سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
سکوت به احترام رفتنت؟!!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
روحت شاد
پی نوشت :گلی مرحله حاد رو پشت سر گذاشته ،در این روزهای بس سرد! خبر خوبیه.
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
برای دوست خوبم
-سلام س چطوری ؟ بهتر شدی؟
- هی بهتر شدم، اینقدر تو صورتم عطسه شده که الان یه بمب زنده ام .
- ای بیوتروریست خرابکار . حالا صدات چرا از ته چاه در میاد ؟
- هیچی و همه چی
از ۲ سال قبل که از تبریز اومدم این لحن س و تلفن آخر شبش یعنی یه اتفاقی برای یکی از بچه های دانشکده افتاده یکی تصادف کرده یا فوت کرده یا خودکشی کرده،از لحنش استرس می گیرم اما انگار مثل دفعات قبل می خواد اول آرومم کنه و آسمون ریسمون به هم می بافه، بعدش سکوت می کنه و می گه
- رامین؟
می گم خوب؟
- تو پادگان ایست قلبی کرد و فوت کرد الان از خونشون برمی گردم...
دوباره شروع می کنه به ادامه آسمون ریسمون بافی و من رو که هنوز تو شوک اولم با گفتن اینکه گلی به خاطر خونریزی مغزی توی ICU بستری شده و می گن حالش خوب نیست بهت زده می کنه ، ناخودآگاه چهره سال اولش به خاطرم میاد با موهای بلند و ابریشمیش و لبخند مونالیزایی همیشگیش،
س گفت الان خسته تر از اونیه که بره بیمارستان اما فردا اول صبح حتما اونجاست و بهم اطلاع میده.
بهم می ریزم خیلی خیلی... می ترسم به دوست صمیمیش زنگ بزنم اینکه این موضوع رو ندونه اما نمی تونم با خودم کنار بیام با اینکه دیر وقته زنگ می زنم چند بار تا بالاخره گوشی برمیداره،
می گه دیروز توی بخش بوده اما امروز خونریزی مجدد کرده ، می پرسم : پارزی چی؟ و انگار مثل یک قرن گذاشت تا گفت نه دکتر پاشاپور هم خیلی تعجب کرده که چطور همچین خونریزی وسیعی علائم لوکالیزه نداده اما امروز حالش اصلا خوب نبود....
کاش می تونستم برم تبریز ، کاش حال گلی اونقدر خوب باشه که بتونم سر به سرش بزارم و بگم: کجا داشتی کله می کردی می رفتی؟ ها؟ کتاب ارابه خدایان اریک فون دنیکن رو اخر استاجری ازم قرض گرفتی هنوز پس ندادی، مگه من می زارم به همین راحتی کتاب محبوب بچگیمو از چنگم دراری! الانم تا ۸۰ سالگی میزارم پیشت امانت بمونه ،بعدش هم می خوام بدم نوه هامون بخوننش ، پس چی گلی خانم تا اون موقع فکر فرار رو از سرت دور کن....
یکشنبه دهم آبان 1388
چای و پرتقال
شنیدم که یکی دو روزی میشه اومده ،زنگ زدم عصر میام مطب می بینمتون ،گفت: نه خونه منتظرتم .خونه و مطبش توی یه ساختمونه اما این مساله هیچ تداخلی با نظم روزانه اش نداره. سر راهم گل فروشی پیدا نمی کنم یه پاکت پرتقال می خرم.
منو که می بینه با تعجب می گه: وای دختر تو این 3 ماهی که ندیدمت چی خوردی که شبیه پرتقال شدی؟ می گم همه چیز بجز پرتقال!!
3 ماه گذشته چقدر زود، اون زمان داشتم اطفال می خوندم، عجب تقویمی ساخته این امتحان برامون.
از اوضاع درسی می پرسه می گم : هی بدک نیست با اینکه اصل نتیجه امتحانه اما یه جورایی این دوران هم حس بدی نداره چیزی که باید اتفاق بیفته میفته .
میگه: مگه داری پازل بازی می کنی ؟ این فلسفه جیکوبی چیه که یه مدتیه خودتو بستی بهش ؟
می گم این فلسفه اسمش فلسفه پروترومبینی دکتر! فعلا هم که باید ثبت نام کنم نمی دونم با این سهمیه زنان چه کنم این 8 سال تعهد در برابر 90% نمره یه کم راهو واسه آدم سخت می کنه .
میگه: مگه می خوای بزنی؟ 8 سال می دونی یعنی چی؟ اون زمان صبر و حوصله الان رو نداری و توی اون شرایط تحمل شرایط جدید و متفاوت خیلی سخته ، اصلامی دونی زندگی تو جنوب و غرب یعنی چی؟
میگم: جنوب که نه بین گلستان و سمنان و یزد شاید انتخاب کنم، گلستان رو که اصلا دوست ندارم اما یزد رو شاید تو گزینه اول بزارم .
میگه: می دونی فرق من و تو چیه؟ 20 سال!! الان تو بلند پروازی و من خونه نشین ،این فرق ماست .20 سال بعد تو شبیه من می شی ،سعی کن از همین حالا زندگیتو ببری رو روال ثابت نه تغییرات غیرقابل کنترل.
میگم: باشه فکرمیکنم به حرفاتون هنوز که تصمیم نگرفتم....
پرتقالهایی که با خودم اوردم رو میاره که بخوریم. رنگشون کمرنگه، برق نمی زنن، بو می کنم حتی بوی پرتقال هم نمیدن، حس خوردن این پرتقال نماهارو ندارم. دلم چای می خواد چای خوابگاهی سال اول دانشگاه با کتاب آناتومی اندام و اطلس زوباتا و استخوان فمور موزه استخوان و افسانه که با هر توضیح یه لیوان چای بخوره و گاهی خیره بشه به تو و بپرسه به نظرت پسرخاله ام هنوز دوستم داره؟
