یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱
Golden time
دکتر اس عزیز میدونی الان اصلا یادم نیست تو ویلیامز در مورد اینداکشن و دوزاژ و خطراتش چی گفته فقط حرفای مریضام تو گوشم مونده. تنها صداست که میماند.
-میگم: شوهرتو دوست داری ؟میگه آره .می گم چرا؟ میگه مگه بقیه واسه زنشون چیکار می کنن که شوهر من نمی کنه.
-میگه زن دوم شوهرم هستم زن اولشو واسه اینکه زنانگیشو از دست داده ول کرده و اومده منو گرفته. میگم اگه تو هم رحمتو دربیاری اونوقت چی میشه؟ میگه اونوقت شوهرم زن سومشو میگیره.
-یه بچه ۱۵ ساله داشته که با یه مرد مجرد آشنا میشه و ازدواج می کنه ،میگه خیلی خوشبخته. اما اعتماد به نفسی که با این ازدواج پیدا کرده با هیچی عوض نمی کنه و فکر می کنه الان اینقدر قوی شده که بعد از تولد بچه اش بره دانشگاه و پرستاری بخونه.
-خبرنگار صدا وسیما بوده . وقتی که بچه بوده یه فیلم دیده درمورد یه زن خبرنگار تو جنگ بوسنی. اونوقت به خودش قول داده بره دنبال این آرزوش. از سختی ها و بی پولی خبرنگاری میگه اما در نهایت میگه تا اوریانا فالاچی نشه ول کن نیست و اینکه یه روز برمیگرده و در مورد زایمان طبیعی خبر تهیه میکنه. وقتی بچه اش به دنیا اومد و داشتم بخیه اش میکردم میگه فکر می کنم قهرمان بی برو برگرد امروزه که تونسته زایمان طبیعی انجام بده. دلم دستکش خونی ام رو در بیارم و بپرم ببوسمش.
-میگه بچه داری؟ میگم نه، دوست ندارم بچه داشته باشم. میگه چرا؟ کلی حرف میزنم و سعی میکنم قانع اش کنم که فکر می کنم بچه داشتن تو این شرایط یه جور خودخواهیه. ۶ ساعت نصیحتم میکنه که بچه دار شو. ۲ هفته بعد بیرون در لیبر منتظرمه. بچه رو بود واسه ویزیت. هل میده طرفم و میگه بغلش کن و ببوسش که ترست بریزه و محبتش بره تو قلبت.
