شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
نمایش گاه بین المللی کتاب ایران
زیر هجوم تگرگ زیر پل هوایی پناه می گیرم وبه کتابهایی که خریدم محکم می چسبم! و سعی می کنم
فراموش کنم که کمی قبل بین سیل دوستداران کتاب و کتابخوانی تا له شدگی کامل فاصله ای نداشتم.
نمایشگاه کتاب امسال نمایشی بزرگ از بی نظمی بود و فقط میشود گفت: متاسفم.
متاسفم بخاطر سالن تاریک و تنگ و چینش راندم ناشران در بخش کتب دانشگاهی.
بخاطرشماره غرفه های کتب دانشگاهی که با خودکار یا ماژیک روی یک کاغذ کاهی معلق در هوا که گاه زیر پای بازدیدکنندگان دیده میشد.
بخاطر اطلاعاتی که مسیرها رو با برو تا ته! بعد بپیچ از اونوربعد بیا به اینور آدرس میداد و بعد میدیدی 3-2 تا غرفه از یه طرف دیگه باهات فاصله داشت.
بخاطرتبلیغ کیفیت فرهنگ کتابخوانی به این عنوان که با کتاب سبز کنکور رو قورت دهید .
بخاطرهجوم و گاه لحن ملتمسانه ملت جهت دریافت کیسه های نایلونی از غرفه ناشران و بستنی میهن!.
بخاطر گلهای طبیعی رنگارنگ بخش کتاب های خارجی و دریغ ازچند لامپ پر نور در قسمت کتب دانشگاهی .
و اما کتاب و حس شیرینش شاید به تمام این متاسف بودن ها بیارزه .....
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
1 سال و 7 ماه و 7 روز و دیگر هیچ!
و سعی می کنم به فلسفه وجودی! ۱ سال و ۷ ماه و هفت روزی که جزو اخرین مقطع سیستم
آموزش پزشکیه فکر نکنم چون قرار نیست جواب قانع کننده ای بهش داده بشه. تجربه مدیریتی در این
مقطع یعنی اتاق ۱۵ـ۱۶ متری مشترک با مسئول پیشگیری و بهداشت خانواده و بهداشت محیط و ماما
و خودت که به علت نبودن فضا برای صندلی مجبور بودی روی طاقچه بشینی و زحمت پاک کردن گرد و
خاک طاقچه رو از مسئول خدمات کم کنی، اوج تجربه طبابتت محدود میشه به اینکه به مریضی که
سنگ کلیه و فشار خون داره توصیه به مصرف آب کنی و مریض بگه اصلا" کششی به آب نداره و بهیار
محترم مریضو بکشونه به اتاق تزریقات و بگه اول نخود شور بخور که تشنه ات بشه بعد آب بخور و
تو حرص می خوری که چقدر احتمال داره که شانس بیاری که این درمانهای منحصر به فرد رو بشنوی؟
پزشک هایی که این مدت می بینم به حدی توی دغدغه های دهه چهارم و پنجم زندگیشون دست و
پا می زنن و طرز تفکر پزشکی به سن من به حدی براشون عجیب و غریبه که جز بی اعتنایی عکس
العمل دیگه ای ندارن و من چطور می تونم فکر کنم امثال آقای دکتر م روزی سلام کردن، تشکر کردن
بخاطر اینکه کشیکشو ایستادی و مودب حرف زدن رو بلد بوده ولی بازی روزگار!! این مهارت! رو ازش
گرفت. نگاش می کنی وقتی که از این درمانگاه به اون درمانگاه، از این مطب به اون مطب می دوئه تا
پرایدش بشه پرشیا و تو دلت بهش می خندی که به کجا چنین شتابان؟!! و یه اضطراب ته دلت که
چرا به اینجا رسیدن این دکتر م های جامعه؟
خانم ف بهورزه، فکر می کنم مدرکش دیپلم باشه شاید هم سیکل! چند سالیه که بدجوری با روزگار
دست و پنجه نرم می کنه اما انگار واژه هایی مثل بدخواهی و زیر آب زنی توی فرهنگ دایره المعارف
زندگی این زن وجود نداره . خانم ف از اون آدمهایی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم و فکر کنم
تابستون امسال دعوتشو واسه اومدن به ییلاقش قبول کنم تا چند روزی توی هوای سرد کوه های
منطقه آلاشت تنفس کنم و اون برام شعر چپون کیجا بخونه و من مطمئن بشم لزومی نداره آدمهای
پرتقالی زندگیت آدم خاصی باشن و یکی از اونها می تونه زنی باشه که داره پا به سن پیری میذاره
ولی اونقدر بزرگوار و شاد و صبوره که سن و تحصیلاتش باعث ندیدنش نمی شه.
خانم ز منشی درمانگاست. جزو پرکار ترین ۳۵-۳۶ نفری هست که توی مرکز کار می کنن اما تا حالا
ندیدم شکایتی کنه و یا از کم بودن حقوق و اضافه کاری بناله و یا تظاهر کنه، زن خیلی باسلیقه ای
که همیشه حس خوب زن بودن رو بهت منقل می کنه.
هیچوقت به شیرینی نظم فکر نمی کردم اینروزها آقای ک مسئول درمانگاه نظمی رو به مرکز بخشید
که از بودنش احساس آرامش می کنی ، اینکه شرح وظایفت معلوم باشه و اگه یک قدم فراتر از اون
کاری انجام بشه ازت تشکر بشه اونقدر ارضا کنندست که حسرت میخوری کاش این آقای ک زودتر
می اومد تا انگیزه های ساختارشکنانه ای که داشتی پشت هرج و مرج و بی تقاوتی تخریب
نمیشد. اینروزها قدری به تو و کاری که انجام میدی با دید احترام نگاه میشه که یادت میره انگار توی
همین اتاق بود که با دکتر ف بحث می کردی که از توهینی به شخصیتت میشه عصبانی هستی نه از
ایستادن کشیکهای پزشکان دیگر و انجام کارهایی که در شرح وظایفت نیست. کاش میشد تمامی
این ۱سال و ۷ ماه و هفت روز طرح با بودن آقای ک احساس می کردی میشه هم پزشک خانواده بود
و هم احترام داشت و هم یک میز و صندلی مخصوص خودت داشته باشی حتی اگه اتاقش رو به روی
دستشویی باشه که مریضت بیاد و بگه چون ما روستایی هستین این اتاق رو بهتون دادن؟
همیشه شهری ها حق ما روستایی هارو می خورن.....
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
پنجگانه ای برای پایان سریال رزیدنتی 87
خبری نبود. نه اینکه بحث برتری یک رشته مطرح باشه که بحث انتخاب مطرحه خیلی محدود میشه،
بحث اینکه چرا بخاطر ترس از اوضاع سال بعد کسی جراحی رو انتخاب کنه که در طول اینترنیش کشیک
می فرخته وشاید بشه گفت به اندازه انگشتان دست حتی، سوچور نزده،این فرد جراحی رو انتخاب کرد
با این استدلال که چقدر احتمال داره با ۳۷۵، سال بعد همین جراحی هم قبول بشم؟انگار قانون بدیهی
جبر یعنی P ------> Q مدتهاست ازین امتحان رخت بسته و حدس اینکه چه اتفاقی در آینده رخ میده کمی پیچیدست.
۲- پایان طرحم نزدیکه، من هستم و امسال و هوای آلوده تهران و پنجره هایی که دیگه به کوه و دریا باز نمیشن....
۳- در جواب تلفن دوستی که میگه قبول نشدم با ۳۴۵ ،هیچی! می خندم،لجش می گیره و می پرسه
چرا می خندی؟ سعی می کنم یه جواب خاص بدم به سوالش، می گم آخه من با اون فرق دارم غصه
هام مال خودمه و خندهام مال همه! اما دروغه!! می دونم که دارم به زحمات اون و تمام امیدهایی که
امسال داشته می خندم. دارم به خودم و اوضاع موجود می خندم دارم، می خندم تو این شرایط شاید فردا همین خنده هم توی زندگی گم بشه.
۴- کاش می تونستم گاهی و فقط گاهی اینقدر خوش خیال باشم که درک کنم واقعا" چرا کسی که
نمره اش زیر ۳۰۰ شده از تو بخواد که ببینی بیهوشی یا اطفال قبول نشده؟!!!
۵- به همه همکارایی که باید! قبول میشدن و قبول شدن تبریک میگم و به همه کسایی که باید قبول
میشدن و نشدن واقعا" نمی دونم چی بگم!

