شنبه چهارم مهر 1388
پشت درهای بسته کتابخانه
از یکی دوهفته قبل که کلی اطلاعیه به در و دیوار کتابخونه و راه پله و حیاط! بیمارستان نصب شد که ورود کلیه پزشکان عمومی محترم و نامحترم به کتابخونه بیمارستان اکیدا" ممنوع! می باشد تصمیم گرفتیم به هیچ وجهه سنگر رو ترک نکنیم و با وقاحت تمام توی کتابخونه بمونیم. چند روز قبل هم اعلام کردن از امشب ساعت 8 کتابخونه تعطیل میشه و دیگه شبانه روزی نیست. حول و حوش ساعت8 بیشتر بچه ها بلند شدن و چند نفری بیشتر باقی نموندیم.دکتر جنتلمن هم بی توجه به سر و صدا مشغول مطالعه بود. مسئول کتابخونه چند بار تذکر داد که وقت تمام! بعد هم برق رو خاموش کرد. برای اولین بار ما صدای بلند دکتر رو شنیدیم که این چه حرکت ضد علمی که شما انجام میدین؟ من به عنوان فلوی این بیمارستان تا هر وقت که بخوام اینجا میمونم کسی حق نداره کتابخونه بیمارستان رو تعطیل کنه شما می تونید برید اما حق ندارید در کتابخونه رو ببندید. کتابدار فلو رو تهدید می کرد که این رفتار بی ادبانه اش رو حتما" انتقال میده و ازین حرفها که دکتر گفت: اصلا" ببینم اگه یه نفر ساعت 3 شب مشکل علمی داشت چیکار کنه؟ اگه نتونست برای بیماری که تو اورژانسه تشخیص درستی بزاره از کجا باید منابع بگیره؟ کتابدار اصل" زیر بار نمی رفت و تمام مدت می گفت: عجب اشتباهی کردم اومدم اضافه کارمو تو کتابخونه گرفتم که حالا مجبور بشم با همچین آدمایی ! سر و کله بزنم! دکتر رفت پشت میزش نشست و گفت منتظرم ببینم کی میتونه با حرکت ضد علمی مارو از جایی که باید توش باشیم بلند کنه؟ وقتی دکتر نشست بقیه بچه هایی که مونده بودن هم برگشتن پشت میزهاشون و سعی کردن به روشن و خاموش کردن چراغ اهمیتی ندن، من و ب که تنها دختراهای اون جمع بودیم تصمیم گرفتیم برگردیم تا اگه بقیه خواستن غیر قانونی! تو کتابخونه درس بخونن مشکل بیشتری نداشته باشن موقع رفتن کتابدار به من و ب گفت: فلو هست که باشه برای خودشه، دیدین چطور حرف می زد؟ اصلا" خانم دکتر آدم مگه ساعت 3 شب مشکل علمی داره؟!!!
پی نوشت: روزی که شنیدم فریدون مشیری فوت کرد سال اول دانشگاه بودم و توی کتابخونه مشغول خوندن آناتومی سر و گردن بودم و اینبار مشغول خوندن اورولوژی بودم که یکی گفت می دونی مشکاتیان هم رفته؟...

