یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۰
رفتن یا نرفتن برایم معادل ماندن یا نماندن نیست.مسلئه سخت، همین است.
روی لباس سبز لیبر، روپوش گشاد سفیدی می پوشم دکمه هایش را نمیبندم و با دمپایی پلاستیکی میرم مورنینگ، رزیدنت سال بالایی می بینتم و میگه: درسته میگن ما زنانی ها شلخته ایم اما نه تا این حد!!! بی اعتنا به اون و بقیه میرم میشینم ردیف اول ...
حس رفتن یا نرفتن از اینجا باعث پاردوکس رفتاریم شده، نمی دونم از آخرین روزهایی که اینجا هستم لذت ببرم یا بگردم به دنبال خونه حیاط داری که بتونم گل شمعدونی بکارم و گاهی که دلم گرفت توی حیاطش مهمونی بدم و کباب بپزم؟کاش زودتر ذخیره ها رو اعلام کنن چون رفتن من منوط به اعلام ذخیره هاست. ترس از موندن در اینجا گاهی عصبیم می کنه و شاید این پاندول رفتن یا نرفتن.
با یکی قهر می کنم. چون حس دانای مطلق بودنش را اینروزها مثل پتک می کوبد تو سرم و من هر بار که این اتفاق می افتد اعتماد به نفسم کمتر و کمتر میشود. با الف درموردش حرف می زنم به کل شاکی میشود از اینکه چرا این دانای مطلق مهم شده اینروزها؟ و در انتها می گوید درک می کند که همه این تنش ها بخاطر سختی رشته ام است و من حرصم میگره ازین درک شدن!! بی موقع. و در دلم میگویم اگر پوست هم می خوندم باز هم مشغول این مسئله بودم اما مثل کشتی به گل نشسته لنگر می اندازم تا الف به پاورپوینت ژورنال فردایش برسد.
