<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دکتر پرتقالی</title>
<link>http://dr-orange.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 17 Nov 2009 01:13:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سکوت به احترام رفتنت؟!!</title>
<link>http://dr-orange.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;سکوت به چشم می اید و نبودنت . کاش می شد توی ذهنمان، هیچ ای کاشی نبود برای نبودنت...&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق   ثبت است بر جریده عالم دوام ما&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   روحت شاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت :گلی مرحله حاد رو پشت سر گذاشته ،در این روزهای بس سرد! خبر خوبیه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 01:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dr-orange&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>dr-orange</dc:creator>
<guid>http://dr-orange.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای دوست خوبم</title>
<link>http://dr-orange.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>خوابم. صدای زنگ بی امان تلفن اذیتم می کنه، نگاهی به گوشی میندازم س از تبریزه، اونقدر خوابم میاد که پیش خودم جمع و ضرب می کنم که جوابشو بدم یا نه! که یادم میاد  هفته پیش آنفلونزای سختی گرفته بود و چون جایگزین نبود بهش مرخصی نداده بودن و کل هفته رو شیفت داده و خوب نمیشه نمیشه تو در مانگاه و بیمارستان ،دکتر نباشه که! حالا رو به موت هم که باشه مهم نیست ،مهم اینه که دکتره و می تونه مریض ویزیت کنه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-سلام س چطوری ؟ بهتر شدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- هی بهتر شدم، اینقدر تو صورتم عطسه شده که الان یه بمب زنده ام .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ای بیوتروریست خرابکار . حالا صدات چرا از ته چاه در میاد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- هیچی و همه چی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ۲ سال قبل که از تبریز اومدم این لحن س و تلفن آخر شبش یعنی یه اتفاقی برای یکی از بچه های دانشکده افتاده یکی تصادف کرده یا فوت کرده یا خودکشی کرده،از لحنش استرس می گیرم اما انگار مثل دفعات قبل می خواد اول آرومم کنه و آسمون ریسمون به هم می بافه، بعدش سکوت می کنه و می گه  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- رامین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گم خوب؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- تو پادگان ایست قلبی کرد و فوت کرد الان از خونشون برمی گردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره شروع می کنه به ادامه آسمون ریسمون بافی و من رو که هنوز تو شوک اولم با گفتن اینکه گلی به خاطر خونریزی مغزی توی  ICU بستری شده و می گن حالش خوب نیست بهت زده می کنه ، ناخودآگاه چهره سال اولش به خاطرم میاد با موهای بلند و ابریشمیش و لبخند مونالیزایی همیشگیش،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;س گفت الان خسته تر از اونیه که بره بیمارستان اما فردا اول صبح حتما اونجاست و بهم اطلاع میده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهم می ریزم خیلی خیلی... می ترسم به دوست صمیمیش زنگ بزنم اینکه این موضوع رو ندونه  اما نمی تونم با خودم کنار بیام با اینکه دیر وقته زنگ می زنم چند بار تا بالاخره گوشی برمیداره،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گه دیروز توی بخش بوده اما امروز خونریزی مجدد کرده ، می پرسم : پارزی چی؟ و انگار مثل یک قرن گذاشت تا گفت نه دکتر پاشاپور هم خیلی تعجب کرده که چطور همچین خونریزی وسیعی علائم لوکالیزه نداده اما امروز حالش اصلا خوب نبود.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کاش می تونستم برم تبریز ، کاش حال گلی اونقدر خوب باشه که بتونم سر به سرش بزارم و بگم: کجا داشتی کله می کردی می رفتی؟ ها؟ کتاب ارابه خدایان اریک فون دنیکن رو اخر استاجری ازم قرض گرفتی هنوز پس ندادی، مگه من می زارم به همین راحتی کتاب محبوب بچگیمو از چنگم دراری! الانم تا ۸۰ سالگی میزارم پیشت امانت بمونه ،بعدش هم می خوام بدم نوه هامون بخوننش ، پس چی گلی خانم تا اون موقع فکر فرار رو از سرت دور کن.... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 00:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dr-orange&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>dr-orange</dc:creator>
<guid>http://dr-orange.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چای و پرتقال</title>
<link>http://dr-orange.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>مدتهاست خانم دکتر م رو می شناسم ،توی نگاه همه پزشک موفقیه ،خیلی هم کارش خوبه، امسال شرایطی پیش اومد که بیشتر ببینمش  . خاص بودنش خیلی به چشم میاد ،از 7-8 سال پیش که شناختمش تنها بود و الان با اینکه بخاطر شرایطش مجبوره گاهی اینور اب و گاهی اونور آب باشه اما تو چهره و لحن حرفاش یه آرامش و سکون خاصیه، انگار می خواد بهت بگه آروم آروم همه چیز ردیفه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنیدم که یکی دو روزی میشه اومده ،زنگ زدم عصر میام مطب می بینمتون ،گفت: نه خونه منتظرتم .خونه و مطبش توی یه ساختمونه اما این مساله هیچ تداخلی با نظم روزانه اش نداره. سر راهم گل فروشی پیدا نمی کنم یه پاکت پرتقال می خرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منو که می بینه با تعجب می گه: وای دختر تو این 3 ماهی که ندیدمت چی خوردی که شبیه پرتقال شدی؟ می گم همه چیز بجز پرتقال!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3 ماه گذشته چقدر زود، اون زمان داشتم اطفال می خوندم، عجب تقویمی ساخته این امتحان برامون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اوضاع درسی می پرسه می گم : هی بدک نیست با اینکه اصل نتیجه امتحانه اما یه جورایی این دوران هم حس بدی نداره چیزی که باید اتفاق بیفته میفته .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه: مگه داری پازل بازی می کنی ؟ این فلسفه جیکوبی چیه که یه مدتیه خودتو بستی بهش ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  می گم این فلسفه اسمش فلسفه پروترومبینی دکتر! فعلا هم که باید ثبت نام کنم نمی دونم با این سهمیه زنان چه کنم این 8 سال تعهد در برابر 90% نمره یه کم راهو واسه آدم سخت می کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه: مگه می خوای بزنی؟ 8 سال می دونی یعنی چی؟ اون زمان صبر و حوصله الان رو نداری و توی اون شرایط تحمل شرایط جدید و متفاوت خیلی سخته ، اصلامی دونی زندگی تو جنوب و غرب یعنی چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم: جنوب که نه بین گلستان و سمنان و یزد شاید انتخاب کنم، گلستان رو که اصلا دوست ندارم اما یزد رو شاید تو گزینه اول بزارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه: می دونی فرق من و تو چیه؟ 20 سال!!  الان تو بلند پروازی و من خونه نشین ،این فرق ماست .20 سال بعد تو شبیه من می شی ،سعی کن از همین حالا زندگیتو ببری رو روال ثابت نه تغییرات غیرقابل کنترل.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم: باشه فکرمیکنم به حرفاتون هنوز که تصمیم نگرفتم....&lt;/P&gt;پرتقالهایی که با خودم اوردم رو میاره که بخوریم. رنگشون کمرنگه، برق نمی زنن، بو می کنم حتی بوی پرتقال هم نمیدن، حس خوردن این پرتقال نماهارو ندارم. دلم چای می خواد چای خوابگاهی سال اول دانشگاه با کتاب آناتومی اندام و اطلس زوباتا و استخوان فمور موزه استخوان و افسانه که با هر توضیح یه لیوان چای بخوره و گاهی خیره بشه به تو و بپرسه به نظرت پسرخاله ام هنوز دوستم داره؟</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 21:17:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dr-orange&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>dr-orange</dc:creator>
<guid>http://dr-orange.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پشت درهای بسته کتابخانه</title>
<link>http://dr-orange.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>اولین بار که دیدمش ظاهر مرتب و کت و شلوار و کراوات و کفش ستی که تنش بود و البته گلدون کاکتوسی که همراهش بود نظرمو جلب کرد یکی ازاون فلور نرمالهای کتابخونه بود که وقتی روی صندلی می نشست جز کتاب و صفحه لپ تاپش چیزی و کسی رو نمی دید فقط گهگاهی نگاهی به کاکتوس روبه روش می کرد. خیلی جوانتر ازاونی بود که بشه حدس زد فلوی یکی از رشته های قلبه و البته بعدها بیشتر از اینکه بچه های کتابخونه تعداد کت و شلوار و کراوات های ستش رو بشمارن از ادب و شخصیتش تعریف می کردن.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از یکی دوهفته قبل که  کلی اطلاعیه به در و دیوار کتابخونه و راه پله و حیاط! بیمارستان نصب شد که ورود کلیه پزشکان عمومی محترم و نامحترم به کتابخونه بیمارستان اکیدا&quot; ممنوع! می باشد تصمیم گرفتیم به هیچ وجهه سنگر رو ترک نکنیم و با وقاحت تمام توی کتابخونه بمونیم. چند روز قبل هم اعلام کردن از امشب ساعت 8 کتابخونه تعطیل میشه و دیگه شبانه روزی نیست. حول و حوش ساعت8 بیشتر بچه ها بلند شدن و چند نفری بیشتر باقی نموندیم.دکتر جنتلمن هم بی توجه به سر و صدا مشغول مطالعه بود. مسئول کتابخونه چند بار تذکر داد که وقت تمام! بعد هم برق رو خاموش کرد. برای اولین بار ما صدای بلند دکتر رو شنیدیم که این چه حرکت ضد علمی که شما انجام میدین؟ من به عنوان فلوی این بیمارستان تا هر وقت که بخوام اینجا میمونم کسی حق نداره کتابخونه بیمارستان رو تعطیل کنه شما می تونید برید اما حق ندارید در کتابخونه رو ببندید. کتابدار فلو رو تهدید می کرد که این رفتار بی ادبانه اش رو حتما&quot; انتقال میده و ازین حرفها که دکتر گفت: اصلا&quot; ببینم اگه یه نفر ساعت 3 شب مشکل علمی داشت چیکار کنه؟ اگه نتونست برای بیماری که تو اورژانسه تشخیص درستی بزاره از کجا باید منابع بگیره؟ کتابدار اصل&quot; زیر بار نمی رفت و تمام مدت می گفت: عجب اشتباهی کردم اومدم اضافه کارمو تو کتابخونه گرفتم که حالا مجبور بشم با همچین آدمایی ! سر و کله بزنم! دکتر رفت پشت میزش نشست و گفت منتظرم ببینم کی میتونه با حرکت ضد علمی مارو از جایی که باید توش باشیم بلند کنه؟ وقتی دکتر نشست بقیه بچه هایی که مونده بودن هم برگشتن پشت میزهاشون و سعی کردن به روشن و خاموش کردن چراغ  اهمیتی ندن، من و ب که تنها دختراهای اون جمع بودیم تصمیم گرفتیم برگردیم تا اگه بقیه خواستن غیر قانونی! تو کتابخونه درس بخونن مشکل بیشتری نداشته باشن موقع رفتن کتابدار به من و ب گفت: فلو هست که باشه برای خودشه، دیدین چطور حرف می زد؟ اصلا&quot; خانم دکتر آدم مگه ساعت 3 شب مشکل علمی داره؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: روزی که شنیدم فریدون مشیری فوت کرد سال اول دانشگاه بودم و توی کتابخونه مشغول خوندن آناتومی سر و گردن بودم و اینبار مشغول خوندن اورولوژی بودم که یکی گفت می دونی مشکاتیان هم رفته؟... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 22:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dr-orange&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>dr-orange</dc:creator>
<guid>http://dr-orange.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطالعه کوهورت نیستیم چرا؟</title>
<link>http://dr-orange.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>اینروزها دلم تنگ شده برای بیمارستان ،برای دوره اینترنی ،برای راندهای پورزند که همه رو به صف می کرد، برای شرح حالهای 10 صفحه یی بخش غدد، برای درمانگاه های گوارش، خاطرات جنگ وینتام ناصی زاده و صد البته دکتر راد عزیزم و برای اورژانس شلوغ و البته بی در و پیکر که به همت دکتر ک کمی سرو سامان گرفته انگار ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر عجیبه که دلم برای گذشته اینقدر تنگ شده، شاید هم این روزها تبدیل شده ام به یک مطالعه case ـcontrol که به گذشته فلاش بک می زنم تا کمی به خودم آرامش بدم و چه کسی فکر می کرد روزی فکر کردن به مورنینگ بیلان آدمو سر شوق بیاره؟!!...     &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنیدم یکی ار رزبدنتای جراحی سال ۳ رو بخاطر سو استفاده از روپوش سفیدش اخراج کردن . بر عکس خیلی ها با شنیدن این خبر، خوشحال شدم و از کمیته یی که این تصمیم رو گرفته نهایت تشکر رو دارم که هنوز به پزشکی فراتر از یک شغل نگاه می کنن. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 23:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dr-orange&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>dr-orange</dc:creator>
<guid>http://dr-orange.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با اجازه همگی ما فمینیست! نیستیم</title>
<link>http://dr-orange.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;فکر&lt;/STRONG&gt; می کنم کلمه فمنیست در ایران بد جا افتاده و در هیچ جای دنیا زن مساوی مرد نیست و توقعاتی که جامعه از زن  داره با انتظاراتی که از مرد میره یکسان نیست ، بنا به تعریفی که از فمنیست میشه من هیچ وقت تو زندگیم فمنیست نبودم و با کمال شجاعت می گم در دوران اینترنیم بیشتر از۷۲ ساعت کشیک جنرال و بیشتر از ۲۴ ساعت کشیک اورژانس و جراحی نایستادم توی کشیکای اورژانسم شده بود که خسته بشم و کارامو واگذار کنم به همگروهیم س و خیلی راحت بگم من رفتم بخوابم، سوچور زبون این پسره با تو!! اما تشخیصم بد نبود و تو بخش روانپزشکی و نورولوژی  خدایی می کردم و الانم فکر می کنم توان علمی خوندن رشته ای مثل جراحی رو دارم اما جزو انتخابهای من نخواهد بود چون استحقاق س برای جراح موفق شدن خیلی بیشتر از منه و پافشاری روی این مطلب که من و س یه یک اندازه توانمندیم اصلا منطقی نیست.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; البته هستند زنانی که در مشاغل سخت با مردها برابری می کنن و موفق هم هستن ،در مورد اونها باید گفت که این مسئله بیشتر از اینکه به جنسیت مربوط نیست بلکه به فردیت این زنها برمی گرده وگرنه قرار نیست مسئله کشمکش دو جنس باشه و  فکر می کنم اینکه یک زن با روش کوشش و خطا بخواد خودشو در کاری که مهارت نداره ثابت کنه در نهایت به ضرر خودش و افراد وابسته به اون منجر میشه و کلا با فمینیست منافات داره، پس با اجازه همگی ما فمینیست نیستیم حداقل به اون معنی که در ایران بکار میره نیستیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما در شرایط برابر همیشه از زن دفاع کردم چون زن بودن مساوی با نوعی طرد شدگی اجتماعیه، هر چند این موازنه در سطح کلان تغییر کرده اما در مقیاس کلی زنها هنوز برای اثبات چیزی که هستن و نه اونچیزی که باید باشن در تقابل با اجتماع هستن و البته باید گوش یه زنگ هم باشن تا نکنه خدایی نکرده این رویارویی به چارچوب اجتماع و همسر و فرزند خللی وارد کنه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت مرتبط : سال پبش چند ماه قبل طلاق خانم ش و آقای د توی یک عصر بهاری ش از من خواست کمی با د صحبت کنم که به اون آزادی در حد بقیه زنها بده تا  اونهم نفسی بکشه، ش ازم خواست با مشکل اونهم  فمینیستی! برخورد کنم و از اون دفاع کنم اما من هیچ وقت در مورد اونروز با د حرف نزدم چون فکر می کردم من حق دخالت در جریان زندگی هیچ کسی رو ندارم، چند روز پیش که دیدم د هیچ محدودیتی برای چارچوبهایی که برای ش تعیین کرده بود قائل نیست، فهمیدم نگرش به زن در ایران چقدر جای بحث داره حتی در سطح پزشکان محترم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت۲ : تذکر کتبی می دهیم  که لازم نیست که کسی توی گوش ما بزند که بفهمیم ما هم اشتباه می کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و یک سوال : دوستان ما زمان رزیدنتی به عروسی دوستان هم نمی رفتند پس چرا ما هنوز ویدئوپروژکتور سرمان روشن است و شبها خواب دهمین سردار را می بینیم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 19:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dr-orange&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>dr-orange</dc:creator>
<guid>http://dr-orange.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای بد و خوب</title>
<link>http://dr-orange.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>اینروزها من هستم و کتابخانه انستیتو کانسر و ساعتهای درسی که از ۱۰ ساعت در روز تجاوز نکرده و لحظات آنتراکت ۲۰ دقیقه ای و بیماران سرطانی با ظاهری بیمار و غمگین و خانواده ایی که  توی تمام لحظات سخت درمان کنارشون هستن. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چند روز پیش روی نیمکت حیاط زنی کنارم نشسته بود  که کانسر پیشرفته کولون داشت اما اصلا غمگین نبود می گفت: شوهرش ۵ سال پیش ترکش کرده و سال پیش وقتی فهمیده اون کانسر گرفته پیشش برگشته و معتقد بود درسته خدا سلامتیش رو ازش گرفته اما چیز! مهمتری بهش داده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینروزها سعی می کنم چشمانمو ببندم تا چیزی نبینم، اینروزهای سرخوردگی رو....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما اینروزها من هستم و یه حس خوب که به آینده امیدوارت می کنه اینکه هنوز کسانی وجود دارن که لازم نیست پیش اونها نقش یه آدم کامل و بی نقص و همه چیز تمام رو بازی کنی، کسانی که حتی به صفر بند شدنت رو به حساب ضعفت نمی زارن بلکه به حساب شرایط می زارن، کسانی که معتقدن از ۳۴۳ تا ۱۱ فقط یه هفته فاصلست، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 10:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dr-orange&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>dr-orange</dc:creator>
<guid>http://dr-orange.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندکی از خودمان حرف می زنیم!</title>
<link>http://dr-orange.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بچه که بودم قدرت دروغگویی! عجیبی داشتم حافظه خوبی هم داشتم و می دونستم یه کی گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; پدر و&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مادرم مصری هستن و من یه برادرخونده ژاپنی دارم و یه خواهر سوئیسی که مامورین صلح &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;جهانی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; هستن و به کی گفتم من عضو گروه سری دفاع از محیط زیستم و برای رد گم کنی اینجا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;زندگی می کنم و به چه کسی گفتم بهترین دوستم خرس قهوه ایی که توی زیر زمین قایمش کردم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;۱۰-۱۱ سالم که شد دیگه ازون خیالپردازی های بچگی خبری نبود ولی بخاطر اینکه متفاوت از بقیه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; باشم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; واسه اشتباهاتم دلایل عجیب می اوردم. هر وقت دیر به مدرسه میرسیدم میگفتم :آبگرمکن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خونه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ترکیده بود داشتم درست می کردم یا سقف خونه ریخته بود یا داشتم یه زن کولی دوره گرد رو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; از مرگ نجات می دادم، اصلا فکر نکنید داشتم تلویزیون می دیدما اصلا...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سال پیش دانشگاهی در پی یک تصمیم آنی تغییر رشته دادم و هدفم هم فقط پزشکی بود و  این&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; تصمیمی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بود که خودم گرفته بودم و احساس مسئولیت عجیبی در مقابلش داشتم و بخاطر اینکه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;استرسم رو در&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مقابل این پرسش متداول بقیه که می گفتند:حتما برای پزشکی تغییر رشته دادی،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; نه؟ کم کنم می گفتم:نچ،&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;من دندانپزشکی می خوام،اونروزها فکر نکرده بودم نمره دندان از &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پزشکی بالاتره و فقط میخواستم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; از خودم و هدفم محافظت کنم فکر می کنم حس رو بازی نکردن! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;به دختر ۱۷ ساله ای مثل من خیلی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کمک کرد اینکه این دروغ کمکم کرد استرس کمتری زمان کنکور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; داشته باشم و البته راه همفکری و&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; دلسوزی بزرگان! که اگه بری پزشکی حروم میشی توی ریاضی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; موفق تری، پزشکی دردسره و... رو هم بست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و اما اینروزها نمی دونم چرا نمی تونم همچین دروغهایی بگم ؟ اینکه من با بقیه فرق دارم، یکدور هم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;برام کافیه، اصلا جیکوب جزیره خواسته همه چیز به راحتی تموم بشه پس نگران نباش ! نه دیگه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;حتی یه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کلمه هم نمی تونم دروغ بگم ،شاید حس مسولیت پذیری ام نسبت به زندگی کم شده؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; یا قدرت خیالپردازی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; ام تحلیل رفته یا هدفهایم و راه رسیدت به اونها اونقدر مشخصه که جای هیچ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آرتیسیت بازی رو باقی نمیزاره؟ و شاید من خیلی خیلی بزرگتر شدم و دروغگویی برام بار منفی  زیادی داره....؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 13:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dr-orange&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>dr-orange</dc:creator>
<guid>http://dr-orange.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟</title>
<link>http://dr-orange.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>به خاطر نمیارم کجا و از چه کسی شنیدم که آدمای موفق آدمهایی هستن که بدونن چه وقتی توی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; زندگی باید تغییر مسیر بدن اما فکرمی کنم بورس تحصیلی PHd رشته public health  ژاپن ،شاید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مسیری بود که من باید راهمو به سمتش کج می کردم و به ترس این تغییر مسیر غلبه پیدا می کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; توی چند هفته اخیر سعی کردم تو غالب اون آدم موفق برم و به حواشی تصمیمم زیاد فکر نکنم اما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; الان دلم می خواد اون آدمی رو که از آدم موفق و تغییر مسیر حرف می زد رو پیدا کنم و ازش بپرسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در الگوریتم رسیدن به موفقیتش جایی برای سیستم منظم اداری! هم در نظر گرفته؟ می دونسته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به اندازه مدت طرحت باید در انتظار گرفتن نامه پایان طرحت باشی؟ می دونسته واسه گرفتن پروانه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دائم کارت 10 روزی باید پشت در وزارنخونه بمونی؟ می دونسته رتبه 257 منطقه 2 کنکور سراسری &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه همسان سازی با بچه های منطقه 1 باید 100 نفر رو ببینه؟ می دونسته 2 برابر مدت تحصیل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; باید پول واریز کنه؟ واصلا می دونسته اون پرفسور ژاپنی هیچوقت نمی تونه این همه مدت صبر کنه تا مدرکت آماده بشه؟ ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از سرگردونی چند هفته اخیر دوباره نقطه سر خطیم و حالا ما هستیم و غدد و خون و روماتولوژی تا به بچه های کلاس برسیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: تجریه نشون داده تصمیمات دقیقه نود هزینه هارو چند برابر می کنه کاش برای رسیدن به اینده هیجانی نشیم و بزاریم اصلاحات آروم آروم راه خودشو پیدا کنه تا برای رسیدن به فردا متحمل هزینه اضافی نشیم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 15:21:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dr-orange&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>dr-orange</dc:creator>
<guid>http://dr-orange.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پ مثل پزشکی،پ مثل پفک نمکی</title>
<link>http://dr-orange.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;برای من که دو سالی از نشستن توی کلاس و جزوه نوشتن به طرح سقوط! کرده بودم کلاسهای آخر هفته بدک نیست.در واقع خیلی هم خوب است.مسلئه این است که دارم تمرین نشستن پشت صندلی می کنم. هر چند هنوز شدیدا پرش افکار دارم و گاهی با وجود حضور فیزیکی ام استاد چند تا مبحث را رد می کنه البته کاش این شیطانک ذهن من بجای شخم زدن خاطرات سخت دوران طرح و حوادث تلخ به شیرینی فروشی و هر جا که خنده از ته دل تقسیم می کردن سر می زد. &lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;-یکی از دخترای کلاس قرار بود ازین هفته طرحش شروع بشه وقتی گفت پزشک خانواده نشده! نفس راحت کشیدم.&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;-با دو خانم دکتر که ۱ دهه از من بزرگترن دوست شدم و گاهی بین کلاسها پفکهایی که از دست بچه هاشون کش رفتن رو به کلاس میارن  تا باهم بخوریم!&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;- دو علی داریم که گاهی حرفهاشون یک لبخند کم دامنه بر چهره استاد کاتاتونیک مونوتون میندازه.&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;-اولین روز کلاس با یک زن و شوهر اصفهانی اشنا شدم که به هم قول دادیم امسال شاخ رادیولوژی رو بشکنیم نمی دونم چرا میون اشتیاق وافر اونا روم نشد بگم من روانپزشکی می خوام.هفته قبل خانم دکتر اصفهانی ازم پرسید رتبه هات چطوره گفتم هی بدک نیست به زیر ۱۰۰ هم رسیده با تعجب نگاهم کرد بعدش فهمیدم خودش و شوهرش رتبه بالای ۱۰ نیاوردن تا الان! &lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;-برو بچ پزشک خودشونو بستن به ریتالین و اسنترا و فلوکستین و پسودوافدرین! نمی دونم چرا با خوردن اولین سرترالین ایرانی حس کشیدن سیگار بهم دست داد و ادامه ندادم.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;-تهران در میان گرد و غبار نفس می کشد این روزها!می گویند از عراق آمده و به شمال هم خواهد رسید!نمی دانم چرا ذهنم می پرد به آینده !به آینده ی پر از گرد و غبار !کاش بارانی ببارد زودتر...&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;پی نوشت1: در فکر افزایش ساعات درسی و کاهش وزنم هستن معادله اش یکمی پیچیدست و من نمی دونم کدوم متغییر وابستست؟&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;پی نوشت2 :بحث قضاوت نیست کسی هم قرار نیست محکوم بشه اما چرا روز به روز بیشتر دوستان بلاگر پزشکم در وبلاگشونو تخته می کنن اونهم با حذف کامل پستهاشون؟(البته استفهام انکاری بودها;) ) &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 21:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dr-orange&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>dr-orange</dc:creator>
<guid>http://dr-orange.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
