سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱
تب سرد هذیان گو
سال دویی شدن ما شروع شده با حمله گاز انبری سال بالایی ها جهت زهره چشم گرفتن از ما شروع شده و سرگیجه های من.
حالم خوب نیست در هذیان دست وپا می زنم الف با چیف هماهنگ می کنه که من نیام . صبح رزیدنت سال 3 خانم پهلو میگه باید و باید بیاد. مثل مستها میرم بیمارستان با سرگیجه و ضعف و هذیان و البته لباس خونی. بعد از 2 ساعت می فرستدم خونه و انگار به الف زنگ زده که حالمو بپرسه. از این همه فشار مزخرف که روی ماست خسته میشم و دلم چوب پنبه میخواد که وقتی تو بیمارستان هستم در گوشم بزارم.
روز اول به سال یکی ها گفتیم ما دوست و خواهریم و تا الان چند بار شده بخاطر اشتباه اونا من شدیدا دعوا بشم اما من همینم دکتر پرتقالی. بماند که بقیه بچه های ما هم با سال یکی ها خیلی خوب تا می کنند و واقعا سال یکی ها نمی دونن چقدر خوشبختند. فکر کنم بتونیم اون تابو مسخره رو بشکنیم. تابو سال بالایی سال پایینی. با تمام و جود بدون اینکه به نظم بخش و مریضا آسیبی برسه می خوام ساختار شکنی کنم.
