاد دارم اما نمی تونم به قشنگی اون زمان دعا کنم.

امسال سال خوبی برام نبود البته بدی های پشت هم تصادف نیست و گاهی یعنی داری راه رو

اشتباه می ری و باید برگردی و من امیدوارم قدرت برگشت و تجزیه تحلیل شرایط رو داشته باشم.

امسال بود که فهمیدم همه چیز یعنی رزیدنتی! البته بعد از قبولی خودش قصه دیگه ایه و تضمین

کننده خوشبختی نیست اما انگار تنها راه فرار از شرایطه،امسال بود که فهمیدم می تونی وجدان

کاری داشته باشی و برای تک تک مریضات ارزش قائل بشی و تعهد رو به لحظاتت تزریق کنی اما

 مشکلات ملت همچنان حول کفش کتر پیلار!! بچرخه و به خاطر این کفش توبیخ بشی، امسال

فهمیدم اصلاح کردن چقدر سخته! چطور میشه به ۵ تا مریض که با هم می ریزن توی اتاق معاینه

فهموند اگه یکی یکی هم بیان داخل، ویزیت می شن، چطور میشه به افرادی که از عهده اداره

کردن زندگی خودشون برنمیان فهموند واسه دیگران نسخه ننویسن و با این فلسفه که اگه یکی

 موفق و شاده حتما" آدم مشکل داریه ، بار زندگی ملالت  آورشونو کم نکنن، امسال که فهمیدم

 می تونی خیلی راحت بیفتی و خودتم نفهمی از کجا افتادی! و الان دارم فکر می کنم چه آرزوی

جز اصلاح این شرایط و آدمها می تونم داشته باشم.برای دغدغه های شخصی ام دعا نمی کنم

 یه جوری سعی می کنم از عهدش بربیام....

امسال هر چی سخت گذشت اما دوستای خوبی کنارم بودن ،الف عزیزم که میشه گفت امسال

کشفش! کردم با اینکه از قبل می شناختمش، ح و س خوبم که لحظه به لحظه آرومم می کردن 

و پ که منو به داشتن آینده ایی که دوست دارم و موفقیت رو در گرو رسیدن به اون مرحله میدونم

امیدوار کرد و دوستان خوب وبلاگی ام هم جای خودشون رو دارن . در آخر هم سال نو رو تبریک

میگم و امیدوارم همیشه شاد باشین و تعطیلات خوبی داشته باشید و از بوی بها لبریز باشین.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 0:16 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم اسفند 1387

سرترالینی که قیمتش به اندازه مردم اینجاست

 

چقدر یک کلمه می تونه مفاهیم مختلفی رو تداعی کنه، مثلا"ماه اسفند،برای من یعنی شروع از صفر برای بچه های دبستان یعنی ساعت شنی تا تعطیلات عید، برای مغازه دار یعنی به فروش رسیدن اجناس خاک خورده گوشه انبار و برای بهورز یعنی آمارگیری از جمعیت روستا و جمع آوری اطلاعات. پروسه ای که بهورزها یا همون کارکنان خانه های بهداشت به تک تک خانوارها سر می زنن و ازشونمی پرسن چند نفرن؟ چقدر سواد دارن؟ بیمه شون چیه؟ از کدوم روش وسیله تنظیم خانواده استفاده می کنن؟ آشغالاشونو کجا می ریزن و..... وظیفه من تو این ماه نظارت بر آمارگیریه، این چند روزی که همراه بهورزا رفتم روزهای سخت جدال درونی من بود و من نا امید از اینکه دوباره دارم می جنگم روزهایی که فکر می کنی بدتر از این چی می تونه باشه؟ از اون وقتایی که به نظر دیگران خوشبختی اما حتی سلولای بدنت سرگشتگی رو فریاد می زنن و انگار به خودت هم شک می کنی و به اینکه زندگی واقعی و ایده آل چقدر از هم فاصله دارن!!! اما می روی آمارگیری روز اول حوصله نداری و زود پاهایت خسته میشه روز دوم کتونی می پوشی و دوربینتو همراهت می بری و روز سوم توی کوله ات۲ تا دلستر لیمو می زاری و صورتت رو توی لایه ضخیم ضد آفتاب غرق می کنی و آنقدر تند می دویی که آقای ر داد می زنه: خانم دکتر یواش تر، بزار من هم برسم و امان از روز چهارم که سلولهای بدنت حتی یادشون رفته هنوز توی جنگ درونی به سر می برن، می روی به خانه این مردم، بعضی ها شهریترند! توی خونه های سنگ کاری شده زندگی میکنن و از بازار هفتگی گل های مصنوعی می خرن و حرف از قطعه زمین ۲۰۰ متری می زنن که باید آپارتمان چند طبقه بشه برای پسرهاشون، بعضی ها بالامالاها وسط جنگل زندگی میکنن و دارن به دیوارهای کاهگلی خونه ها خاک سفید می زنن و ازدرختهای آلوچه ای که به گل نشسته به یاد بهار می افتن و به من که از سگهای گله ای که پارس میکنن میترسم می گن: نترس گیرا نیست!!! ۸۳۵ خانوار با ۸۳۵ داستان، ا بعضیها به نظر خوشبخت نمی یان، چه کسی از زندگی کردن توی خونه ای که دیوارش پرچین شکستت لذت می بره؟چه کسی از اینکه نگهبان ویلایی باشه که صاحبش سال به سال سر نمی زنه و اونا هر روز باید تمیزش کنن راضیه ؟ چه کسی ازاینکه توی زندگیش چیزی واسه پنهان کردن توی اون محیط کوچیک نمی مونه راضیه؟ یا بهتر بگم ایده آلش توزندگی همین بوده؟..... شاید هیچ کدوم اما تشنه ام میشه، خانم ف می گه به اون خونه آخر محل که رسیدیم می ریم چایی می خوریم، قبل اینکه به خونه برسیم یه پیرزن که تا کمر خم شده و بدجوری منو به یاد نه نا می ندازه در رو باز می کنه، انگار صدای پاهای مارو شنیده ، خانم ف می گه: مادر از طرف بهداشت اومدیم، نگاهمون می کنه و به قالی قرمز خیسی که گوشه حیاط افتاده اشاره می کنه ومیگه: نمی تونم روی دیوار آویزونش کنم یه گوششو بگیرید بزارین روی دیوار!!! فرش رو پهن میکنیم روی دیوار، میگم: مادر تنهایی؟ میگه: آره ۲ تا دخترم شوهر کردن رفتن سمنان و اهواز . می گم : از تنهایی نمی ترسی؟ میگه: از تنهایی حوصلم سر میره اما نمی ترسم میگم: شبها چی؟ نمی ترسی وسط این جنگل؟ میگه: نه شبها می رم خونه اونا و به خونه کاهگلی کمی اونطرفتر اشاره می کنه، میگم:چه خوب، فامیلتونن؟ میگه: نه یه پیرزن مثل خودمه و یه جاهل کیجا( دختر دیوانه). دستشو میزنه به کمرشو میگه: آه مه کمر!!! بمردمه. میگم: مادر آخه با این سن  چرا فرشو شستی و این همه لحاف رو تو  آفتاب پهن کردی؟ با اخم میگه: خوب عیده ، مهمان میاد. می گم: مگه مهمان هم میاد برات؟ این بار انگار عصبانی میشه و می گه آره اونا ( همون پیرزن و جاهل کیجا) روز اول میان عید دیدنی........دلم میگیره از پیرزن تنهای کمر خم شده ای  که فرششو به خاطر عید دیدنی اونا!! می شوره و تشنگیم یادم میره و می زنم بیرون، دلم می خواد جای اون یا اونا باشم دلم می خواد هر جا که هستم زندگی کنم دلم می خواد جای لیلا عمه باشم و پیاز تمام زنبق های باغچه اش رو برام دراورد و گفت اگه الان بکاری همین امسال گل میده و اصلا" به چاله بدون گل باغچه اش نگاه نکرد، دلم می خواد جای گلی ۲۵ ساله باشم که ۱۱ ساله ازدواج کرده و هنوز بچه نداره و وقتی می پرسم وسیله تنظیمت چیه میگه شکر خدا و قرص نمی خورم و به شوهرش نگاه میکنه می خنده، دلم می خواد جای اون پیرمردی ۸۷ ساله باشم که تا می فهمه من دکترم با خنده میگه: خدارو شکر تا الان بهتون محتاج نشدم ایشالا هیچ وقتم نشم...

۱. یکی از ۸۳۵ خانوار ک بهورزها مشغول سوال پرسیدن هستن اینکه چند سالشه؟ و....

۲.بدون شرح

۳. آمارگیری پشت دیوار

۴.باز هم آمارگیری

 

۵. و باز هم ...

۶. کمی شهری تر!

۷. ...

۸. جاده روستا

۹. فرش قرمزی که روی دیوار پهن شد

 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 21:4 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387

به بهانه 8 مارس

 

گفتم:یقه اش ۹سانت از گودی گردن پائین بیاد کافیه هفتشم زیاد تیز نباشه با رو هم خور ۴ سانتی،

خانم ز مسئول پذیرش درمانگاه که خیاط باذوقی هم هست گفت: باشه، راستی مطمئنی که الگوی

بالاتنه کنفرماسیون نمی خواد؟ گفتم: آره ، اون پنس زیر بغل به کار ما نمیاد. گفت: خوب تا عید برات

آماده میکنم اگه نتونستم ...اووم؟ نگاش کردم و گفتم خب با هم تمومش می کنیم به همین راحتی...

واژه هایی رو که به زن مرتبطه یا تاریخ اونارو برای زن خواسته دوست دارم متد گرلاوین ، یقه آرشال،چرخ

خیاطی ژانومه، بافت نخودی ژاکت، روتختی قلاب بافی، گلهای آپارتمانی،سنگ دوزی لباس شب، میوه

هایی که به زیبایی توی ظرف هایی قدیمی جا میشه، دستور پخت غذاهایی که ته دفترچه یادداشتها

نوشته میشه ، پارچه هایی که برای کوسن های چهل تیکه جمع میکنی و هر چیزی که من رو به زن

بودنم متصل می کنه. زن بودن رو دوست دارم اینکه نگاهم به زندگی ظریفه، اینکه توی تپه آشغالهای

 شهرداری، شقایقی که آنطرفتر رشد کرده رو می تونم ببینم، اینکه بعد از بحث های فرسایشی زمان

اینترنی و زمان طرحم با یک اتاق تکونی روحیه مو به دست میارم،اینکه توان گذشتن از حادثه های تلخ

 و رسیدن به فردا رو دارم، اینکه میتونم با حداقل ها هم شاد باشم رو مدیون  زن بودنم هستم.

من زن بودن رو دوست دارم اما از زن بودنم می ترسم اینکه بین نقشی که دوست دارم داشته باشم و

 نقشی که اجتماع بدون در نظر گرفتن زن بودنم به من اعطا کرده و چیزی که افراد مهم دور و برت از تو

انتظار دارن باشی گیر افتاده باشی خیلی ترسناکه ، خیلی مشکله وقتی این نقش ها با هم مترادف

نباشن،خیلی سخته تفهیم این مساله که به همون اندازه که از رانندگی توی سکوت جاده کوهستانی

لذت می بری ، از اینکه کنار کسی بشینی که به رانندگیش اطمینان داری و با خیال راحت به جلو نگاه 

 کنی هم لذت می بری ، اینکه اگه جلوی اشتباه مردی رو بگیری و با زور هم که شده متقاعدش کنی

کاری که داره انجام میده منجر به شکسته ، به صرف اینکه می دونی راه درست کدومه به زن سالاری

محکوم میشی و اگه بخوای خودت رو به دست شرایط بسپاری به یک زن تو سری خورده تبدیل میشی

که به حاشیه رانده خواهی شد ، این تقابل خیلی سخته خصوصا" برای امثال من که رو بازی میکنن و

عادت ندارن نقشی جز آنکه هستن رو ایفا کنن و از استراتژی!! کجدارو مریز بدشون میاد.

من به اینکه جامعه در حال پیشرفته و دیگر خبری از این حرفهای حقوقی دهه چهل پنجاه نیست معتقد

نیستم.جامعه ما هنوز بین مدرنیته و سنت داره دست و پا می زنه و متاسفانه انگار از قوانین قدیم فقط

شرایطی که به نفع زن بوده بریده شده،من زنهایی رو می بینم که توی ادارات کار می کنن و دست چک

حقوقیشون دست مردهاست و گاهی حتی قدرت خرید یک لباس برای خودشون رو هم ندارن ، زنهایی

که مرخصی های استحقاقیشون رو برای گردگیریهای عید و روزهایی که مهمان دارند پس انداز میکنن،  

زنهایی رو می بینم حتی توی ساعات اداراری هم دغدغه غذای شوهر و بچه دارن و خرید تختخواب بچه

و ثبت نام توی مهدکودک دوزبانه اشک شوق توی چشماشون میاره، این زنها انگار یادشون رفته خودی

 هم هست ،یادشون رفته می تونن رشد کنن و این زنهای تحصیل کرده به حداقل دانششون قانع شدن

و همین قدر که بچه ها و شوهرشون می فهمن راضی هستن و البته چون خودشونو یک زن تحصیلکرده

می دونن لازم نمی بینن آپ دیت باشن و قانع شدن به اینکه یک زن کارمند هستن که از عامه مردم؟!!

که همون زنان خانه داره احتمالا"، بیشتر می فهمن و  نزد شوهر و خانواده از مزایای توی اجتماع بودن

استفاده میکنن،می ترسم که از خوشبختی های اینچنینی که آدم رو به یه خواب خرگوشی میبره و به

نظر میاد اونقدر دلچسبه که با صدای زنگ هیچ ساعتی بیدار نمیشه و اونکه خوابیده زن خوشبختیه که

 عملا" خونه یعنی انتهای آرزوش و خودشو رو پشت افتخارات یک مرد و یکی دوتا بچه قایم  میکنه......

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 21:37 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم اسفند 1387

از طرف الف، پ، میم

 نمره ها و رتبه های رزیدنتی اعلام شد و تقریبا" هیچکس راضی نیست ، امسال سطح نمرات بالاتر

 از سال های قبل بود و رتبه ها به طرز مشکوکی!!! بیش از حد انتظار بود. حتی در بدترین شرایط هم

 انتظار نمی رفت کسانیکه نمره حدود ۴۰۰ اوردن حول و حوش رتبه ۵۰۰ سیر کنن ، این شوک تقریبا"

موجی از ناامیدی هم به همراه داشت ،دوستانم کاتاتونیک شدن و من هر چه تلاش می کنم مدیریت

بحران کنم عاجزم ، هر چه میخواهم از فردای بهتر و تلاشی بیشتر حرف بزنم انگار نمی توانم تغییری

در وضع روحی شون بدم ، مثل اینکه خودم میدونم اینروزها تبدیل به دروغ گوی بزرگی شدم که سعی

داره شعارهای دوران مدرسه رو تکرار کنه وگرنه چه کسی می تونه مطمئن باشه سال بعد حتی اگه

پ و م و الف تارک دنیا هم بشن به حقشون و نه بیشتر! برسن،نا امیدانه همه چیزرو نفی نمی کنم

اما من امسال دیدم که میشه تلاش کرد، تلاش کرد و تلاش کرد اما موفق نشد و میشه به تلاشهای

سالهای قبلت هم متکی باشی و نمره ات رو ۴۰ ـ ۵۰ نمره ارتقا بدی اما رتبه ات نسبت به سال قبل

افت کنه،چطور امکان داره توی امتحان امسال این تعداد نمره بالای ۴۰۰ باشه؟منکر راحت تر بودن این

امتحان نسبت به سالهای قبل نیستم اما چه کسی از رتبه اش راضیه؟چه کسی می خواد یه توضیح

قانع کننده ای راجع به سرنوشت این پزشکان! کنکوری بده؟ کسانیکه نه یکسال وقت بلکه یکسال از

زندگیشونو گذاشتن و البته حتما" تنها و تنها علت نتیجه نگرفتن توی این امتحان عدم مطالعه صحیح

همکاراست نه چیز دیگه!!! نه سهمیه های آنچنانی و نه بن خرید این چنانی و نه هیچ چیز دیگه ایی!

در نهایت تا زمان اعلام نهایی نتایج قبولی نمیشه گفت همکاران عزیز کجای این ورطه اند، شاید برای

کساییکه خارج از گودند و از این امتحان جستند این چند سطر نوشته این صفحه مجازی یک شکواییه

تکراری باشه که هر پزشک شکست خورده ای! بعد امتحان رزیدنتی می نویسه اما چه کسی مطمئنه

امسال با سال ۸۲ متفاوته؟.........

پ.ن. امروز پ بهم میل زد گفت اما نمی دونه چه بکنه، بهش این صفحه رو دادم که بنویسه ، پ کسی که نمرات امتحانای آزمایشیش بهش این اطمینانو می داد که حق انتخاب داره اما الان فقط یه رتبه بالای ۱۰۰۰ اورده، همین و بس ، پ عزیز این صفحه منه و تنها کاریه که می تونم واسه آروم شدنت انجام بدم

 

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 12:21 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم اسفند 1387

رزیدنتی نا عزیزم و الف عزیزم

دیروز نه بلیط تبریز گرفتم نه کارت ورود به جلسه مو پاره کردم، مثل یه دختر حرف گوش کن رفتم

 سر جلسه، کیک و ساندیسمو خوردم و اومدم بیرون!.امتحان دیروز برای خیلی ها سرنوشت ساز

بود ، امتحان دیروز برای الف هم گذشت. یکسال سخت درس خونده بود، توی این یک سال چندتا

کتاب گاید لاین و AOMو نواندیشان آریا و سروش فرزانگان شده بود تمام خانواده و عشق و همدمش،

فکر نکنم امسال شبی بوده باشه که بیشتر از ۶ـ ۵ ساعت خوابیده باشه، فکر نکنم بجز همان یکبار

به جشن یا مهمانی رفته باشه، فکر نکنم امسال جلوی آینه خودش رو دیده باشه که انگار کمی پیر

شده، فکر نمی کنم امسال باد بهاری رو حس کرده باشه و از برف بازی توی زمستون لذت برده باشه

و فکر نمی کنم امسال پیروزی  های مداوم  استقلال خوشحالش کرده باشه، امسال فقط درس بود و

 هدف مقدس! رزیدنتی.  وقتی به من زنگ زد انگار شانه هایش لرزیده بود، وقتی نمره اش رو به من

گفت حتی نتونستم تسلایش بدم،  انگار میون هق هق یه آدم ۲۷ ساله جایی برای حرفای قشنگ

من نبود ، این احساس که پشت سر گذاشتن این امتحان یعنی پول ، زندگی ، عشق ، شخصیت ،

اعتماد به نفس، ارتقا شغلی .... در اون لحظه به صفر بندش کرده بود ، انگار این امتحان جای خدا

نشسته و برای اینکه یکی رو خوشبخت کنه و یکی رو بدبخت! داره تاس میندازه ، بچه های زیادی رو

می شناسم که توی کلاس آمادگی دستیاری خوب درس می خوندن و اسمشون توی نفرات برتر

امتحانای هفتگی بود اما حتی اونها هم از نرسیدن به حقشون حرف می زدن، از یکسال عمری که

تلف شد و از زحماتی که نتیجه نداد، آخه این یک امتحان رقابتیه که  خیلی ها باید پشت خط بمونن،

اینکه سال بعد هم دوباره تلاش کنن بستگی به شرایط کاری و زندگی هر کسی داره، انگار یادمون

رفته که این شکست خورده ها! جوونای ۱۹ -۲۰ ساله نیستن که پشت کنکور موندن و ناهار و آب

پرتقالشون به راهه و دغدغه ای جز درس ندارن و برای ثبت نام کلاسهای تست ،پدر پول قایم شده

در پاکت رو تقدیم میکنه، حرف آدمهایه که صاحب زندگی و همسر و بچه هستن ، دغدغه شان از

جوانی به سمت میانسالی در حال سقوطه البته منظورم همون سن ۳۰ تا ۴۰ سالگیه! و در آخر

اینکه قبول نشدن تو این امتحان برای کسایی که رزیدنتی تنها روزنه امیدشون برای زندگی بهتره

یه جور شکست همه جانبه مطرح میشه درحالیکه این نگاه غلطه،کاری ندارم این حرف چقدر تکراریه

اما رزیدنتی معیار درستی برای محک زدن توانایی علمی فرد نیست. این ضعف سیستم آموزشی

ماست که تخصص یعنی رسیدن به زندگی بهتر پول بیشتر،درحالیکه توی بقیه دنیا تخصص یعنی یک

پله ترقی نه بیشتر از این، اما در هر حال ما در اینجا زندگی میکنیم با درآمد پایین پزشک عمومی،

دید توهین آمیز عامه مردم در رابطه با دکترهای عمومی! ،هفته اول اسفندها و ۲۰۲ سوال که بعد

امتحان به لعنت خدا هم نمی ارزه پس باید با شرایط خودمونو وفق بدیم و به الف بگیم که خسته

نباشه و داستان مورچه ای که خونه می ساخت رو فراموش نکنه چون چاره دیگه ای نداریم.

نوشته شده توسط دکتر پرتقالی در 21:50 |  لینک ثابت   •