سه شنبه بیستم اسفند 1387
سرترالینی که قیمتش به اندازه مردم اینجاست
چقدر یک کلمه می تونه مفاهیم مختلفی رو تداعی کنه، مثلا"ماه اسفند،برای من یعنی شروع از صفر برای بچه های دبستان یعنی ساعت شنی تا تعطیلات عید، برای مغازه دار یعنی به فروش رسیدن اجناس خاک خورده گوشه انبار و برای بهورز یعنی آمارگیری از جمعیت روستا و جمع آوری اطلاعات. پروسه ای که بهورزها یا همون کارکنان خانه های بهداشت به تک تک خانوارها سر می زنن و ازشونمی پرسن چند نفرن؟ چقدر سواد دارن؟ بیمه شون چیه؟ از کدوم روش وسیله تنظیم خانواده استفاده می کنن؟ آشغالاشونو کجا می ریزن و..... وظیفه من تو این ماه نظارت بر آمارگیریه، این چند روزی که همراه بهورزا رفتم روزهای سخت جدال درونی من بود و من نا امید از اینکه دوباره دارم می جنگم روزهایی که فکر می کنی بدتر از این چی می تونه باشه؟ از اون وقتایی که به نظر دیگران خوشبختی اما حتی سلولای بدنت سرگشتگی رو فریاد می زنن و انگار به خودت هم شک می کنی و به اینکه زندگی واقعی و ایده آل چقدر از هم فاصله دارن!!! اما می روی آمارگیری روز اول حوصله نداری و زود پاهایت خسته میشه روز دوم کتونی می پوشی و دوربینتو همراهت می بری و روز سوم توی کوله ات۲ تا دلستر لیمو می زاری و صورتت رو توی لایه ضخیم ضد آفتاب غرق می کنی و آنقدر تند می دویی که آقای ر داد می زنه: خانم دکتر یواش تر، بزار من هم برسم و امان از روز چهارم که سلولهای بدنت حتی یادشون رفته هنوز توی جنگ درونی به سر می برن، می روی به خانه این مردم، بعضی ها شهریترند! توی خونه های سنگ کاری شده زندگی میکنن و از بازار هفتگی گل های مصنوعی می خرن و حرف از قطعه زمین ۲۰۰ متری می زنن که باید آپارتمان چند طبقه بشه برای پسرهاشون، بعضی ها بالامالاها وسط جنگل زندگی میکنن و دارن به دیوارهای کاهگلی خونه ها خاک سفید می زنن و ازدرختهای آلوچه ای که به گل نشسته به یاد بهار می افتن و به من که از سگهای گله ای که پارس میکنن میترسم می گن: نترس گیرا نیست!!! ۸۳۵ خانوار با ۸۳۵ داستان، ا بعضیها به نظر خوشبخت نمی یان، چه کسی از زندگی کردن توی خونه ای که دیوارش پرچین شکستت لذت می بره؟چه کسی از اینکه نگهبان ویلایی باشه که صاحبش سال به سال سر نمی زنه و اونا هر روز باید تمیزش کنن راضیه ؟ چه کسی ازاینکه توی زندگیش چیزی واسه پنهان کردن توی اون محیط کوچیک نمی مونه راضیه؟ یا بهتر بگم ایده آلش توزندگی همین بوده؟..... شاید هیچ کدوم اما تشنه ام میشه، خانم ف می گه به اون خونه آخر محل که رسیدیم می ریم چایی می خوریم، قبل اینکه به خونه برسیم یه پیرزن که تا کمر خم شده و بدجوری منو به یاد نه نا می ندازه در رو باز می کنه، انگار صدای پاهای مارو شنیده ، خانم ف می گه: مادر از طرف بهداشت اومدیم، نگاهمون می کنه و به قالی قرمز خیسی که گوشه حیاط افتاده اشاره می کنه ومیگه: نمی تونم روی دیوار آویزونش کنم یه گوششو بگیرید بزارین روی دیوار!!! فرش رو پهن میکنیم روی دیوار، میگم: مادر تنهایی؟ میگه: آره ۲ تا دخترم شوهر کردن رفتن سمنان و اهواز . می گم : از تنهایی نمی ترسی؟ میگه: از تنهایی حوصلم سر میره اما نمی ترسم میگم: شبها چی؟ نمی ترسی وسط این جنگل؟ میگه: نه شبها می رم خونه اونا و به خونه کاهگلی کمی اونطرفتر اشاره می کنه، میگم:چه خوب، فامیلتونن؟ میگه: نه یه پیرزن مثل خودمه و یه جاهل کیجا( دختر دیوانه). دستشو میزنه به کمرشو میگه: آه مه کمر!!! بمردمه. میگم: مادر آخه با این سن چرا فرشو شستی و این همه لحاف رو تو آفتاب پهن کردی؟ با اخم میگه: خوب عیده ، مهمان میاد. می گم: مگه مهمان هم میاد برات؟ این بار انگار عصبانی میشه و می گه آره اونا ( همون پیرزن و جاهل کیجا) روز اول میان عید دیدنی........دلم میگیره از پیرزن تنهای کمر خم شده ای که فرششو به خاطر عید دیدنی اونا!! می شوره و تشنگیم یادم میره و می زنم بیرون، دلم می خواد جای اون یا اونا باشم دلم می خواد هر جا که هستم زندگی کنم دلم می خواد جای لیلا عمه باشم و پیاز تمام زنبق های باغچه اش رو برام دراورد و گفت اگه الان بکاری همین امسال گل میده و اصلا" به چاله بدون گل باغچه اش نگاه نکرد، دلم می خواد جای گلی ۲۵ ساله باشم که ۱۱ ساله ازدواج کرده و هنوز بچه نداره و وقتی می پرسم وسیله تنظیمت چیه میگه شکر خدا و قرص نمی خورم و به شوهرش نگاه میکنه می خنده، دلم می خواد جای اون پیرمردی ۸۷ ساله باشم که تا می فهمه من دکترم با خنده میگه: خدارو شکر تا الان بهتون محتاج نشدم ایشالا هیچ وقتم نشم...

۱. یکی از ۸۳۵ خانوار ک بهورزها مشغول سوال پرسیدن هستن اینکه چند سالشه؟ و....
۲.بدون شرح

۳. آمارگیری پشت دیوار

۴.باز هم آمارگیری
۵. و باز هم ...

۶. کمی شهری تر!

۷. ...

۸. جاده روستا

۹. فرش قرمزی که روی دیوار پهن شد


