شنبه بیست و دوم فروردین 1388
رژیمی برای تمام فصول!
که مطمئن هستن امسال خبری از قبولی نیست باز هم درگیر این استرس و انتظار میشن شاید به
قضیه مثل یک سریال تلویزیونی نگاه می کنن که منتظر دیدن اخرین قسمت این سریال هستن .
هیچوقت تماشای سریالهایی که آخرش معلومه و به خیر و خوشی منتهی نمیشه رو دوست نداشتم
برای همین ترجیح میدم به سریال نامشخص خودم یعنی رزیدنتی ۸۸ بپردازم که تاریخ امتحانش ۲۹
بهمن اعلام شده، انگار متولیان امر!! خواستن لطفی کنن و مارو از نحسی اسفند ماه نجات بدن!
به کتابها و جزوه هام نگاه می کنم و هر روز به خودم یک فرصت دیگه برای فیلم دیدن و مهمونی رفتن
و یک روزمرگی عادی میدم. حس آدم چاقی رو دارم که تصمیم به شروع یک رژیم طولانی مدت گرفته
و الان داره آخرین وعده شامشو بدون عذاب وجدان با دوتا پیتزا پپرونی و مخلفات می خوره و این میون
اصلا" هم نمی ترسه شاید فرداها هوس بستنی و سیب زمینی سرخ کرده اغفالش کنه.....
دوشنبه دهم فروردین 1388
هدیه عمو نوروز
پرسم اگه قرار بود برای همیشه مثل اونها باشم با چه قدرتی باید چشمهایم رو می بستم و نگاهم رو
معطوف می کردم به جلو، البته جلویی که با این چشمان بسته قرار بود دیده بشه.
سال جدید برایم خوب شروع شد . من هنوز از خنده های همیشگیم لبریزم و هنوز پرتقال توی زندگیم
خوش بو و خوشمزست اما هنوز به درمانگاه می روم و دارم روزکشی می کنم برای رسیدن ۱۵ خرداد،
اتمام طرحم هر چند حس وابستگی به بعضی آدمها و مکانها لذت تموم شدن طرح رو کم خواهد کرد.
سال جدید برای مرکز ما یک رئیس! جدید به همراه اورد و دکتر ف از اینجا رفت و آقای ک که فوق لیسانس
حشره شناسیه به جاش اومده که بسیار مقرراتی و منظمه و سابقه تبعید پرسنل و اخطارهای کتبی رو
به علت عدم رعایت مقررات در رزومه مدیریت قبلی داره و البته بماند که ما با این آقای ک فامیل
هستیم. آدمهای! درمانگاه رفلکسهای جالبی نسبت به رئیس جدید نشون دادن، از تبریکات متملقانه و
تعریفات متظاهرانه گرفته تا بدگویی نسبت به مدیریت دکتر ف! انگار همین آدمها نبودن که تا چند وقت
پیش دکتر ف رو بخاطر خصوصیات کجدارو مریزش پرستش می کردن. وقتی دکتر ف می رفت از همکارا
پولی جمع کردم که هدیه برای دکتر ف بخریم و باورش سخته که اونا فکر می کردن الان که دیگه دکتر ف
اختیاری نداره این ۲ هزار تومن!!!یعنی نفله کردن پول. روز آخر از دکتر ف تشکر کردم و از رفتارهای صریح
گهگاهیم عذر خواستم اما گفتم چاره دیگه ای برای حقوقی که نادیده گرفته شد نداشتم خلاصه یکی به
میخ زدم یکی به نعل.
اینروزها اوضاع کمی خنده داری شده، همه راس ساعت ۷:۴۵ توی مرکز هستن و گاهی دیرتر از ۲ حتی
تعطیل می کنن، خانم ف.ت که قبلا"همیشه ساعت ۱۰ میومد سرکار و یک مثنوی از دردهای گردن و
آرتروز دست و پا و کج خلقی های سید برای دکتر ف می گفت، الان وقتی ساعت ۸:۱۰ که برسه میره
اتاق رئیس و میگه ببخشید آقای مندس!ک که دیر کردم، اون برگه پاس ساعتی رو به من می دید؟ تکرار
نمیشه. اجازه گشت و گذار توی یکشنبه بازار هم لغو شد و همکارایی که ساعتها توی این بازار می
چرخیدن با حسرت از پشت میله ها اوضاع بازارو ارزیابی می کنن، بهیار محترمی که تا دیروز آمار
تزریقات و پانسمان رو به امان خدا میذاشت و این شده بود مشکل حاد آمارهای آخر ماه، اینروزها چشم
گویان شده. آقای الف که تا دیروز تمام کاغذهای آمار و نسخه هارو توی اتاق دکتر ف پخش می کرد
امروز از ترس عصبانی شدن آقای ک از این نامرتبی ها توی اتاق هیچ برگه ای رو پخش نمی کنه و
اینروزهاست که پرسنل دارن حس می کنن ااااه کارمندی هم سخته ها.....
پ.ن راستی کسی از رفرنس های جدید خبری داره؟
