چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
روزهای بد و خوب
چند روز پیش روی نیمکت حیاط زنی کنارم نشسته بود که کانسر پیشرفته کولون داشت اما اصلا غمگین نبود می گفت: شوهرش ۵ سال پیش ترکش کرده و سال پیش وقتی فهمیده اون کانسر گرفته پیشش برگشته و معتقد بود درسته خدا سلامتیش رو ازش گرفته اما چیز! مهمتری بهش داده...
اینروزها سعی می کنم چشمانمو ببندم تا چیزی نبینم، اینروزهای سرخوردگی رو....
و اما اینروزها من هستم و یه حس خوب که به آینده امیدوارت می کنه اینکه هنوز کسانی وجود دارن که لازم نیست پیش اونها نقش یه آدم کامل و بی نقص و همه چیز تمام رو بازی کنی، کسانی که حتی به صفر بند شدنت رو به حساب ضعفت نمی زارن بلکه به حساب شرایط می زارن، کسانی که معتقدن از ۳۴۳ تا ۱۱ فقط یه هفته فاصلست،
یکشنبه چهارم مرداد 1388
اندکی از خودمان حرف می زنیم!
بچه که بودم قدرت دروغگویی! عجیبی داشتم حافظه خوبی هم داشتم و می دونستم یه کی گفتم
پدر ومادرم مصری هستن و من یه برادرخونده ژاپنی دارم و یه خواهر سوئیسی که مامورین صلح
جهانی هستن و به کی گفتم من عضو گروه سری دفاع از محیط زیستم و برای رد گم کنی اینجا
زندگی می کنم و به چه کسی گفتم بهترین دوستم خرس قهوه ایی که توی زیر زمین قایمش کردم...
۱۰-۱۱ سالم که شد دیگه ازون خیالپردازی های بچگی خبری نبود ولی بخاطر اینکه متفاوت از بقیه
باشم واسه اشتباهاتم دلایل عجیب می اوردم. هر وقت دیر به مدرسه میرسیدم میگفتم :آبگرمکن
خونه ترکیده بود داشتم درست می کردم یا سقف خونه ریخته بود یا داشتم یه زن کولی دوره گرد رو
از مرگ نجات می دادم، اصلا فکر نکنید داشتم تلویزیون می دیدما اصلا...
سال پیش دانشگاهی در پی یک تصمیم آنی تغییر رشته دادم و هدفم هم فقط پزشکی بود و این
تصمیمی بود که خودم گرفته بودم و احساس مسئولیت عجیبی در مقابلش داشتم و بخاطر اینکه
استرسم رو درمقابل این پرسش متداول بقیه که می گفتند:حتما برای پزشکی تغییر رشته دادی،
نه؟ کم کنم می گفتم:نچ،من دندانپزشکی می خوام،اونروزها فکر نکرده بودم نمره دندان از
پزشکی بالاتره و فقط میخواستم از خودم و هدفم محافظت کنم فکر می کنم حس رو بازی نکردن!
به دختر ۱۷ ساله ای مثل من خیلی کمک کرد اینکه این دروغ کمکم کرد استرس کمتری زمان کنکور
داشته باشم و البته راه همفکری و دلسوزی بزرگان! که اگه بری پزشکی حروم میشی توی ریاضی
موفق تری، پزشکی دردسره و... رو هم بست .
و اما اینروزها نمی دونم چرا نمی تونم همچین دروغهایی بگم ؟ اینکه من با بقیه فرق دارم، یکدور هم
برام کافیه، اصلا جیکوب جزیره خواسته همه چیز به راحتی تموم بشه پس نگران نباش ! نه دیگه
حتی یه کلمه هم نمی تونم دروغ بگم ،شاید حس مسولیت پذیری ام نسبت به زندگی کم شده؟
یا قدرت خیالپردازی ام تحلیل رفته یا هدفهایم و راه رسیدت به اونها اونقدر مشخصه که جای هیچ
آرتیسیت بازی رو باقی نمیزاره؟ و شاید من خیلی خیلی بزرگتر شدم و دروغگویی برام بار منفی زیادی داره....؟
